گوهر شب چراغ( قسمت اول)

« چرا من اینجوریم؟ اینقدر بدشناسم.... اه خسته شدم دیگه... چرا مردم دیگه، اینقدر همه چی براشون خوب پیش میره اما من دست به هر کاری دست میرنم بدبخت میشم توش... جرات اینکه برم در خونشونو بگم سلام هم ندارم. دو سال مفت و مجانی عمرمون تو سربازی هدر رفت. حالام که دربدرم دنبال کار... باید بریم از اول شاگردی که اونم پرتمون میکنن بیرون. چقدر مردم بی¬رحم شدن آخه... این حقوقا رو جلو گربه هم بندازید قهر می¬کنه... آخه من باهاش چجوری زن بگیرم و خرج خانوادمم بدم... دلم لک زد یه بار که از جلو خونشون رد میشم لبخند بزنم بهش... یه بار بهش سلام کنم با چه رویی اخه... اون میاد به یه پسر آس و پاس پا بده و با من دوست بشه... همش بد بیاری... از قدیم گفتن هر چی سنگه مال پای لنگه... راست گفتن والله... اصلن خر ما از کره¬گی دم نداشت. مردم شانس دارن، پول، پارتی، خانواده¬ای که حمایتشون کنه... من باید خرجشونم بدم... تو بچگی پدرم که مرد، داغش به دلم موند که یکبار دست بزاره به شونم، بگه: پسرم درست میشه، صبر کن،
بعد من بگم: صبر برای چی؟ عمرم هدر رفت تو صبر...
بگه: خدا بزرگه....
بگم: کدوم خدا؟ خدا برای پولداراست».
بغض گلوی جوان را گرفت و حرفش قطع شد. قطره¬ی اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.
« اون چیه برق میزنه؟»
کنار سطل زباله رفت، کیسه ای افتاده بود تو باغچه¬ی پشت سطل و درش باز شده بود و محتویات تو شکمش عین روده پخش باغچه بود. دست کرد از تو اشغالا، شی قرمز براق رو برداشت. انگشتری با نگین قرمز براق .. .با دست اشغالاشو پاک کرد.
« چه قشنگه! چه نوری؟ حالا قیمتیه یا از این سنگ چینیای تزیینیه که عین پشکل تو بازار ریخته... فکر کنم اگر برم بازیافتی تشتک و چیزای فلزی تو جوب جمع کنم، پولدار تر بشم تا الان... انگشترو انداختن سطل اشغال؟ حداقل بدید دست یکی که دلش خوش بشه... »
زیر نور چراغ تو خیابون بالا گرفتش: « چقدرم نو و تمیزه!».
انگشترو دست کرد: « انگشترم از آشغال بگیریم غنیمته... خدا کنه گرون باشه».
رسید پشت در خونه و زنگو زد. بدون هیج کلامی در باز شد.
تا از در رفت تو، مادر از جلوی تلویزیون که سریال میدید، گفت: « چرا باز اینقدر ناراحتی؟! باز چی شده؟»
خواهر سرش رو از توی کتاب درسیش که دستش بود و گوشه خونه چمباتمه زده بود، بلند کرد گفت: « بازم از کار بیرونت کردن...»
». گفت: « تو دیگه مثل گربه،چنگ به دلم نزن به اندازه کافی دلم زخمی هست. شماها دیگه دست از سرم بردارید
مامان گفت: « عیب نداره حالا. بیا بشین. املت درست کنم بخوریم».
و از رو زمین پا شد و به آشپزخونه رفت.
پسر گفت: « نمی¬خوام».
و رفت تو اتاق و در را که کل¬ش از شیشه بود، توی چهارچوبهای آهنی بست: « املت، اشکنه، کله¬جوش، یه غذای به درد بخور توخونه ما نیست. باید بو بکشیم قورمه سبزی رو از طبقه بالا و چشممونو ببندیم و نون و املت رو تو خیال، قورمه سبزی بخوریم».
متکا را از روی رخت خوابا برداشت، انداخت وسط اتاق تاریک و دراز کشید.« چقدر خوابم میاد».
دوباره به انگشتر به انگشتش نگاه کرد:« خدا کنه قیمتی باشه. طلایی، چیزی یا حداقل سنگش با ارزش باشه. قیافش که خیلی باحاله
چه قرمز خوشرنگ براقی».
چیزی نگذشت که زیر نور ماهی که از پنجره تو افتاده بود و بهش خیره شده بود، خوابش برد.

توضیح: این یکی از داستانهای مجموعه داستانم است به اسم جادو که تو نوبت چاپ است.
برای کپی ذکر منبع و نام نویسنده الزامیست
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی زمانی نیشابور (12/7/1399),ابوالفضل ابطحی (13/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.