کمد دیواری

کمد دیواری
از وقتی یادم میاد پدرم یا مشغول خراب کردن بخشی از ساختمان قدیمی بود و یا داشت قسمت جدیدی را به آن اضافه می‏کرد.تقریبا همه کارهای بنایی را بلد بود و کلا از تغییر و تحول توی عمارت قدیمی، که تنها میراث اجدادش بود، لذت می‏برد. حالا که صحبت از ساختمان قدیمی شد، بد نیست قبل از شروع داستان کمی درباره وضعیت جغرافیایی این عمارت براتون بگم. حیاط در وسط قرار داشت و اتاق‏ها دورتادور آنرا گرفته بودند و هر یک کاربری خاصی داشتند. در ضلع شمالی حیاط که اتفاقا چسبیده به خیابان هم بود، یک اتاق سه در پنج متر بود که بوسیله سه تا پله گلی به حیاط وصل می‏شد، پنجره این اتاق به حیاط مشرف بود و از آن می‏شد اتفاقات و رفت آمد‏ها را رصد کرد، البته ما خیلی از این اتاق برای زندگی استفاده نمی‏کردیم ، فقط تابستان‏ها گاهی برای استراحت به آنجا می‏رفتیم و اصل زندگی دردو اتاقی جریان داشت که در ضلع شرقی قرار داشتند و محل خواب شبانه هم بودند، قسمت انتهایی اتاق سمت راست به طویله وصل می‏شد و زمستان‏ها، که رفت‏و‏آمد از حیاط، به دلیل سرمای زیاد، مشکل بود، این مسیر جایگزین مسیر اصلی طویله می‏شد. در قسمت جنوبی یک فضای باز بود که فقط دیوار داشت و سقف آن باز بود، هم خود ما و هم همسایه‏ها از این محل برای ریختن برف بام‏ها استفاده می‏کردیم و به همین دلیل به برف‏انداز مشهور بود. این محوطه هیچ دری نداشت و برف تا نیمه‏های تابستان در آن باقی می‏ماند و در واقع نقش یک یخچال طبیعی را در عمارت بازی می‏کرد. در قسمت غربی یک اتاق سه در چهار قرار داشت که به دلیل اهمیتی که در داستان دارد سعی می‏کنم با دقت بیشتری توصیفش کنم. اعضای خانواده آن را به نام اتاق کاکا می‏شناختند و دلیل این نام‏گذاری هم این بود که بزرگترین پسر خانواده، که ما او را کاکا می‏نامیدیم، اولین روزهای زندگی مستقلش را در این اتاق شروع کرده بود. در دیوار غربی دری بود که به حیاط باز می‏شد، یک تاقچه دراز در دیوار روبرویی تعبیه شده بود که ارتفاع آن تا زمین حدود دو متر بود و معمولا یک لمپا و چند داس در آن قرار داشت. دیوار جنوبی، اتاق را از دستشویی جدا می‏کرد و فاقد هر گونه تزئینی بود. در دیوار شمالی یک کمد دیواری قرار داشت که دارای سه قسمت بود، دو قسمت کناری، دو در فلزی سبک داشت که معمولا نیمه باز بودند. و در قسمت وسط یک آینه قدی تعبیه شده بود. ارتفاع کمد از زمین حدود یک متر بود و برای ما که آن زمان بچه بودیم، دسترسی به طبقات بالایی امکان نداشت، به همین خاطر معمولا اشیا قیمتی در این کمد قرار می‏گرفتند. اوایل یک دار قالی کمد را از فضای اتاق جدا می‏کرد، ولی بعد‏ها با جمع شدن قالی، کمد بخشی از اتاق شده بود. در محل اتصال دیوار دارای تاقچه و دیواری که کمد روی آن بود، یک صندوق چوبی به طول و ارتفاع یک متر و عرض نیم متر قرار داشت که نان های پخته شده، به منظور تازه ماندن، در آن نگهداری می‏شدند. این صندوق برعکس همه صندوق‏هایی که خواننده در ذهنش دارد‏، از بالا باز نمی‏شد بلکه در قسمت جلویی دو در کوچک داشت که به زحمت می‏توانستیم دو دست را داخل آن کنیم. صندوق طوری قرارگرفته بود که اگر روبروی آن می‏ایستادی ، کمد دیواری درست پشت سر شما بود وچون درهای کمد معمولا نیمه باز بود ، هروقت خم می شدیم تا نان برداریم، پدرم می‏گفت مواظب باش هنگام بلند شدن کمرت به لبه کمد نخورد.
