یک خواستگاری خنده دار(قبل از رفتن تو اتاق )

لطفا قسمت قبل رو بخونید که داستان رو از وسط گاز نزده باشید...
خواستگاری تو خونشون!(قبل از رفتن تو اتاق )
رفتیم بالا. همون اول بابام یه نگاهی داشت به پله ها می کرد که من تعجب کردم. گفتم بابا چیزی گم کردی . گفت نه می خوام ببینم تمیزه یا نه. (!)) یه وقتایی حضرت پدر یه کارایی میکنه که من هر چی فکر می کنم چجوری یه نفر می تونه این همه شخصیت رو یه جا داشته باشه به جایی نمیرسم.( پله ها رو رفتیم بالا و رسیدیم طبقه دوم دم در خونشون.همه رفتن تو و من آخرین نفری بودم که رفتم تو. همین که اومدم کفشای واگس زده تمیزم رو بذارم یه گوشه ای هر چی نگاه کردم دیدم دو تا کفش دم درشونه با یه دمپایی لا انگشتی.اون دوتا کفش زنونه ها یکیش که مال مامانمه یکی شم مال مادمازل نگاره .وای. خدای من یعنی بابا با دمپایی لاانگشتی اومده (حالا چرا لا انگشتی اینهمه صندل قشنگ لاقل با یه دمپای معمولی می اومدی پدر آخه لاانگشتی آبی!!!چرا؟) ترسیدم نگاه کنن آبرومون بره از همون پاگرد راه پله انداختمشون پایین یه وخ زیبا نبینه. اصلا هم به این فکر نکردم که موقع برگشت چی کار می خوایم بکنیم. (اِ لا انگشتی آبی؟!) رفتیم تو. انگار بیست سال بود که پدر زیبا رو ندیده بود . همچین بقلش کرد که نگو. برادر کوچیک زیبا رو یه جور گرفته بود تو بغلش که چی بگم. من رفتم یه لپ زدم به صورت بابای زیبا همون آقای عسگری معروف و یه دستم با داداش کوچیکه زیبا دادمو یه سلامی هم با مادرزیبا کردم و مثل یه آقا رفتم یه گوشه ای نشستم. هر چی چشم چرخوندم ببینم خود زیبا کجاست نفهمیدم. خیلی بد بود . نه من زیبا رو درست و حسابی میشناختم نه زیبا من رو . با خودم داشتم فکرمیکردم احتمالا الان داره با خودش می گه چرا موضوع انقد جدی شد. تو همین فکرا بودم که متوجه جوراب حضرت پدر شدم. بین انگشت شصت پاش و انگشت کناریش جوراب رفته بود تو. که به خاطر دمپایی مسخرش بود. (خیلی ضایع بود خیلی ضایع!!اصلا یه چیز می گم یه چیز می شنفید!!) هی با چشمام به مامانم یه جور گفتم بهش حالی کنه . که حواس مامانم هم نبود. بی خیال جوراب بابام شدم. روم رو برگردوندم سمت بقیه که متوجه نگاههای داداش کوچیکه زیبا به مادمازل نگار شدم. یه چند دقیقه ای روش متمرکز شدم که ببینم چیکار داره می کنه. هی داشت به نگار چشمک می زد. نگارم زیر لب هی می خندید. سن دوتاشون رو بذاری رو هم 15 سال نمی شدا مونده بودم از کی یاد گرفته بودن. ولی من خیالم از مادمازل نگار راحت بود که به این راحتیا پا نمیده.تو همین فکرا و نگاها بودم که آقای عسگری گفت خیلی خوش اومدید. راه سخت نبود که.
پدرم یه استیلی گرفت که نگو . پای چپش رو انداخت رو پای راستش (حالا دیگه دقیقا جورابش معلوم بود!!خیلی بد بود .خیلی)گفت نه خدا روشکر خوب اومدیم. ( خوب اومدیم؟!خیلی خوب اومدیم. یعنی از این بهتر نمی شد!خب پدر جوراب رو لااقل یه نگاهی کن مثل این ژاپنا!.) داشتم دیوونه می شدم. نمی دونم چرا رو بابام حساس شده بودم. هر چی میگفت انگار با یه چکش دارن میزنن رو استخونم. با خودم گفتم مهدی هواست رو پرت کن . اصلا به یه ور دیگه نگاه کن که دیدم مادر زیبا به داداش زیبا یه چشمی چرخوند که شربت و میوه رو تعارف کنه. پسره با یه غرور بلند شد و شربت رو چرخوند. منم که با توجه به گفته های مامان که هرچی رو تعارف کردن ور دار حالا دوس داشتی نخور یه شربت برداشتم. تا اونجایی که می شد سعی می کردم بابامو نگاه نکنم. شربت رو چرخوند و نوبت میوه شد. من باز طبق همون فرمایش مذکور از طرف مادر یه چند تا میوه برداشتم و ظرف میوه رفت سمت بابا. خیلی سعی کردم نگاه نکنم چون مطمئن بودم یا الان به میوه ها گیر میده و از میوه فروشیش تعریف می کنه یا بالاخره یه حرکتی میکنه. سرم رو به زور چرخوندم ولی حرکتی که پدر زد نذاشت چشمامم با سرم بچرخن. سه تا خیار ! سه تا ، با یه موز برداشت . (چی الان بگم خدا!