تحت تعقیب

تحت تعقیب

بخاری‏های مدرسه از آن چکه‏ای ها بود، که اخیرا حسابی گردوخاک کرده‏اند و چندتا شهر و مدرسه را مشهور کرده‏اند. اگر صبح زود، مستخدم مدرسه حوصله‏اش می‏رسید و همت می‏کرد، چند دقیقه‏ای زودتر می‏آمد و روشنشان می‏کرد، که البته تاثیر چندانی هم در گرم شدن کلاس نداشت. لوله‏های بخاری معمولا تمیز نمی‏شدند و حاصل زحمات چند ساله بخاری در تولید دوده، لایه ضخیمی بر دیواره آنها ایجاد کرده بود. البته روش‏هایی برای تمییز کردن این لوله ها وجود داشت که چندان به مذاق مدیر و معلمان مدرسه خوش نمی‏آمد ولی گاه و بیگاه ما از آنها بهره می‏بردیم. مثلا یکی از این روش ها استفاده از آب مقطر بود، منظورم آب مقطری است که در تزریقات استفاده می‏شود. اگر با احتیاط داخل مخزن بخاری قرار بگیرد بعداز چند دقیقه به دلیل تجمع بخارات، منفجر می‏شود و دوده ها را بیرون می‏ریزد.

چهارشنبه‏ها ساعت اول هندسه داشتیم و ساعت دوم عربی. که البته من هیچوقت نفهمیدم و هنوز هم نمی‏دانم که برنامه کلاس را چگونه طراحی می‏کنند، ولی همین قدر می‏دانم که خواندن درس هندسه، نه تنها هیچ کمکی به فهم درس عربی نمی‏کند، بلکه دربسیاری از موارد باعث تنفر بیشتر هم می‏شود. یادم می‏آید یکی از این چهارشنبه ها که مستخدم، زحمت کشیده بودند و زودتر بخاری‏ها را روشن کرده بودند، من هم تصمیم گرفتم این تلاش ستودنی ایشان را برای گرم کردن کلاس بی جواب نگذارم و زحمت تمیز کردن لوله‏ها را به همان روش فوق الذکر به عهده بگیرم. آب مقطر را شب قبل و به دور از چشم خانواده در کیفم جاساز کرده بودم و برای محکم کاری یکی هم اضافه برداشته بودم تا اگر به هر دلیلی اتفاقی برای اولی افتاد، پروژه متوقف نشود. یکی دیگر از انگیزه‏هایی که مرا به انجام این عمل انسان دوستانه تشویق می‏کرد، خود دبیر محترم هندسه بود. ایشان قدی حدود یک متر و چهل داشتند و مسیر تکامل را یا کامل طی نکرده بودند و یا اصلن اشتباه رفته بودند. برعکس شکل ظاهری کله‏اش، که هیچ تناسبی با سر یک موجود تکامل یافته نداشت، داخلش به نظر خوب پر شده بودو اساتید محترم دانشگاه از چیزی کم نگذاشته بودند. یادم می‏آید یک روز هنگام ثابت کردن تساوی دو مثلث، که البته به نظرحقیر، که خیلی هم از اشکال هندسی سر رشته نداشتم، چندان هم مساوی نبودند، تخته را پر کرد از اعداد و ارقام و ضرب و تقسیم و بعد از نیم ساعت حرام کردن گچ‏های بی زبان بالاخره در گوشه سمت راست تخته کادری که به نظر خودشان کاملا شبیه مستطیل بود کشیدند و داخلش نتیجه نهایی را که حکایت از تساوی دو مثلث داشت، مرقوم فرمودند.البته من علاقه‏ای به یادگیری فرایند این اثبات نداشتم و بیشتر انتظار می‏کشیدم تا این ساعت به پایان برسد و نوبت درس شیرین و جذاب عربی شود. دبیر درس عربی برادر بزرگترم بود، به محض ورود به کلاس یکراست می رفت سراغ بخاری و تا حد امکان زیادش می‏کرد، کاپشن کره‏ایش را که کمی هم برایش بزرگ بود، بدون آنکه زیپش را ببندد، به خودش می پیچید، از محکم بودن پنجره ها اطمینان حاصل می کرد، صندلی را در نزدیکترین فاصله از بخاری قرار می‏داد و روی آن می‏نشست و تا آخر ساعت هم از جایش تکان نمی‏خود. بعد از ده پانزده دقیقه مرا صدا می‏کرد، و با پرداخت مقدار نه چندان قابل توجهی پول، می‏خواست تا نان، پیاز، سیب زمینی و به ندرت گوشت، بخرم و به خانه ببرم و این فرصت خوبی بود تا کلی درخیابان ها پرسه بزنم و به قول امروزیها کلاس و مدرسه را گلابی کنم.