برادرم که از نظر سنی قبل از من بود، به تازگی در یکی از دانشگاههای کشور قبول شده بود و هرچند وقت یکبار برای سر زدن به ما به خانه می‏آمد، آن روز هم یکی از همان روزها بود. همه خوشحال بودند، توی اتاق نشیمن دور هم جمع شده بودیم و برادرم از خاطرات دانشگاه تعریف می‏کرد. آنروزها مثل حالا نبود که هر شهری دارای حداقل یک دانشگاه باشد و دوبرابر شرکت کنندگان در کنکور، صندلی دانشگاه وجود داشته باشد. قبول شدن در دانشگاه کار شاقی بود. خلاصه برادرم از هر دری سخن می‏گفت و ما هم سراپا گوش نشسته بودیم دورش و جز خواهرم که گاهی در بعضی موضوعات با او همراهی می‏کرد ، بقیه ساکت بودند. نمی‏دانم چطور شد که بحث به جن و ارواح و خلاصه اینجور مقولات کشید. برادرم می‏گفت که بعضی از دوستانش در دانشگاه جن دیده‏اند و خواهرم هم تایید می‏کرد که جن وجود دارد و دروغ نیست. هر جمله که از دهان برادرم در این باب خارج می‏شد احساس فشار عجیبی در ماهیچه‏هایم ایجاد می‏کرد. گاهی عرق سردی بر بدنم می‏نشست و گاهی از شدت ترس بدنم را مچاله می‏کردم. می‏گفت یکی از دوستانش که صبح زود به حمام رفته بود موجوداتی را دیده که به جای دست و پا، سم دارند. بحث گرم شده بود و ذهن خلاق و تصویری من به سرعت برای تمام کلماتی که برادرم می‏گفت یک تصویر بی‏بدیل و عالی می‏ساخت .کم‏کم فضا مانند یک فیلم سینمایی ترسناک شد و هر چه اطرافیان می‏گفتند، به سرعت وارد فیلم وحشتناک من می‏شد. همه جا کاملا تاریک بود و جز صدای ضجه شخصیت های مفلوک فیلم، که به دست ارواح خونخوار به شکل وحشتناکی کشته می شدند، چیزی به گوشم نمی‏رسید. چند دقیقه‏ای فیلم قطع شد و دیگر تصویر جدیدی نمی‏آمد. فقط گویا کارگردان، با صدایی که هر بار بلندتر می‏شد، کات می‏داد. مادرم بود که مرا صدا می‏کرد، سرم را بلند کردم، اتفاقی که از غروب نگرانش بودم بالاخره افتاد. هوا تاریک شده بود و حالا موقع شام بود، سفره پهن شده بود وهمه چیز با دقت در آن چیده شده بود و فقط جای یک چیز خالی بود،((نان)). مادرم گفت برو چند تا نان از صندوق بیار. برای رسیدن به اتاق کاکا که صندوق نان در آن قرار داشت باید از حیاط رد می‏شدم که کاملا تاریک بود، با ترس خودم را از بین در رد کردم و قدم به حیاط گذاشتم. سعی می‏کردم به اطراف نگاه نکنم و یکراست به سمت در اتاق کاکا رفتم. در را به آرامی باز کردم، هیچ وسیله روشنایی در اتاق نبود، با باز شدن در نسیم آرامی وارد اتاق شد، درهای کمد دیواری با صدای جرجر به نوسان درآمدند. برای رسیدن به صندوق نیازی به دیدن نبود، در روز بارها این مسیر را رفته بودم و حالا فقط کافی بود تا با دانسته‏های قبلی همان مسیر را بروم، فقط با این تفاوت که این بار مجبور بودم خود را از میان موجودات نامرئی که فضای اتاق را پر کرده بودند، ردکنم. سکوت حاکم مطلق اتاق بود و حتی صدای پشه‏هایی که از دستشان عذاب می‏کشیدیم هم می‏توانست در چنین شرایطی برایم نوید امید و زندگی باشد ولی گویا اونا هم مسحور این موجودات نامرئی شده بودند. به جلوی در صندوق رسیدم خم شدم و دستامو داخل صندوق کردم با استفاده از حس لامسه‏ام، که حالا در قوی ترین حالت خودش بود، چند تا نان برداشتم، ولی هنوز نان‏ها را از صندوق خارج نکرده بودم، که احساس کردم کسی با نوک انگشت