خداجون من و بکش). بعد پشت بندش لپ داداش زیبا رو گرفت و گفت به به خیاراتونم مثل پسرتون چقدر نازن. ( چرا خب بابا چرا؟). پدر زیبا هم بنده خدا یه خنده سردی کرد و گفت بله دیگه شما لطف داری؛ هنوز "د " رو ته جملش نذاشته بود خیار اول و با پوست کرد تو دهنش. (!) حالا مگه صدای خریش خریش خیاره تموم میشد. پدر زیبا داشت یه چیزی میگفت که من متاسفانه نفهمیدم چی گفت چون حواسم به بابام بود. بابا هم داشت جوابش رو می داد. من باز نفهمیدم چی جواب داد ولی این دفعه به خاطر حواس پرتی نبود . صداش داشت از بین انبوهی از صداهای خرد شدن خیار از دهان به بیرون پرتاب می شد و به خاطر خلط شدنشون با هم من هیچی نفهمیدم. هیچی. مطمئنم آقا عسگری هم هیچی نمی فهمید ولی هی داشت سرش رو تکون می داد. ( خب چی کار کنه بدبخت). بعد از خوردن سه عدد خیار و یک عدد موز پدر خداروشکر کرد ( این اخلاقش رو خیلی دوست دارم) و گفت خب آقا عسکری ! عزیز اگه مایل باشید بریم سر اصل مطلب ( عین تو فیلما) فقط من مونده بودم چرا اینقد قرمز شده بود از من بیشتر استرس داشت. آقا مهدی ما نه کار دارن و نه سربازی رفتن و نه عقل درست و حسابی دارن این رو که گفت یه خنده از ته دل کرد و روش رو کرد سمت من و به خندش ادامه داد و گفت نه دیگه این رو شوخی کردم. خداییش عقل رو داره.بعد خودش رو جدی نشون دادو ادامه داد این رو مطمئنم که داره عقل رو می گم چون تنها چیزیه که داره. بعد دوباره یه خنده مسخره دیگه. و بقیه هم داشتن باهاش می خندیدن. منم یه لبخند مصنوعی رو انداختم رو لبام که بله دیگه. سرم رو انداختم پایین که دیدم مادمازل گوشیش رو دراورده داره روی میز می چرخونتش. بعد همون لحظه داداش زیبا هم جنگی پاشد رفت تو اتاق و بعد از چند ثانیه سریع برگشت و شروع کرد به جمع کردن لیوان شربتا. خیلی رفتم تو نخش . قضیه داشت جدی میشد. همه حواسشون به بحث بود ولی من رفته بودم تو نخ این پسره و مادمازل نگار. همین که رسید که لیوان نگار رو برداره دیدم یه کاغذ آروم گذاشت رو عسلی جلو نگار رو رفت. ( ای بابا . این پسره چجوری مخ آبجیه ما رو زد ما چجوری داریم مخ آبجیش رو می زنیم!) آبجیه کاغذ و برداشت و کرد تو کیف دستیش و دوباره مثل این دخمل خانومای خوشگل آروم به بابا و مامانم نگاه می کرد. همیشه از این حرکتش خوشم میاد. موهای طلاییش رو با اون چشمای آبی خوشگلش رو با هیچی تو دنیا عوض نمی کنم.
نمی دونم چی شد اصلا تو مجلس نبودم . رفته بودم تو خودم . بزرگا داشتن باهم صحبت می کردن . تو این فکر بودم که الان به زیبا چی بگم. داشتم فکر می کردم الان حتما تو اشپزخونه برا خودش نشسته و داره به قل قلای کتری چایی نگاه می کنه و به روزگارش می خنده. چقدر الان دوس داشتم ببینم داره چیکار میکنه. چقدر الان دوست دارم امروزتموم شه ببینم آخرش چی میشه. نمی دونم چرا انقد الکی الکی داشتم به زیبا وابسته می شدم. از آشناییمون چند روز بیشتر نگذشته بود ولی نمی دونم چرا دوست داشتم همین الان برم بغلش کنم و داد بزنم بهش بگم دوسش دارم. یه لحظه احساس کردم دلم داره در نبردی که الان با عقلم درونم می کنن پیروز شده. تو همین فکرا بودم که بابام گفت پسرم نظر تو چیه؟ گفتم نظرم دررابطه با چی ؟ یهو خندید و گفت بیا عقلشم از دست داد آقا ما حرفمون رو پس می گیریم این بچه عقلم نداره و دوباره زد زیر خنده. ( از اون خنده ها ) ولی برام خیلی جالب شد که دقیقا منم داشتم به همین فکر می کردم که الان دیگه عقلم کاملا بازی رو به دلم باخته. واسه همین ایندفعه از حرف بابام ناراحت نشدم چون از چیزی حرف زد که درونم در حال اتفاق افتادن بود و اون خبر نداشت. خندش رو جمع کرد و گفت . بابا جون بگم عروس خانوم چایی رو بیارن.
دلم هری از روی سکوی توزیع مدالها ریخت پایین و گفتم چی بگم. بابامم که انگار داره داد می زنه آتیش زدم به مالم گفت عروسم چایی رو بیار بابایی . ( حالا جالبه این جمله رو باید پدر عروس بگه نه بابای من) بابا زیبا هم بنده خدا گفت بیار دخترم . مهمونامون تشنشونه!( عجب جمله معنی داری گفت البته بی غرض بود . می دونم) یه چند ثانیه گذشت که دیدم زیبا ، زیبا وارد صحنه شد. مثل تو فیلما یه چند ثانیه انگار صدا کاملا قطع شده بود. از عظمت صحنه می خواستم جلو پاش بلند شم. خیلی زیبا بود . عین اسمش... .


