قانون شفا، شفای قانون

قانون شفا، شفای قانون
مي‏گفت به خاطر مادرش اين كار رو كرده، مي‏گفت براي عمل احتياج به پول داشته، مي‏گفت طبق قانون، تا پول رو نريزي به حساب بيمارستان، دكتر دست به چاقو نمي‏شه، و اينجوري شد كه دست به چاقو شد. من كه باورم نمي‏شه، مي‏خواد كاراي غلطشو توجيح كنه. مي‏گم آخه آدم كه به هر دليلي دست توي جيب مردم نمي‏كنه، دستشو مي‏ذاره روي ذانوش و مي‏گه يا علي...، آدم بايد توكل داشته باشه...، يا علي كه بگي باقيش درست مي‏شه. مي‏پرسي چه جوري؟ خب... نمي‏دونم آخه توي قانون چيزي نگفته.
صداي در كه بلند شد، دلش هري ريخت پايين، از ديروز عصر كه با هم قرار مدار گذاشته بودن، يه لحظه هم نخوابيده بود، اما بالاخره تصميم‏شو گرفت. چاره ديگه‏اي نبود، اگه امروز پول واريز نمي‏شد، خبري از چاقوي جراحي نبود، چاقوشو كنار ساق پاش پنهان كرد، پاشنه كفششو بالا كشيد و دويد به سمت در، يه لحظه هم ترديد نكرد، پريد پشت موتور و در پيچ كوچه ناپديد شد. من كه باورم نمي‏شه، آخه يعني چه؟ مگه وجدان نداريم، اگه اينجوري باشه كه سنگ روي سنگ بند نمي‏شه، پس حق و ناحق چي ميشه...، پس خدا پيغمبر چي ميشه؟... آدم بايد يه ذره‏ام از خدا بترسه.... مي‏پرسي چه جوري؟... خب .... نمي‏دونم!، قانون چيزي نگفته.
سه سالش كه بود، باباش خودشو سوزوند، دلش واسه بچه‏هاش كه گرسنه خوابيده بودن سوخته بود. اما يه لحظه هم به فكرش نرسيد كه دست توي جيب مردم كنه، آخه همش بهش گفته بودن كار بديه، خيلي بد، حتي بدتر از خودكشي. خدا آدمو غضب مي‏كنه.
يعد از يك سال و هشت ماه بالاخره وام ازدواج را ريخته بودن به حسابش. حالا مي‏تونست سرشو بالابگيره و بره خونه، دخترشو بغل كنه و بهش بگه: "ديگه تموم شد، همين روزا واست عروسي مي‏گيرم." آخه بدون جهاز كه نمي شد عروسش كنه! مردم چي مي‏گن؟ بايد جهاز داشته باشه، اونم يه جهاز آبرومند كه بتونه سرشو جلوي خونواده شوهر بالا بگيره. . چك پولا را، بدون اينكه بشماره(آخه شمردن نمي خواد، اين ماشين زبون بسته كه دروغ نمي‏گه)چپوند توي جيبش.
وقتي موتور با سرعت از بين ماشينا رد مي‏شد، نسيم خنك زمستون ، صورتشو سرخ و سرخ تر مي‏كرد، شده بود مثل بچه مايه دارا كه پوست سرخ و براقي دارن. موتور پيچيد توي يه خيابون فرعي، كسي نبود سرعتشو كم كرد و منتظر شد. طبق قانون ايستادن اونجا ممنوع نبود. خوبه كه آدم قوانين را بلد باشه.
داشت به عروسي دخترش فكر مي‏كرد همه دوستا و آشنا اومده بودن. دخترش با لباس عروسي عين فرشته‏ها شده بود، نفس عميقي كشيد نگاهي به آسمون كرد و در پيچ کوچه ناپديد شد.
هنوز موتور كاملا متوقف نشده بود كه پريد پايين چاقو را از كنار پاچه شلوارش بيرون كشيد و گذاشت زير گلوي اون بيچاره، رفيقش مشغول گشتن جيبا شد، چك پولاي قلمبه شده، راحت ريختن بيرون. اول مي‏خواست مقاومت كنه ولي مطمئن نبود كه قانون طرف اون باشه، آخه خيلي از قانون سر در نمياره.
ساعت چهار صبح زمستون واقعا سرده، اگه مجبور نبود، بيرون نمي‏اومد، اما دست خودش كه نبود، طبق قانون بايد مي‏رفت. آدمای سياه پوش اطرافشو گرفته بودن. توي دلش فكر مي‏كرد: "گيوتين بهتره، اما اينجوريم خيلي بد نيس، چند ثانيه بيشتر طول نمي‏كشه، فقط خدا كنه چفت و بستش محكم باشه.
زير پاش كه خالي شد، ديگه واسه هميشه خيالش از بابت، مادرش، پدرش، دخترش و حتي خودش راحت شد


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

شهریار شفا (7/11/1391),فرزاد مرتضایی (7/11/1391),فرزاد مرتضایی (19/1/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.