مشت

مشت

حالا وقتش بود که یکبار برای همیشه کار را تمام کنم. انگشتامو محکم به هم فشردم, افکارمو متمرکز کردم, عضلاتمو سفت کردم و صورت برادرمو تصور کردم که روبروی من ایستاده بود و در حالی که صدایش را در گلو انداخته بود فریاد می زد: " راست, چپ, راست ,چپ... امونش نده...اجازه نده فکر کنه. اگه ضرباتت پشت سر هم و محکم باشه , قدرت ابتکار عمل را ازش می گیری. هنوز از شوک ضربه راست بیرون نیومده باید چپ را بزنی..." تئوری پرداز خوبی بود, هیچوقت ندیده بودم خودش دعوا کند ولی نظریاتش درباره استراتژی های جنگی به نظر بي نقص می آمدند. می گفت باید ضربات را رگباری و محکم بزنی, می گفت نباید به حریف اجازه فکر کردن بدهی. پلک هایم را چند بار محکم به هم زدم, برای آخرین بار افکارم را جمع و جور کردم و خودم را برای یک حمله همه جانبه و سریع آماده کردم. چند قدم بیشتر تا دیوار نمانده بودو می دانستم که وقتی به دیوار برسم دیگر راه فراری نیست و مجبورم کار را تمام کنم. سرم را بلند کردم تا یکبار دیگر محل های فرود آمدن مشت هایم را روی صورتش بررسی کنم. سایه اش همه بدنم را پوشانده بود. زیر گلویش و درست روی سیب آدم یک جوش گوشتی بزرگ داشت که اطرافش تا چند میلی متر قرمز و ملتهب بود. زیر چانه اش را موهای زرد و پراکنده ای پوشانده بود که برای نوجوانی در آن سن و سال اصلن چیز معمولی نبود. پشت لب بالاییش هم از همین موها بود که البته من از این زاویه نمی توانستم ببینم ولی قبلا و وقتی که از کنار میزش رد میشدم دیده بودم. حفره های بینیش کاملا باز شده بود ومن از پایین می توانستم تا انتهای آنها را ببینم. چشمانش از شدت خشم شکافته بودندو به جای قسمت سفید, اطراف مردمکش را رگ های خونی برجسته و سرخ پر کرده بود.تا پیش از این هرگز کسی جرات نکرده بود جلویش بایستد. حاکم مطلق مدرسه بودو هر کاری که دلش می خواست می کرد. از کتک کاری و اذیت و آزار گرفته تا چپاول وسایل و خوراکی های بچه ها, و حتی شکستن میز و نیمکت و در پنجره ها. معلم ها هم خیلی کاری به کارش نداشتندو به قول معروف , سیاست تسامح را با او در پیش گرفته بودند. یادم می آید یکبار معلم ورزش به خاطر رفتاری غیر اخلاقی از بازی بیرونش کرد. بیچاره مجبور شد یک هفته پیاده بیاید مدرسه, مکانیک گفته بود خارج کردن اون همه آب قند از باک ماشین خیلی وقت می برد.

کمرم کاملا به دیوار چسبیده بود و می دانستم که اینجا آخر خط است. یکبار دیگر جملات برادرم را مرور کردم, خودم را گوشه دیوار جابجا کردم و آماده شدم تا نقشه ام را عملی کنم. می دانستم که این پیروزی نه تنها به همه اذیت و آزارهای او پایان می دهد بلکه مرا هم به عنوان یک قهرمان در مدرسه معرفی می کند. هنوز فرصت پیدا نکرده بودم تا توانمندی هایم را به همه نشان دهم. همه مرا به عنوان یک دانش آموز آرام، مثبت و درس خوان می شناختند. همیشه اولین کسی که برای اجرای مراسم صبحگاه، گروه سرود، تئاتر،حفظ قرآن و یا مسابقات علمی انتخاب می شد من بودم، دیوار اتاقم پر بود از لوح های تقدیر و دیپلم های افتخار.مقام اول مسابقات علمی شهرستان، مقام اول مسابقات حفظ قرآن منطقه، نفر دوم مسابقات شعر و قصه استان و... . اما حالا این مشت می توانست مرا در حوزه ای کاملا متفاوت مشهور کند ، حوزه ای که همیشه در رویاهایم به آن فکر می کردم.