خلاصه، تساوی دو مثلث مذکور آن روز مرا بر آن داشت تا شعورم کمی بجنبد و از دبیر محترم هندسه بپرسم که چطور شد که آنها با هم مساوی شدندو به طورخاص به یکی از مراحل اثبات گیر بدهم که مثلا ((چرا اینجا این طوری شد... ؟) ایشان خیلی خونسرد، باقیمانده گچ را به سمت سطل زباله پرتاب کردند و بعد همانند خروس ها که اول صبح بالهایشان را به هم می‏کوبند، دستهای مملو از گچشان را به هم زدند و با لحنی تمسخر آمیز گفتند:"همینطوری... الکی... واسه اینکه دور هم باشیم" بعد در مقابل چشمان حیرت زده من خنده ملیحی کردند و رفتند روی صندلی پخش شدند. فکر تمیز کردن لوله بخاری از همان روز در ذهنم شکل گرفت و هر روز ابعاد گسترده تری پیدا کرد.

بعد از مراسم صبحگاه به دستشویی رفتم تا هنگام برگشتن به بهانه گرم کردن دست هایم به سراغ بخاری بروم. در راه بازگشت چشمم به تانکر نفت افتاد، پشت ساختمان مدرسه، بین برف‏ها، لمیده بود. همیشه پر از نفت بود و تقریبا پنج هزار لیتر نفت را در خودش جا می داد. با دیدن شیر فلکه که به من چشمک می زد ، فکری به خاطرم رسید، به سراغش رفتم و بعد از کمی ور رفتن با شیر، بازش کردم، نفت آرام آرام خارج می شد، جذابیتی نداشت، شیر را تا آخر باز کردم، نفت به سرعت بین برف ها ناپدید می‏شد، کار با مزه‏ای نبود، شیر را همانطور باز رها کردم و به کلاس برگشتم. از مبصر برای گرم کردن دستهایم اجازه گرفتم و به سراغ بخاری رفتم و بعد از بررسی شرایط و اطمینان حاصل کردن از اینکه کسی مرا نگاه نمی‏کند، آب مقطر را داخل بخاری انداختم، مناسب بودن شرایط از یک سو و غلغلک شدن حس شیطانیم از سوی دیگر باعث شد تا بعدی را هم بیاندازم. دل توی دلم نبود، خدا خدا می‏کردم تا قبل از آمدن دبیر هندسه منفجر نشوند.

در کلاس باز شد، برعکس آنچه انتظار داشتم، دبیر هندسه نبود، چند بار چشمانم را مالیدم تا مطمئن شوم که اشتباه نمی کنم، ولی اشتباهی در کار نبود. این برادرم بود که به همان شیوه همیشگی وارد کلاس شد و بعد از انجام مراحل اولیه روی صندلی نشست و در یک جمله خلاصه کرد که :" به دلایلی امروز ساعت اول عربی کار می کنیم و دبیر هندسه ساعت بعد می‏آیند". بدنم سرد شده بود و کلاس روی سرم می چرخید.

