خونه تكوني

لبه‏هاي روسري را محكم گره زدم پشت سرم، آستينام رو بالا زدم و مثل يه سرباز وفادار آماده شدم تا خونه را مثل دسته گل كنم.

- خب از كجا بايد شروع كنم؟

- قبل از اين كه دست به چيزي بزني، برو يه سمسار بيار اين خرت و پرتا رو ببر، خونه شده مثل انباري!

خداييش راست مي‏گفت، ميز تلوزيون قديمي، ميز تلفن قديمي، دكور قديمي و كلي چيز قديمي ديگه كه هربار چشمون مي‏افتاد بهشون، يادمون مي اومد كه اوه چقدر گذشته و چقدر كم باقي مونده. درسته كه فروختن اين چيزاي عتيقه تاثيري تو گذر زمان و سن واقعيمون نداره ولي حداقل جلوي چشمون نيست كه هي عذابمون بده.

روسري را از دور سرم باز كردم، موهام رو برس كشيدم و زدم بيرون، اين اطراف تا دلت بخواد سمساريه، كلا" شغل نون و آب داريه، مردم امروز، زود از دست اسباب و اثاثيشون و حتي گاهي وقتا خودشون خسته مي‏شن، فكر مي‏كنن عوض كردن اين وسايل قديمي جوونشون مي‏كنه، غافل از اين كه ...

بگذريم، خلاصه يه راست رفتم سراغ اولين مغازه سمساري و داستان را واسش شرح دادم بعد هم با هم اومديم خونه. از ميز تلويزيون شروع كردم، مال تلويزيون قبليمونه، چهار تا شبكه بيشتر نداشت اما چهارنفري مي‏نشستيم نگاه مي‏كرديم حالا اين جديده چهل تا شبكه داره اما يه نفري هم تماشاش نمي‏كنيم. تلويزيون قديميه رو داديم به همسايمون، تا شب عيدي حسابي حالشو ببرن، بالاخره اونام بايد يه جوري مي‏فهميدن كه ما تلويزيون جديد خريديم و جزو طبقه اشراف هستيم ديگه!

بعد از ميز تلويزيون، نوبت رسيد به دكور. خيلي سنگينه، همش فرفوژس، يادم مياد چهار سال پيش از يكي از همسايه ها كه اونم مي‏خواست ما بفهميم كه دكور جديد خريدن و جز طبقه اشرافن، خريديم. حالا ديگه دلمونا زده، يه جورايي كسل كننده شده، فضاي خونه را هم گرفته. وسايل داخلشو چيديم توي كابينت. خانم مي‏گه اينام قديمي شدن بايد عوضشون كنيم. سمسار گفت اونطرفشو بگير ببريمش بيرون، اما من كه ديگه جون اين كارا رو ندارم. خانم تكيه زده بود به ديوار، بيرون رفتن دكور را تماشا مي‏كرد، ياد مادرم افتادم كه هروقت بابام مي‏خواست يكي از گوساله‏ها را بفروشه، به ديوار طويله تكيه مي‏زد و آروم آروم اشك مي‏ريخت. گوساله ها رو دوست داشت يعني هنوزم داره، آخه هر روز بزرگ شدن و قد كشيدنشون را مي‏بينه و ذوقشون را مي‏كنه، حالا ما با نگاه كردن به اين دكور قديمي هر روز پير شدنمون را با همه وجود حس مي‏كنيم و من خوب مي‏دونم كه پشت اون نگاه سنگين و آروم خانم چقدر فكر ريخته.

ميز تلفن از اون قديميا بود، همونايي كه يه صندلي واسه نشستن دارن و يه دسته براي قرار گرفتن تلفن، از حق نگذريم اين يكي رو نو خريده بوديم وكلي هم بابتش ذوق كرده بوديم. زير قسمتي كه تلفن را قرار مي‏داديم، يه صندوقچه كوچولو بود كه درش از بالا باز مي‏شد و معمولا چيزايه كوچيك را كه احتمال مي‏داديم گم بشن، داخلش مي‏ذاشتيم. در صندوقچه قفل نداشت و وقتي مي‏خواستيم جابجاش كنيم باز شد، سمسار متوجه اشيائ داخل صندقچه شد، بدون اينكه سرشو بلند كنه گفت:"آبجي اينارو خالي كن". در را كاملا باز كردم و شروع كردم به وارسي داخل صندقچه. اولين چيزي كه ديدم يه كتاب قطور و گرد گرفته بود كه چيزهايي به عربي روش نوشته بود، يه گوشه ديگه مقنعه نماز دخترم بود كه توي جشن تكليف بهش داده بودن،حسابي چروك و كثيف شده بود. دستمو بردم زير كتاب تا خرت و پرتاي كوچيك را بررسي كنم. دستم كه رسيد به دونه هاي تسبيح قديمي، نفس عميقي كشيدم و آوردمش بيرون، دونه‏هاي گِلي قهوه‏اي روي يك نخ سبز تيره و كثيف را پوشونده بودن، مال بابام بود، اونم از باباي مرحموش گرفته بود، خلاصه يه جورايي موروثي بود. سه تا از دونه ها با بقيه فرق مي‏كردن، به جاي اينكه گرد باشن مخروطي بودن و نوك تيز، يادم مياد وقتي بابام مي‏رسيد به اينا، زمزمه‏هاش عوض مي‏شد. منم مي‏نشستم كنارش و پچ پچ مي‏كردم، نمي‏فهميدم چي مي‏گم( هنوزم نمي فهمم) اما احساس خوبي داشتم. كارش كه تموم مي‏شد، تسبيح را اول روي لباش و بعد روي پيشونيش مي‏ذاشت و بعد آروم مي‏ذاشتش وسط سجاده، سجاده را با وسواس خاصي تا مي‏زد و مي‏ذاشت روي تاقچه بالايي، همونجا كه دست ما نمي‏رسيد.

تسبيح و كتاب و مقنعه را سر جاش برگردوندم، در صندوقچه را بستم، دستمو گذاشتم روي زانوم، بلند شدم، نگاهي به صورت خانم انداختم و بعد رو به سمسار گفتم :

" ببرشون، همش مال خودت!"

با رفتن سمسار ، حالا مي تونستم دوباره روسري را گره بزنم و مثل يه سرباز وفادار مشغول نظافت بشم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا بکرانی (27/12/1391),بهار زرافشان (28/12/1391),میر حسن علوی (2/1/1392),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در یکشنبه 27 اسفند 1391 - 07:42

سلام .@};- @};-


نام: علی   ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 11:13

سلام
نام شما را در بانک اطلاعات داستان نویسان جهان وارد کرده ام در صورت تمایل برای تکمیل فایل مربوطه بیوگرافی خود را نیز به آدرس زیر ارسال نماید. اين بانك شامل 10000 نفر نويسنده داستان از ايران و جهان مي باشد و به تدريج تكميل مي گردد.
متشكرم
storyiran@yahoo.com



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.