به کمرم ضربه می‏زند. عرق سردی همه وجودم را فراگرفت ، پاهامو احساس نمی‏کردم و هر لحظه فکر می‏کردم درحال فاصله گرفتن از زمین هستم. غده‏های ترشح کننده بزاق با تمام تلاش محصولات خود را نثار فضای خشکیده دهانم می‏کردند به گونه‏ای که در همان چند ثانیه آنقدر بزاق جمع شده بود که فرو دادن همه آن بدون ایجاد صدایی بلند امکان نداشت. سعی کردم افکارم را متمرکز کنم و راهی برای نجات از این مخمصه بیابم. به آرامی کمرم را صاف کردم طوری که حالا سقف صندوق درست جلوی دستانم قرار داشت. این بار گویا همان موجود با لبه دست، به کمرم ضربه می‏زند. ضربات آرام و بدون درد بودند. ناگهان فکری به ذهنم رسید، پیش خودم گفتم در یک لحظه بر می‏گردم و ضربه محکمی به او می‏زنم. اگر انسان یا حیوان باشد، با این ضربه تعادل خود را برای چند لحظه از دست خواهد داد و من فرصت پیدا می‏کنم تا از اتاق فرار کنم و اگر هم از آن موجوداتی باشد که برادرم می‏گفت، باز هم من چیزی از دست نداده‏ام و مصیبتم افزون نخواهد شد. بر این اساس نان‏ها را روی صندوق گذاشتم و خود را آماده کردم تا نقشه‏ام را عملی کنم. تمام نیرویم را در دست راستم جمع کردم، در یک لحظه روی پای راستم چرخیدم و با تمام توان دستم را در فضا پرتاب کردم.
صدای مهیب برخورد دستم با در فلزی کمد دیواری، در تمام عمارت پیچید. همه به سمت حیاط دویدند و متحیرانه به اتاق کاکا چشم دوختند. بعد از مدت کوتاهی چهره من در چهار چوب در اتاق کاکا ظاهر شد. رنگم به قدری سفید بود که تشخیص اجزای صورتم را مشکل کرده بود. دست راستم را با دست چپ محکم به سینه می فشردم و از درد به خودم می‏پیچیدم.
ساعدم از دو جا شکسته بود و حالا گردن بیچاره‏ام باید تا یک ماه تاوان خیالبافی‏هایم را پس می‏داد و وزن دستم را تحمل می‏کرد. فردای آن روز پدرم صندوق را به اتاق نشیمن انتقال داد و دو تا قفل زرد رنگ کوچک هم برای درهای کمد دیواری خرید.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزاد مرتضایی ,محسن نيرومند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزاد مرتضایی (7/11/1391),شهریار شفا (7/11/1391),امیر مسعود میرباقری (7/11/1391),نسرین انتظاری (7/11/1391),فرزاد مرتضایی (8/11/1391),محسن نيرومند (9/11/1391),

نقطه نظرات

نام: محسن نيرومند   ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1391 - 00:05

داستان جالبی بود از لحاظ سوژه عالی بود @};-
طنز خوبی هم داشت
اما به نظر بنده کمی طولانی بود مثلا نیاز نبود اتاقهای دیگر خانه را با طول و عرض توصیف کنید. یا در ابتدای داستان نوشته بودید که در مورد فلان اتاق بدلیل اهمیتی که دارد بیشتر توضیح داده بودید.
دیگر این که نیاز نیست از این همه توصیف بصورت مستقیم استفاده کنید میتوانستید در لابلای متن داستان اشاراتی کوتاه داشته باشد.
اگر داستان را از اوج که همان جریان ضربه به درب کمد شروع میکردید شاید جالبتر میشد.
و نکته آخر:زبان محاوره و زبان معیار را با هم مخلوط کرده بودید در چند پاراگراف متوالی به زبان معیار نوشته بودید اما ناگهان به زبان محاوره جملاتی آورده بودید. و....
نکته جالب : اینکه ما هم مثل شما به برادر بزرگتر میگوییم کاکا:D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.