منتظر بقیش باشیدا... . تازه قراره جالب شه.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 58 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محمد مهدی روحی طواف ,حسین نظردنیوی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فهیمه نراقی (16/6/1391),محمد مهدی روحی طواف (16/6/1391),زهرا فیروزی (16/6/1391),رانا کمالی (16/6/1391),داریوش جعفری (17/6/1391),عليرضا تائبي (18/6/1391),محمد مهدی روحی طواف (18/6/1391),محمد مهدی روحی طواف (20/6/1391),مصطفی رضائی (21/6/1391),سار امظلومي زاده (24/6/1391),نرگس میرفیضی (25/6/1391),علیرضا اکبری (29/6/1391),محمد مهدی روحی طواف (19/7/1391),فاطمه بابایی (21/7/1391),محمد مهدی روحی طواف (28/9/1391),محمد مهدی روحی طواف (12/10/1391),محمدرضا حیدری راد (14/11/1391), فخری (27/1/1392),معصومه شمسینی (7/2/1392),علیرضا تقی پور (23/2/1392),خورشید پورامینی (4/3/1392),حمید اسکندری (11/3/1392),مریم مقدسی (17/3/1392),مریم مقدسی (17/3/1392),محمد علی زکی خانی (19/3/1392),محمد مهدی روحی طواف (13/4/1392),مریم هاشمی راد (8/2/1393),هستی مهربان (9/4/1393),محمد مهدی روحی طواف (24/4/1393),محمد مهدی روحی طواف (21/9/1393),میثم زارع (8/2/1394),زهرا توکلی (26/3/1394),م.آنزان (7/7/1394),محمد مهدی روحی طواف (1/8/1394),محمد مهدی روحی طواف (25/9/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد مهدی روحی طواف کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 شهريور 1391 - 15:40

