مالیخولیا

مالیخولیا
از کلاس که زدم بیرون مثل کارتون تام و جری، سرم داشت سوت می‏کشید، از زیر چونم شروع شد به سرخ شدن و همینجور می‏اومد بالا، البته خیلی یادم نیست وقتی سرخی به گوشای گربه می‏رسید چه اتفاقی می‏افتاد. خب راستشو بخواید خیلی وقته که وقت نکردم یه وقتی بذارم، یه چند پیک تام و جری، پلنگ صورتی، گربه سگ و یا حتی لولک بولک بزنم. اصلن هنوز لولک بولک پخش می‏کنه؟ می‏دونید اون روزا یه تلوزیون 14 اینچ سیاه و سفید بود که توی شبانه روز فقط 1 ساعت کارتن می‏ذاشت و من همشو می‏بلعیدم، با چه ولعی!، تا جرعه آخرش، از شما چه پنهون گاهی تهشو هم لیس می زدم ، نترسید اونوقتا تلوزیونا اندازه حالا کثیف نبود، خیلی که دیر به دیر دستمالش می‏کشیدن یه ذره، اندازه یه نخود، شایدم کمتر، گارد ساحلی می‏گرفت که اونم زود آقایون متوجه می‏شدن و سریع قبل از این که کسی خدایی نکرده مریض بشه، تمیزش می‏کردن، و به جاش ... آخ ول کن دیگه ، هی من هیچی نمی‏گم. آها کجا بودم...
یادم اومد... چه می کنه این آب تصفیه با مغز آدم ... یه راست آدمو می بره هپروت...(کجا هست؟ ... هپروت رو می گم) آره می‏گفتم، اما حالا چی؟... یه تلوزیون گوشه خونس اندازه پرده سینمای مظفر الدین شاه قاجار، اینقدر خانم مجری بزرگ و واقعی بود که روم نشد پیرهنمو دربیارم! تازه ... تازه اسمارت هم هست ( خداییش حال کردی کلمه رو؟!!) کاش زودتر فرهنگستان یه کلمه مناسب پیدا کنه بذاریم جاش ... یه جوریه! نه؟ از کله سحر تا بوق .... هم کارتون پخش می‏کنه. اما من که وقت نمی‏کنم یه لقمش رو هم بزنم به رگ، چه برسه به این که بخوام تهشو لیس بزنم. اما خداییش خوبه که وقت نمی‏کنم ، چون می گن این روزا تلوزیونا خیلی کثیف شده .
ببین از کجا رسیدیم کجا ، خلاصه از کلاس اومده و نیومده بیرون یهو صد تا بچه ریختن دورم: "آقا...آقا... ما چند شدیم؟ ما آقا ما ...؟ راسی چرا سوالا رو عوض کرده بودی؟ آقا ...آقا ... سوال پنج چی می شد؟" با وارد شدنم به دفتر، سرو صداها هم تموم شد. مدیر مشغول تغیر دکوراسیون دفترش بود. دوتا از معلما داشتن صبحونه می‏خوردن.... آخی بعضی وقتا از دیدن بچه‏های آفریقایی که مشغول خوردن اون مایع زرد رنگ هستن جدا دلم می‏گیره! راسی شما می دونید اون مایع چیه؟ بعضیا می گن شیر برنجه! من که نمی‏دونم ولی بعید می‏‏دونم شیربرنج باشه ... البته چرا یه راه داره، خب ممکنه شیر هندی و برنج چینی باشه! خب می‏دونید هندیا و چینیا واقعا مردم انسان دوستی هستن، همین چند روز پیش که برای کاری رفته بودم شهر مقدس قم ، هوس سوهان کردم، یه سوهان خریدم که فروشنده می گفت چینیه!!! اه... چرا می خندید، به خدا ( البته نه خود خدا) راست می‏گم، خیلی هم خوشمزه بود. چیه چرا برق گرفتستون؟... آها فهمیدم ... خب شما افکارتون خرابه من چه کار کنم، باور کنید این چیزایی گفتم هیچ ربطی به صبحونه خوردن همکارای محترممون نداشت ، همینجوری یهو یادم اومد.
مستخدممون پاهاشو انداخته بود رو هم داشت فیزیک هالیدی می‏خوند! پرسیدم: "چای درست نکردی؟" بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت: " واسه ارشد آماده می‏شم!" خیلی متوجه نشدم چی می‏گه، واسه همین بابت اینکه یه موقع سوالی نکنه که من ضایع بشم سریع مسیرمو عوض کردم و رفتم سراغ سماور. آخ بازم که چایی خشک نداریم. اینو زیر لب گفتم اما مدیرمون گوشای خوبی داره از همون طرف قفسه ای که درحال جابه‏جا کردنش بود گفت : " همکارا پول صبحونشونا ندادن، پول نداریم چایی بخریم. یه لحظه دست کردم توی جیبم که تا بیشتر از این چیزی نگفته، سهم خودمو بدم که ... ولش کن اینجاش یه ذره خشنه، ممکنه واسه روحیتون بد باشه. پیش خودم فکر کردم کاش کارمند بانک بودم، اینجوری حداقل اگه توی جیبم پول نبود، توی گاوصندوق که بود، حالا برمی‏داشتم، آخر ماه همشو( به خدا همشو بدون یه ریال کم و زیاد) می ذاشتم سر جاش. اما بی خیال آدم که به خاطر یه روز چایی نخوردن نمی میره! می‏میره؟ تازه خیلیا هستن که آبم گیرشون نمیاد، بریم خدا رو شکر کنیم که آب هست( اونم از نوع تصفیش). ولی تنوع خوبه گفتم حالا امروز بدون چایی صبحونه می خورم. این بود که برگشتم، ته پیرهنمو که از شلوارم زده بود بیرون، جا زدم و یه راست رفتم سراغ میز صبحونه، عجب صبحونه‏ای خداییش کی میگه نعمت کمه؟ خب از کجا شروع کنم...؟ بذار ببینم... پنیر ... پنیر ... پنیر که تموم شده( اصلن نمی دونم از اول بوده یا نه؟) اما طوری نیس... نون سنگک، نون سنگک داغ و تازه، می دونید کارشناسا میگن سالم‏ترین نون، نون سنگکه. نمی‏دونم چرا؟... ولی فکر کنم از خستگی بود چون دستام جون پاره کردن نون را نداشت، فکرشو بکن نون به اون تردی! و نازکی رو نمی تونستم پاره کنم. هنوز درگیریم با نون کاملا تموم نشده بود که جناب هالیدی، به اندازه یه گوشه چشم از پشت کتاب بیرون اومدن و گفتن: " دیر رسیدم ... پخت نمی‏کرد، آخه صبح تا رفتم بچه رو ببرم کلاس رباتیک، دیر شد، اینا مال دیروزه ولی هنوز خیلی تازس" خداییشم راس می‏گفت من مونده بودم چطور نون بعد از 24 ساعت می‏تونه اینقدر تازه باشه؟
خب دیگه زنگ خورد، من باید برم کلاس، آخه می‏دونید ما متولیان فرهنگ و آموزش این مملکتیم، خوبیت نداره کم کاری کنیم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

جمال ناصری (12/11/1391),مریم آریانا (18/11/1391),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.