یک خواستگاری خنده دار ( ماجرای قبل از خواستگاری)

قبل از روز خواستگاری و بدبختیاش
نمی دونم چرا ولی بهش گفتم. هرچی تو دلم بود رو یهو از توش خالی کردم و وسط دانشگاه جلو چشم همه بهش گفتم دوسش دارم. تو اون لحظه دو تا چیز داشت می زد بیرون! یکی چشمای زیبا که داشت از تو حلقه در می اومد. (که فکر کنم متعجب این نوع از خواستگاری من بود) یکی هم قلب من که جدا داشت قفسه سینم رو سوراخ می کرد. تمام چیزایی که از دیروز تمرین کرده بودم رو یهو یادم رفت و فقط تو چشماش خیره شدم و با هزار تا این ور و اونور کردنه خودم گفتم راستش من از شما خوشم اومده. (اِ آخه پسر دیوونه مگه اومدی لباس بخری که خوشت اومده. جمله از این ضایع تر نمی شد بگی. یعنی همون اول گند زدم.) با خودم فکر می کردم ته حرف زدن و ته اعتماد به نفسم. همین اول بازی سه هیچ عقب افتادم. خلاصه گفتم و گفتم و گفتم تا اینکه منتظر شنیدن شدم. لباش ترک خرده بود از خشکی. با هزار تا استرس و حیا گفت اصلا فکر نمی کردم اینقد بی جنبه باشید. وای . این حرف و که زد هزار تا فحش تو دلم به خودم گفتم. ولی جدا اون از خیلی چیزا خبر نداشت. مثلا اینکه من مجبور شدم انقد زود بهش بگم.آخه از آشناییمون با هم یک هفته بیشتر نمی گذشت. بعد گفت جواب من منفیه! یه لحظه خوشکم زد ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم چرا ؟ ببینید من که الان بهتون این حرف رو زدم دو علت داشت . اول اینکه خونواده من دارن می رن برای من خواستگاری دختری که اصلا من نمی خوامش و دوم اینکه اگه می بینید بهتون انقد زود گفتم برای اینکه نمی خوام شما رو از دست بدم . فکر کنم جمله دومم کار خودش رو کرد. نمی خوام شما رو از دست بدم. نمی دونم چجوری زد تو ذهنم. ولی فکر کنم گند جمله من از شما خوشم اومده رو یه جورایی پاک کرد. احساس کردم یه کم زیر لبش خندید. و یکم با هم راحت تر شدیم. بعد گفت ببینید من اینی که شما فکر می کنید نیستم . ( توجه به این مطلب که حالا ما داریم وسط دانشگاه صحبت می کنیم و همه بچه ها دارن نگامون میکنن.) گفت یعنی من یه کارایی می کنم که شاید از نظر شما خوب به نظر نیاد . راستش من واقعا نمی خواستم بهش بگم دوستش دارم. می خواستم یه کم آشناییمون رو بیشتر کنیم. واسه همین بهش گفتم قرار نیست همین الان دوتامون بگیم قبوله. قراره بیشتر با هم آشنا بشیم. دیدم همه چیز به نفع من برگشت. وای عجب احساسی بود وقتی گفت باشه با هم بیشتر آشنا بشیم. می خواستم همون جا سرم و بزنم تو سنگ از خوشحالی. من کلا از این عادتا دارم. مامانم میگه بچه که بودی وقتی بابات برات یه توپ چهلتیکه خرید از خوشحالی دست بابا مو گاز گرفتم تا خون اومد.نه اینکه دیوونه باشما. کلا زیاد هیجانی می شم.
یه نگاه تو چشماش کردم احساس کردم خیلی براش سخته که داره وسط دانشگاه باهام صحبت میکنه.بیشتر آشنا شدنمون که تصویب شد بهش گفتم دستتون درد نکنه با اجازه(من نمی دونم مگه چیزی برات خریده و خوردی که تشکر می کنی دستتون درد نکنه!) بعد رفتم یه ور دیگه که بنده خدا یه ذره صدای لطیفش رو برد بالاتر و گفت ببخشید.برگشتم گفتم جانم. و این اولین باری بود که من به یه دختر گفتم جانم. (بی جنبه) عجب لذتی داره وقتی به کسی که دوسش داری میگی جانم. گفت خب چی شد . چیکار می کنید. چجوری می خوایید با هم آشنا بشیم. یهو من دستپاچه شدم و گفتم من بهتون زنگ می زنم (یکی نیست بگه مگه قراره کاری می خوای بذاری . همچین گفتم بهتون زنگ می زنم انگار می خواستم دست به سرش کنم بره) گفت من تو فیس بوک عضوم. منم که تو ذهنم این جملش که گفته بود من اینجوری که شما فکر می کنید نیستم بودم پشت بندش گفتم . به نظر من که ایرادی نداره(یعنی احمق تر از منم پیدا میشه) گفت نه منظورم این نبود. گفتم خب یعنی چی. گفت منظورم این بود که شما هم برید عضو شید اونجا با هم آشنا می شیم. یه لحظه خودم رو از بیرون دیدم. مثل این کودنایی که تا حالا تو اینترنت نرفتن گفتم راستش من که بلد نیستم ولی میدم دوستم یکی برام بسازه. بعد خداحافظی کردیم و رفتیم.
خلاصه یه هفته ازاون موقع گذشت و من همه چیز رو به بابام گفتم و بابام گفت الا و بلا باید بریم خواستگاری من دختر رو ببینم. بهش گفتم پدر عزیز، بابا این عکسش این اخلاقشه . چی رو می خوای ببینی. گفت نه تا من از نزدیک نبینمش نمیشه. با هزار بدبختی گفتم بابا دختره بچه تهران نیست. بچه کهکیلویه و بویر احمده.(از بچگی این شهر برام جالب بود.اسمش رو می گم) . بابام تا شنید بچه تهران نیست یه خنده مرگی از ته دل کرد و همون جور که داشت میوه های مغازش رو تست می کرد با همون دهن که توش پر بود از تمام رنگها از سبزی خیار گرفته تا قرمزی سیب و نارنجیه پرتقال و نارنگی گفت دیدی گفتم دیدی گفتم. گفتم چی رو حاجی شما به من گفتی. تا اومد بگه چی رو یهو یکی از اون رنگها پرید تو گلوش و دو سه تا سرفه کرد . یه دفعه دوسه تا سرفه تبدیل شد به چند تا سرفه و رنگش قرمز شد و افتاد وسط مغازه. خیلی ترسیدم. گفتم بابا چی شده. اومدم بهش تنفس مصنوعی بدم که مواجه شدم با انبوهی از میوه ها و سبزیجات بسیار متنوع. بیخیال تنفس مصنوعی شدم و از مغازه پریدم بیرون. دقیقا دوبار داد زدم کمک که دیدم آقا مسعود از مغازه کناری پرید تو مغازمون. بابا رو بلند کرد و دوتا محکم زد پشتش . که دیدم یه گوله از تو دهنش پرت شد بیرون. باورم نمیشد این و بابام خورده باشه. از هسته و پوشت و مغز توش بود تا پوست موز(پوست موز!!!)