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف با سلام خدمت دوستان
این متن بدون ویراست می باشد . به خاطر همین اگه غلط و یا مشکل کوچیکی داشت به بزرگواری خودتون ببخشید.
:">


@محمد مهدی روحی طواف توسط ناشناس   ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 14:38

بد نبود


@محمد مهدی روحی طواف توسط ناشناس   ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 14:38

بد نبود


@محمد مهدی روحی طواف توسط ناشناس   ارسال در شنبه 30 آبان 1394 - 14:39

بد نبود


نام: مهدیه توکلی موید   ارسال در جمعه 17 شهريور 1391 - 18:19

سلامی مجدد.خیلی باحال بود اینم.ولی یه کوچولو فضولی.x-(

به چه حقی اجازه دادی داداشش مخ اجیتو بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینقد از این داداشای بی غیرت بدم میاد.من جای تو بودم وسط همون مجلس کاغذ رو از نگین میگرفتم.


@مهدیه توکلی موید توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در شنبه 18 شهريور 1391 - 09:12

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام مجدد
فكر كنم براي نتيجه گيري زوده .
هنوز يه قسمت ديگه مونده.
اصلا به خاطر حرف شما هم كه شده يه گوشي من از اين داداش زيبا بپيچونم كه نگو


نام: محمد   ارسال در جمعه 17 شهريور 1391 - 01:09

اینجا برای داستان نویسیه یا وبلاگ نویسی؟ ادبیات نوشته ها اصلا به داستان نمیخوره


@محمد توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در شنبه 18 شهريور 1391 - 09:13

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف نمي دونم شايد... .
تجربه به همين چيزا مي گن ديگه


نام: باب اسفجی   ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1391 - 19:15

خیلی گلییییییییییی


نام: معصومه شمسینی   ارسال در شنبه 7 ارديبهشت 1392 - 10:06

این الان داستان بود !!!!


@معصومه شمسینی توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در شنبه 7 ارديبهشت 1392 - 20:13

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
یعنی چی ؟


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 خرداد 1392 - 21:48

=)) =)) =)) =)) =)) =)) @};- @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در شنبه 25 خرداد 1392 - 21:03

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف ممنون که خوندید
البته خیلی دوست دارم این زندگییه کم بی خیالم باشه که یکی دیگه بنویسم
خیلی خوشحالم که خوشتون اومد


نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 خرداد 1392 - 14:35

نه واقعا زیبا بود;)


نام: الکل   ارسال در یکشنبه 9 تير 1392 - 09:39

دمت گرم
واقعا خیلی باحال بود
خیلی وقت بود که از ته دل نخندیده بودم
ممنون


نام: سعیدبلوچ   ارسال در شنبه 5 مرداد 1392 - 15:42

به به عالی بود داداش حضم کردن


نام: بابالنگ دراز   ارسال در یکشنبه 6 بهمن 1392 - 18:16

منتظر قسمت بعدشم ممنون نویسنده یی عزیز


@بابالنگ دراز توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در جمعه 11 بهمن 1392 - 15:19

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
ممنون. خب بقيش رو كه نوشتم بابا لنگ دراز( همون ديلاق خودمون ميشه ديگه نه :-) )


نام: الینا   ارسال در چهار شنبه 4 تير 1393 - 14:00

عاشقتم داداشی


نام: علی   ارسال در شنبه 19 مهر 1393 - 13:32

عالی بوووود
=)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))


نام: محسن   ارسال در شنبه 19 مهر 1393 - 13:33

خیلی خوب بود
خیلی خندیدم.


نام: مهتاب   ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 14:20

قسمت بعد و کی میزاری


@مهتاب توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 18:21

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
هر سه قسمت وجود داره.
شما برید تو خود دفترچه به ترتیب قسمتها هست.


@مهتاب توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 16:59

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
ممنون که خوندید
داستان سه قسمت داره که هر سه قسمت توی دفترچه به ترتیب گذاشته شده.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.