شروع یک "من"

شروع یک "من"

دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود. دیگر نمی توانم در این جهان بمانم، دیگر باید بروم. خودم خوب می فهمم که دیگر این دنیا گنجایش مرا ندارد. صدای پدر و مادرم را به روشنی می شنوم که از من می خواهند زودتر پیش آنها بروم. اطرافیان هم طاقتشان طاق شده است.

ساعت سه بعد از ظهر است، سر و صدای زیادی در اتاق پیچیده، حرف ها گنگ و نامفهوم هستند. نمی توانم چیزی ببینم، اما رفت و آمد مضطربانه پاها را در اطرافم احساس می کنم. صداها کم کم به خاموشی می گراید، دیگر چیزی نمی شنوم.

ساعت سه و سی و هفت دقیقه، صدای آمبولانس از کوچه به گوش می رسد. چند نفر در اطرافم رفت و آمد می کنند، پاها از حرکت باز می ایستند، احساس می کنم که از زمین فاصله گرفته ام، صدای حرکت آرام و سنگین پاها دوباره شروع می شود. گویی چند نفر جسم با ارزشی را با دقت تمام به سمت محلی می برند که صدای آمبولانس از آنجا می آید. دوباره سکوت همه جا را فرا می گیرد و جز صدای نفس های مادرم که هر لحظه به من نزدیکتر می شوند، چیزی نمی شنوم. احساس می کنم طنابی محکم به دور گردنم پیچیده شده است، دارم خفه می شوم. نفس هایم به شماره افتاده. دوباره چیزی احساس نمی کنم.

ساعت سه پنجاه و دو دقیقه. دکتر چند بار با نوک انگشتانش، بدنم را لمس میکند، و بعد سعی می کند بدنم را بچرخاند تا سرم به سمت پایین قرار بگیرد. صدای پاها دور می شوند. همه جا تاریک است، صدای نفس هایم می پیچد .دیگر نمی توانم نفس بکشم، صدای آب می آید. چرا تمام نمی شود؟!!

ساعت چهار و 10 دقیقه، دیگر نمی توانم تحمل کنم، هیچ صدایی شنیده نمی شود، نقطه نورانی ظاهر می شود و کم کم به وسعتش افزوده می شود. همه جا ساکت است. مقدار روشنایی هر لحظه بیشتر می شود.برای آخرین بار نفسم را بیرون می دهم.سکوت همه جا را پر می کند.

ساعت چهار و 14 دقیقه، منبع نور هجوم می آورد به سمتم. زمزمه هایی به گوش می رسد. دیگر نفس نمی کشم. دارم خفه می شوم. شدت نور آنقدر زیاد است که نمی توانم چشم های را باز کنم. پرستار پاهایم را جفت می کند، با یک دست مچ هر دو پایم را می گیرد و می کشد بالا، معلق می شوم، ضربه محکمی را پشت کمرم احساس می کنم، نفسم بالا می آید، هوای اتاق هجوم می برد به سینه ام. صدای گریه کودکی می پیچد در فضای زایشگاه...

و ... "من" به دنیا می آید...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزاد مرتضایی (10/2/1397),غزل غفاری (10/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (11/2/1397),ک.علیزاده (21/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.