فرداش تلفن دختره رو با اصرار بابام دادم به مامان که بهش زنگ بزنه و از دختره شماره خونش رو بگیره تا با مادرش صحبت کنه. عجب روزای با استرسی بود.
خلاصه گرفت و قرار خواستگاری گذاشت و با مادرش چقدر گل گفته بود و شنفته بود همون پشت تلفن بماند.
چهارشنبه 18 اسفند ماه 1390 ما رفتیم خواستگاری زیبا خانم. من شده بودم یه دسته گل. خداییش خوشتیپم البته اگه از خودم تعریف نباشه. یه دسته گل گرفتم که 35 هزار تمون میگفت انقد بابام چونه زد هیج وقت یادم نمیره بنده خدا مغازه داره پول نگرفت . نمی دونم چرا حالا عصبانی شده بود چی بود هر کاری کردیم ازمون پول نگرفت. اِ آخه منم بودم ناراحت می شدم دیگه . برای پنج هزار تومن پول ، ما رو بچه یتیم و بیچاره و بچه سیده دستش برکت داره و همه چی کرد. من که طاقت نیوردم از مغازه زدم بیرون گفتم هر چی می خواد بگه خودش بگه . داشتم می اومد بیرون عین 35 تومن رو گذوشتم زیر یکی از گلدونای رو میزش و زدم بیرون. بابامم خوشحال اومده بود بیرون و می گفت پول نگرفت. هر کاری کردم پول نگرفت. تو دلم گفتم آره جون خودم. هر کاری کردی پول نگرفت دست گل و از دماغش در اوردی بعد میگی پول نگرفت . و رفتیم سوار ماشین شدیم که بریم سمت چهار محال بختیاری. با هزار بدبختی سر هر پلیس را بدون پول ردمون کرد و بدون کولر ما رو تا خود چهار محال برد . حالا خدا رو شکر اونجا هواش خنک بود. خلاصه رسیدیم دم در خونشون.
یادم رفت بگم . من بودم ومامان و بابا و آبجی کوچیکم نگار. این رو واسه این الان یادم اومد بهتون بگم چون یاد نگار افتادم آخه مادمازل اخلاقای خاص خودش رو داره. نیم وجب قدشه اون وقت خودش در ماشین رو باز نمی کنه باید برای خانوم باز کنی تا پیاده بشن. یه کلاسی هم می ذاره که نگو. بابام رفت سمت زنگ ایفون و بدون اینکه از من بپرسه زنگ طبقه اول و زد. همین که بنده خدا برداشت گفت منزل آقا عسکری؟ گفت نه آقا اشتباه گرفتید. یه نگاه بهش کردم از اون نگاها. برگش گفت چیه چرا دارید اینجوری نگام می کنی.(نمی دونستم این فامیلی رو از کجا در اورده بود . خیلی جلو خودم رو گرفتم هیچی نگفتم ) گفت بابا مگه فامیلیش عسکری نبود؟ مامانم گفت مگه بچم نگفت بدشون میاد که عسگری رو بگی عسکری. بدون اینکه توجهی به ما داشته باشه زنگ طبقه دوم و زد و گفت منزل آقا عسگری . یه صدای نازی پشت آیفون گفت بله بفرمایید(بی جنبه 2!) یه پرده ای، پنجره ای هم باز نشد ما مثل تو این فیلما قبل از بالا اومدن همدیگر رو ببینیم.
و خلاصه رفتیم بالا و خواستگاری ما به طور رسمی با بیانات مقام پدر آغاز به کار کرد. چشمتون روز بد نبینه.
منتظر قسمت بعد باشید. نمی دونید بالا خواستگاری چی شد!!! یعنی از این بدتر نمی شه.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 52 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محمد مهدی روحی طواف ,حسین نظردنیوی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رانا کمالی (15/6/1391),مهدیه توکلی موید (15/6/1391),حمیدرضا هرندی (16/6/1391),زهرا فیروزی (16/6/1391),داریوش جعفری (17/6/1391),محمد مهدی روحی طواف (20/6/1391),مریم مختاری (28/6/1391),محمد مهدی روحی طواف (20/7/1391),محمد مهدی روحی طواف (22/7/1391),نریمان فرهمند (22/7/1391),محمد مهدی روحی طواف (27/7/1391),فاطمه صبورروح منفرد (30/8/1391),حسین نوروزیان (23/9/1391),محمد مهدی روحی طواف (28/9/1391),محمدرضا حیدری راد (14/11/1391),سید جواد میرحسینی (16/11/1391),سنا سبحاني (6/2/1392),علیرضا تقی پور (23/2/1392),خورشید پورامینی (4/3/1392),مریم مقدسی (17/3/1392),مریم مقدسی (17/3/1392),مریم مقدسی (19/3/1392),محمد مهدی روحی طواف (13/4/1392),نیلوفر روشن (20/7/1392),محمد مهدی روحی طواف (7/8/1392),مریم هاشمی راد (8/2/1393),محمد مهدی روحی طواف (24/4/1393),محمد رحیمی (14/9/1393),اذرمهرصداقت (24/1/1394),فرزانه رازي (24/1/1394),زهرا توکلی (26/3/1394),حسین روحانی (17/4/1394),محمد مهدی روحی طواف (1/8/1394),سحر ذاکری (6/10/1394),محمد مهدی روحی طواف (6/8/1395),