یکبار دیگر از پایین تا بالا براندازش کردم، کف پوتینهایش جدا شده بود و به راحتی می شد از بین آن انگشت بزرگش را که مدام روی انگشت کناریش سوار می شد و پایین می آمد، دید.. پاچه های شلوار کتانیش ریش ریش شده بود. البته او تنها کسی بود که لباس فرم نمی پوشید و هر طور که دلش می خواست می آمد. می گفت لباس فرم اندازه اش گیر نمی آید و همه برایش کوچک هستند. هیچوقت ندیدم زیپ شلوارش بسته باشد، همیشه باز بود و شورت سفید و قرمزش، البته وقت هایی که شورت پوشیده بود، از زیرش پیدا بود. کمربند نداشت و تنها چیزی که شلوار را محکم به کمرش می چسباند, دکمه ای بود که از شدت فشار هر لحظه ممکن بود بترکد. قسمت جلوی پیراهنش داخل شلوار بود و قسمت پشت بیرون زده بود. غیر از دو دکمه پایین پیراهن که بسته بودندو در فاصله چند سانتی متری از دکمه شلوار در سمت راست شکمش قرار داشتند، دکمه دیگری روی پیراهن نبودو به جز روزهای معدودی که زیرپوش آبی پدرش را می پوشید، روزهای دیگر سینه کک مکی و سبزه اش را می شد دید. چند تار مو بالای قفسه سینه اش رویده بودند و تا زیر حفره شکمش امتداد پیدا کرده بودند. محل اتصال سر به گردن به روشنی قابل تشخیص نبودو چانه استخوانی و کج و معوجش تنها مرز جداسازی سر از گردن بود.

انگشتانم رامشت کردم، دستهایم رابالاآوردم، پاهایم را باز کردم تاتعادل بیشتری داشته باشم و طبق تعالیم برادرم گارد گرفتم. نمی توانستم مستقیم به صورتش نگاه کنم، نمی خواستم با نگاه کردن به چشمانش جراتم را از دست بدهم. اضطراب همه وجودم را گرفته بود، سرم داغ شده بود و صدای نفس هایم در آن می پیچید. قلبم داشت بیرون می زد، حرکت آرام قطره عرق را روی پیشانیم احساس می کرد. برادرم گفته بود نفس کشیدن با دهان ، اکسیژن رسانی به مغز را بهتر می کند و در این شرایط آدم بهتر می تواند تصمیم بگیرد. نفس عمیقی کشیدم و در سینه حبس کردم. بهتر بود با راست شروع کنم، ضربه راست محکم تر بود و چند ثانیه ای تعادلش را به هم می زد و فرصت داشتم تا ضربه چپ را وارد کنم. دست راستم را به اندازه ای عقب بردم که کاملا به دیوار چسبید، سرم را بالا آوردم و مستقیم توی چشمانش نگاه کردم، سینه ام را جلو دادم و نفس حبس شده را با تمام وجود بیرون دادم...

....

تصاویر تار و مبهمی برای چند ثانیه جلوی چشمانم ظاهر شدو دوباره همه چیز تاریک شد . صداهایی درهم و نامفهوم به گوش می رسید...

" خدارحمش کرد..."

"فقط خدا کند حافظه اش را از دست ندهد.."

"بد جایی خورده..."

"ولی خوشم اومد..."

" آره والا ... دمش گرم..."

