تنهایی یک کودک

شب جمعه مثل همیشه عموم با پیکان سبزش اومد دنبالم تا منو ببره خونشون
خونه عموم خیلی از خونه مابزرگترهو اونجا خیلی بهم خوش میگذره !
مادربزرگم با اونکه نابیناسبا همه حواسش منو زیر نظرداره تا اتفاقی واسم نیفته وقتی هم صدام در نمیاد منو هی صدا می زنه تا مطمئن بشه سالمم،آخه همش بهم می گه: یکی یه دونه ، پسرگلم،خدا تو رو بعداز16 سال به مامانو بابات داده مواظب خودت باش..
با اونکه توخونه ی عموم دوروبرم خیلی شلوغه و کلی ، هم بازی دارم ولی زودی واسه خونمون دلم تنگ میشه، همش دوست دارمعموم منو برگردونه خونمون.
من همیشه تو اسم فامیل ، وسطی ، قایم موشک و کلی بازی دیگه برنده می شم نمی دونم من زرنگ و باهوشم یا بچه های عموم تنبل و بی دقتن !
خلاصه آخر شب زن عموم جای همه رو توبالکن بزرگشون انداخت تا بریم بخوابیم . تو خونشون دیر خوابم می بره،بازم نوبت زل زدن به ماه و شمردن ستاره ها شد تا چشام خسته بشه وبخوابم.
با یه مشنبا پرازخوراکی زنگ خونمون رو زدم، مادرم اومد دروباز کرد ، انگار دنیا روبه من دادن، بغلش کردم وبا گریه گفتم:دلم برات تنگ شده بود اونم با گریه گفت: من که داشتم از دوریت دق می کردم خب بیا واسم تعریف کن ببینم چی کارا کردی تو خونه عمو حسینت ! منم امون ندادمو از خوراکیا و بازیها و شیطنتام ردیف کردم واسش !
شنبه زنگ دوم ورزش داریم ولی من هیچ وقت این زنگو دوست ندارم به خاطر اینه که بچه ها یا منو تو بازیشون نمی کشن یا اگرم می کشن همیشه نخودی هستم ، کافی یه توپم خراب کنم تا سرم داد بزنن و هی مسخرم کنن. واسه همین همیشه یا تو کلاس می شینمو نقاشی می کشم یا تو گوشه ای از حیاط بازیشونو نگاه می کنم.
بالاخره این زنگ ورزشم تموم شد و نوبت زنگ مورد علاقم یعنی زنگ انشاء رسید . وسط نوشتن بودیم کهآقای ناظم با کلی پاکت نامه وارد کلاس شد و اونا رو داد به مبصر تا بین بچه ها پخش کنه ، بعدشم چند بار محکم گفت : پاکتارو حتماً بدین به پدرتون، یادتون نره ها پدرتون ببینه این پاکتو
منتظر شدم تا زنگ خونه بخوره ، وقتی که همه بچه ها رفتن ، بلافاصله رفتم کنار میز خانم نادری
و انگشتمو بردم بالا و با گریه گفتم : خانم اجازه ، من دوست دارم کاپیتان بشم ، دوست دارم با ماشین بابام بیام مدرسه ، دوست ندارم بچه ها بهم بگن بچه نی نی، اصلاً دوست ندارم این پاکتو ببرمخونه ... .
خانم دستی به صورتم کشید و اشکامو پاک کرد و گفت :
مگه چی شده که این همه ناراحتی و شکایت می کنی ؟
گفتم : به خاطر اینکه من دو ساله بابا ندارم... !
اردیبهشت 91 - وجدانی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 48 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

میثم زارع (26/5/1391),نعیم بلوچی (30/5/1391),کامران بزازی (9/7/1391),علی مبینی (25/4/1392),سارا سلطانیان (29/5/1392),ابراهیم وجدانی (15/10/1392),م دبيري (1/12/1394),مهران حیدری (2/5/1395),

نقطه نظرات

نام: نعیم بلوچی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 مرداد 1391 - 10:24

نمایش مشخصات نعیم بلوچی خیلی زیبا بود ممنونم


@نعیم بلوچی توسط وجدانی   ارسال در سه شنبه 31 مرداد 1391 - 18:27

با سلام
ممنون از این که داستانک من را خواندید. خوشحال می شوم نقدش کنید. با تشکر


@نعیم بلوچی توسط ابراهیم وجدانی Members  ارسال در جمعه 3 شهريور 1391 - 15:10

نمایش مشخصات ابراهیم وجدانی


@نعیم بلوچی توسط سالار   ارسال در دوشنبه 23 دي 1392 - 23:15

هوشه خوبی دارید.


@نعیم بلوچی توسط سالار   ارسال در دوشنبه 23 دي 1392 - 23:16

یاشاسین اذربایجان


نام: ابراهیم وجدانی   ارسال در چهار شنبه 1 شهريور 1391 - 11:15

ممنون . لطف دارین شما


@ابراهیم وجدانی توسط ابراهیم وجدانی Members  ارسال در جمعه 3 شهريور 1391 - 15:09

نمایش مشخصات ابراهیم وجدانی


نام: شاهین   ارسال در یکشنبه 2 تير 1392 - 22:47

:) :) :( ;) :D :-/ :x


نام: Hamid   ارسال در شنبه 20 مهر 1392 - 01:55

Edamash koo?


نام: یهدا   ارسال در چهار شنبه 1 آبان 1392 - 16:48

سلام اتفاقی ردشدم که اینوخوندم.داستانتون خیلی زیبابود.من خیلی خوشم اومد


نام: saye   ارسال در چهار شنبه 6 آذر 1392 - 19:09

ممنون خيلى خوب بود


نام: saye   ارسال در چهار شنبه 6 آذر 1392 - 19:12


نام: saye   ارسال در چهار شنبه 6 آذر 1392 - 19:14

داستان جالبى بود ممنون


نام: saye   ارسال در چهار شنبه 6 آذر 1392 - 19:17


نام: saye   ارسال در چهار شنبه 6 آذر 1392 - 19:19

ممنون خيلى خوب بود


نام: ریحانه   ارسال در یکشنبه 13 بهمن 1392 - 08:08

خیلی قشنگ بود مرسی ازتون


نام: ۰۰۰یه تنها   ارسال در یکشنبه 18 اسفند 1392 - 18:24

ایول


نام: ۰۰۰یه تنها   ارسال در یکشنبه 18 اسفند 1392 - 18:25

ایول مرسی


نام: ۰۰۰یه تنها   ارسال در یکشنبه 18 اسفند 1392 - 18:25

ایول مرسی


نام: سجاد   ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 01:17

خوب



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.