نقطه نظرات

نام: هلن   ارسال در سه شنبه 14 شهريور 1391 - 14:43

خیلی قشنگ بود خیلی خوشم اومد...
بازم سر بزن ممنون که سرزدی...


نام: سارا مظلومی زاده   ارسال در سه شنبه 14 شهريور 1391 - 15:10

واااااای خدای من اون که از خاستگاری وسط دانشگاه!!!مشکلی نداره تو فیس بوک عضو باشید مگه اجازه گرفته که مشکلی نداره؟؟؟اونم از کارای بابا!!!کلا جالب و با مزه بود ولی خدا وکیل حرص درار لطفا زود قسمت بعدشو بنویسید خیلی برام جالبه تو ادامه قرار چه گندایی زده بشه=))


نام: mohsen   ارسال در چهار شنبه 15 شهريور 1391 - 22:28

آفرين، خوب بود. قلمتو دوس داشتم
طنز به حا و به اندازه اي هم توش بكار برده بودي
چشم انتظار خوندن ادامش ام!


@mohsen توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در چهار شنبه 15 شهريور 1391 - 22:47

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف چاکرم داداشی


نام: مهدیه توکلی موید   ارسال در جمعه 17 شهريور 1391 - 18:05

سلام اقای روحی طواف.چندتا سوتی ازتون بگیرم؟؟؟!!!:-/

اول اینکه اگه ۱۸ اسفند بوده دیگه چه کولری؟؟؟نکنه منظورتون بخاری بوده؟؟؟

بعدشم میخواید توی زمستون هوای کهکیلویه خنک نباشه؟؟!!!