شدت انفجار به اندازه ای بود که لوله ها فرو ریختند ودر یک لحظه فضای کلاس پر از ذرات ریز و درشت دوده شد. غیر از چشمان برادرم که همچنان خونسرد و بی تفاوت تحرکات بی‏هدف بچه ها را دنبال می‏کردند، بقیه بدنش یک تکه سیاه شده بود. کمی ترسیدم و فکرهای بدی به ذهنم رسید ولی نفسی که از بین لبانش بیرون زد و دوده ها را به اطراف پراکنده کرد، باعث شد تا خیالم راحت شود. به آرامی بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید کلاس را ترک کرد. مدیر محترم بعد از چند فحش آبدار، ما را از کلاس بیرون کردو تهدید کرد که باید تا آخرروز سرمای حیاط را تحمل کنیم. هنگام بیرون رفتن از کلاس چشمم به کبریتی افتاد که مستخدم بعد از روشن کردن بخاری روی طاقچه جا گذاشته بود، در یک چشم به هم زدن، کبریت را داخل جیبم چپاندم و از کلاس خارج شدم. دور از چشم بچه‏ها خودم را به پشت دیوار رساندم تا ببینم تانکر نفت در چه شرایطی است، مقدار زیادی نفت روی برف ها ریخته بود و وشیر همچنان باز بود. نگاهی به اطراف انداختم، کبریت را بیرون آوردم. ولی به خاطر سردی هوا و وجود برف، هرچه سعی کرم ، نفت ها شعله ور نشدند. به بهانه‏ای وارد کلاس شدم و چند برگ کاغذ از دفتر هندسه‏ام جدا کردم و به حیاط برگشتم. کاغذ ها را با نفت آغشته کردم و آتش زدم. با گرم شدن نفت، آتش کم کم جان گرفت. وقتی از نتیجه کار مطمئن شدم، پیش بچه ها برگشتم.

با وساطت دبیر پرورشی، مدیر از تصمیم خود صرفنظر کردو اجازه ورود ما را به کلاس صادر نمود و فرایند بازجویی توسط ناظم مدرسه شروع شد. چشمم به پنجره بود و منتطر زبانه کشیدن شعله‏های آتش بودم، البته مطمئن بودم که تانکر منفجر نمی‏شود، از کلاس شیمی اینقدر فهمیده بودم که نفت چنین خاصیتی ندارد. اما شعله‏های چند متری آتش هم می‏توانست به اندازه کافی لذت بخش باشد. چند نفر دیگر مانده بود که نوبت بازجویی من شود که برادرم، که حالا بعد از شستن سر ورویش قسمت های بیشتری از صورتش مشخص شده بود، مرا صدا زد و همان ماموریت همیشگی را محول کرد. هنوز چند قدمی از مدرسه بیرون نرفته بودم که سرو صدای زیادی از مدرسه به هوا بلند شد و بعد از آن صدای آژیر آتش نشانی به گوش رسید که حکایت از موفقیت پروژه داشت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محمد رضا حکمی شلمزاری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آذرمیدخت صادقیان (3/12/1391),فرزاد مرتضایی (21/1/1397),

نقطه نظرات

نام: محمد رضا حکمی شلمزاری   ارسال در چهار شنبه 2 اسفند 1391 - 22:49

سلام و درود
خیلی شیرین و جذاب می نویسی .باریک الله داری اگه این کارها را کرده باشی . از نوشتنت و طرز بیانت لذت بردم .
طنز بنویس که معلومه این کاره ای و حتما موفق میشی .
الان تو خونه از رو صندلی بلند شدم و به احترامت دارم دست می زنم .واقعا دست مریزاد .


@محمد رضا حکمی شلمزاری توسط فرزاد مرتضایی Members  ارسال در شنبه 12 اسفند 1391 - 19:07

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ممنون از اين همه تعريف و تمجيد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.