نفس راحتی کشیدم، احساس آرامش می کردم، افکار زیادی در سرم می آمد. پیش خودم گفتم: " نکند مرده باشد... البته اگه مرده هم باشد حقش است، بالاخره یک نفر باید این کار را می کرد" نباید خودم را گم کنم، حالا خیلی هم کار مهمی نکردم، نباید برای خودم دار و دسته راه بیاندازم و بچه های دیگر را اذیت کنم. باید مواظب طرفدارانم باشم، باید مواظب بچه های ضعیف باشم. حالا که مشهور شده ام و همه به من احترام می گذارند، نباید از درس و مشق عقب بمانم، نباید به کسی بی احترامی کنم. اصلا سعی می کنم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. آدم های مهم و مشهور باید سر به زیر باشند، باید تواضع داشته باشند. حتما همسایه ها هم تا حالا فهمیده اند، فقط خدا کند زیاد شلوغش نکنند. لباس های نو را نمی پوشم، ممکن است فکر کنند خودم را می گیرم. بهتر است چند روزی زیاد توی محل آفتابی نشوم، حوصله سوال و جواب های همسایه هارا ندارم. اگر هم جواب ندهم که می گویند مغرور شده. نمی دانم الان کجاست، فقط خدا کند بلایی سرش نیامده باشد، آخه اون بیچاره هم که دست خودش نیس، اینجوری تربیت شده دیگه، از یه پدر و مادر بی سواد و خونواده کم فرهنگ، بیشتر از این نمیشه انتظار داشت. دلم برای مادرش می سوزه. بیچاره از دست این پسر دیوونه شده. چند روز پیش دیدم توی کوچه روی سر و بار خودش می زد که ذلیل شده رفته مرغ همسایه رو دزدیده. خب بد هم نشد زن بیچاره هم از دست این بچه نا خلف راحت می شه، شاید اولش یه کم بی تابی کنه ولی بعد دیگه راحت می شه. نکنه یه وقت فلج بشه، اگه فلج بشه بدختیای مادرش کم که نمیشه، بیشتر هم میشه. اونوقت بایداین لندهور را تر و خشک هم بکنه. پام که به دادگاه برسه، همه چیز را می گم، دیگه خجالت نمی کشم، خب باید از خودم دفاع کنم، باید به همه بگم که مجبور شدم. درباره تعالیم برادرم چیزی نمی گم، نمی خوام واسه اون دردسر بشه. راسشو می گم، راست راست، نیازی به دروغ گفتن نیس، خب این کار را باید خودشون می کردند، حالا من کمکشون کردم، تازه بایداز من تشکر هم بکنند. شاید هم مجلس تقدیر و تشکر برام بگیرن. فقط خدا کند نخوان که سخنرانی کنم، نمی تونم خوب حرف بزنم، بایدقبلش مطلبمو چندبار بخونم، دوبار که بخونم حفظ حفظ می شم، حتی یه واو هم جا نمیندازم، مثل اون بار که واسه مسابقات حفظ قرآن رفته بودیم، چشای داورا گرد شده بود، شماره صفحات رو هم حفظ کرده بودم.

" بچمو کشتن...، ای خدا ... پسر گلم ... خدا ازشون نگذره..."

صدای ضجه های بلند و ممتد مادرم باعث شد تا یه بار دیگه چشامو باز کن. چادرش پر از خاک شده بودو موهای سفیدش از جلوی روسری رنگ و رو رفتش ریخته بود بیرون، محکم با مشت به سینش می کوبید و نفرین می کرد.حالا خدا رو شکر که نامحرم توی اتاق نبود، فقط آقای دکتر بود که اونم ایرادی نداره. پدرم مثل همیشه آرام و صبور بالای سرم ایستاده بود و به مادرم دلداری میداد.

"طوری نشده زن... شلوغش نکن، پاشو چادرتو جمع کن... زشته.

غیر از دکتر ، دوتا پرستارا و پدر مادرم ، چند تا از دوستام هم همراه آقای مدیر اومده بودند. مدیر نگاهی به صورتم انداخت و خنده کوتاهی روی لباش نقش بست.

" چطوری رابین هود؟... نگران نباش طوری نیس، اگه سرت به دیوار نخورده بود مشت اون یارو کاری نمی کرد. بد جایی را برای ایستادن انتخاب کرده بودی، سرت درست خورد به لبه دیوار، پنج تا بخیه بیشتر نخوردکه اونم تا چند روزه دیگه خوب می شه."

جمعه مسابقات علمی منطقس باید زودتر برم خودمو آماده کنم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم السادات فاطمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم السادات فاطمی (13/12/1391),بهار زرافشان (13/12/1391),لیلا کوت آبادی (14/12/1391),فرزاد مرتضایی (19/1/1397),

نقطه نظرات

نام: مریم السادات فاطمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 اسفند 1391 - 14:02

سلام.قدرت تصویرسازی فوق العاده ای دارید.واقعا لذت بردم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.