واما اینکه من حستون رو درک میکنم وقتی باباها سر حتی هزار تومن چونه میزنن.آخه بابا بنده ی خدا تو که داری مگه چی میشه حالا که داری سر هزار تومن چونه میزنی .؟؟؟؟

منم همیشه اینطور مواقع از مغازه میام بیرون:D
اونجا که وسط دانشگاه خواستگاری کردید منو یاد داداشم انداخت.زن داداشم داشت برامون تعریف میکرد که روز خواشتگاری وقتی گفتن دختر پسر برن تو اتاق حرف بزنن من هی ساکت بودم هی علی (داداشم)چرت و پرت میگفت.آخر سر دادم رفت هوا .گفتم تو چی میخوای؟؟؟میخوای من زنت شم؟؟؟باشه قبول فقط بس کن دارم دیوونه میشم.=)) =)) =))

اون آجی کوچولوتونم مثه خودمه:">
اصولا بچه های آخر همینن.:D

موفق باشید@};- @};- @};-


@مهدیه توکلی موید توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در شنبه 18 شهريور 1391 - 09:09

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
بيشتر از اينها سوتي داره.
ممنون كه خونديد.
يكي از سوتي هاي بزرگش چهارمحال و كهكيلويه؟!!!
دوم اينكه كهكيلويه استان مركزش ميشه ياسوج..
و با اين سوتي كه شما گرفتيد مي شه 3 تا ...
تازه اگه بيشتر نباشه..
دفاعيه:
من متنايي كه مي نويسم رو خودم وقتي دوباره مي خونم دقتم كمه كه ويراست كنم. و از طرفي انقدر تو داستان غر مي شم كه بعضي چيزا از دستم مي پره و سوتي مي شه.
ايشالله تو قسمت سوم كمتر شه.


نام: محمد   ارسال در جمعه 17 شهريور 1391 - 00:54

آخر چهار محال و بختیاری یا کهکیلویه و بویر احمد؟؟؟


@محمد توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در شنبه 18 شهريور 1391 - 09:12

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
بيشتر از اينا سوتي داره


@محمد توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در شنبه 18 شهريور 1391 - 09:13

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
بيشتر از اينا سوتي داره


نام: فاطمه قنبری   ارسال در چهار شنبه 12 مهر 1391 - 09:06

خیلی جالب بود
با تشکر


@فاطمه قنبری توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1391 - 13:01

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف ممنون كه خونديد.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 خرداد 1392 - 21:47

از همه باحالتر این باباهه بود=)) =)) =)) =)) =)) @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط محدثه ولی نسب   ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 20:12

بابا اصلا خو ندی اخه داری نظر میدی


نام: پری   ارسال در سه شنبه 17 دي 1392 - 23:23

چه معنی داشت سوتی بگیرن فقط بخونن
درکل خیلی جالب بود


نام: الماس   ارسال در شنبه 18 مرداد 1393 - 10:41

چرا مثل سریالهای تلویزیون مخاطب رو منتظر گذاشتین:-/


نام: محسن   ارسال در شنبه 19 مهر 1393 - 13:30

فقط می تونم بگم عالی


نام: محمد   ارسال در شنبه 1 آذر 1393 - 03:36

سلام ادامش چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/


نام: شاکر   ارسال در دوشنبه 27 بهمن 1393 - 21:53

عالیییییییییییییییییییییییی بودادامه لطفا


@شاکر توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در چهار شنبه 6 اسفند 1393 - 17:03

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
ممنون که خوندید.
شما می تونید هر سه قسمت داستان رو از داخل دفترچه دنبال کنید. برید داخل دفترچه خواستگاری خنده دار. داخلش به ترتیب هر سه قسمت وجود داره.


نام: سجاد   ارسال در چهار شنبه 13 اسفند 1393 - 12:15

سلام. شما اول گفتین زیبا هل کهکیلویه و بویر احمده، بعدش گفتین رفتین چهارمحال ؟!!!! آخه اینا دوتا استان متفاوتن


@سجاد توسط محمد مهدی روحی طواف Members  ارسال در چهار شنبه 5 فروردين 1394 - 09:39

نمایش مشخصات محمد مهدی روحی طواف سلام
ممنون كه خونديد... بله متاسفانه اشتباه شده ...بيشتر از اينها سوتي توش داره... شما به بزرگواري خودتون ببخشيد آقا سجاد... البته بزرگوار عارض خدمتتون كه من اين داستانها رو بدون ويراست گذاشتم توي سايت براي همين اشتباه توش داره.. با اين حال حرفتون متين و درسته..


نام: نیلو   ارسال در سه شنبه 6 مرداد 1394 - 11:14

عالییییییییییییییییییییییی بود


نام: امیر حسین   ارسال در شنبه 30 بهمن 1395 - 00:42

خیلی جالبه...
اقا سجاد ما برای تئاترمون قصد داریم از بعضی از تیکه ها ی طنز داستان استفاده کنیم...
مشکل نداره؟؟؟؟
راضی باشیداااا
ملت میخوان بخندن...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.