ارواح تشنه

ارواح تشنه

بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش را توی ظرف آب فروبرد و بالای شاخه های گلایول گرفت تا قطره های آب به اختیارخودشان و به جبر نیروی جاذبه، روی گلبرگ های رنگ و رو رفته بیافتند.

مادربزرگ ، وسط حیاط کنار حوض نشسته بود و آرام آرام برگ های شمعدانی را که به تازگی قلمه زده بود، نوازش می کرد. نوه اش ، یک فنجان چای و چند تکه بیسکوییت برایش آورد. گفت: "پیر شی پسرم".

حالا خودش پیر شده بود، خیلی پیر، آنقدر پیر که دیگر جایی برای بدنش روی زمین نبود. اما آن پایین ، تا دلت بخواهد جا بود، زمین هنوز می توانست چندین برابر آدم هایی را که روی آن راه می رفتند، در خود فرو دهد.

دستش را گذاشت روی لبه حوض و به زحمت از جا بلند شد، چای را جرعه جرعه نوشید، لیوان را کنار گلدان شمعدانی گذاشت، چادر خاکستری گل گلیش را روی سر انداخت و راه افتاد. چند تا کوچه را پشت سر گذاشت، تا بالاخره چهره قبرستان، با سنگ هایی که اینجا و آنجا سر از خاک بیرون آورده بودند، نمایان شد.

هوا گرگ و میش بود، نور چراغ قدیمی و نیم جانی که بالای مرده شور خانه آویزان بود، به زحمت خودش را به قبرها می رساند. به غیر از صدای محزون جیرجیرکی که در عزای از دست دادن جفت خود ناله می کرد، هیچ صدایی به گوش نمی رسید.

مادربزرگ به نرده های رنگ و رو رفته قبرستان تکیه داد و خودش را از پله ها بالا کشید. چند لحظه ایستاد تا نفسش جا بیاید، بعد گوشه چادرش را به دندان گرفت و شیشه گلاب را از توی بقچه ای که زیر بغل داشت، بیرون آورد.

صدای پایی از دور به گوش می رسد. صدا کم کم جان می گیرد. قدم های سنگین و خسته، حکایت از تنی فرتوت داشت. مادر بزرگ خودش را بالای سنگ قبر رساند، با احتیاط در شیشه گلاب را باز کرد و مقداری از آن را روی سنگ ریخت، در شیشه را بست و کناری گذاشت. بعد به آرامی با کف دست مشغول تمییز کردن سنگ شد، شاخه های گلایول به اطراف پراکنده شدند.

نگاهش را دوخت به صورت چروکیده و چشمان گود افتاده خودش، به زحمت هوایی را که در ریه هایش ذخیره کرده بود، بیرون داد و گفت: "باید از اینجا بروم، اینجا دیگر باران نمی بارد، دیگر کسی برای آب دادن شاخه های گلایول به اینجا نمی آید، به نظر آنها گلایول های مرده نیازی به آب ندارند". مادربزرگ نگاهش را به قبر دوخت : "آره ، حق با توئه، خشکسالیه، خشکسالی"

سنگ قبر را با احتیاط بلند کرد و تکیه داد به سنگ کناری. با دقت استخوانهایش را از قبر بیرون آورد و ریخت توی بقچه. "چشمهایم درست نمی بیند، خدا کند چیزی جا نماند".

وقتی صدای جیرجیرک عزادار رو به خاموشی گذاشت، بدنی رنجور، که بقچه ای پر از استخوان زیر بغل داشت، در هوای مه آلود پشت مرده شور خانه ناپدید شد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزاد مرتضایی (20/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (21/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (21/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.