امید

زن و شوهرجوانی غرق در افکار نشسته بودند و گاهی زن آهی از ته دل سر می داد و گاهی هم

شوهر آهی از نهادش بلند می شد.

شوهر با چهره و صدایی غمگین روبه زن گفت :حالا به نظرت چی کارباید بکنیم؟

زن دوباره آهی غمگین کشید وبا ناراحتی و چهره ای درهم گفت:نمی دونم من که دیگه عقلم

به جایی نمیر سه .هر چی هم که راه حل می دم تو قبول نمی کنی و یک ایرادی ازش می

گیری .

مرد با لحنی تند گفت:آخه نمیشه عزیزم !اینایی رو که تو می گی همشون یک جاییش می لنگه.

زن که روی کاناپه لم داده بود ؛یکدفعه از جا پرید و گفت .فهمیدم .زنگ بزنم به 148؟مرد با

تعجب فقط نگاه کرد .

زن که فهمید شوهرش منظورش را نفهمیده گفت: .بابا،صدای مشاورو می گم دیگه .

مرد پوزخندی زد و گفت :خوب بزن .

زن شروع کرد به شماره را گرفتن و اتفاقا بر حسب تصادف اصلا بوق اشغال نزد! و یکدفعه وصل

شد به صدای مشاور.!

و زن خیلی سریع رفت سر اصل مطلب و با هیجان و خوشحالی مشکلشان را با آقای مشاور در

میان گذاشت .آقای مشاور بعد از اینکه با حوصله به حرفهای خانم گوش داد!گفت .خانم اینکه

شما می گید که اصلا مشکلی نیست.زن بااین حرف که انگار ته دلش آرام گرفته بود با دقت به

حرفهای آقای مشاور گوش داد !آقای مشاور گفت :شما فقط کافیه در همه مراحل کارهایتان

امید داشته باشید.

زن کمی مکث کرد و با تعجب گفت :همین؟!

آقای مشاور گفت :بله خانم همین و سریع ارتباط قطع شد. وزن فرصت نکرد حتی تشکر را که

روی لبش لغزیده بود را بیان کند.

مرد که داشت زن را نگاه می کرد با تمسخر پرسید: خب چی گفت؟

زن با تعجب گفت: باید با دایی امید تماس بگیریم .مرد با تعجب بیشتر گفت :چی ؟ زن

گفت :آقای مشاور گفت:باید شما در همه مراحل کارهایتان دایی امید را به همراه داشته باشید!!

مرد که هنوز فرصت نکرده بود حرفهای زن را در ذهنش هضم کند ،یکدفعه با خوشحالی از جا

پرید.

وگفت :اِ ...چرا خودم به ذهنم نرسیده بود. این کار فقط از عهده خود دایی امید بر میاد ودر

حالیکه با سرعت می رفت به طرف جا لباسی که لباس بپوشدادامه داد: اما من نشستم اینجا

وتو خودم فرو رفتم و غمبرک زدم .زن با فریاد گفت: کجا ؟! صبر کن من هم میام.



این داستان در رادیو جوان 8 سال پیش خوانده شده است.




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (16/6/1399),ابوالحسن اکبری (16/6/1399), ک جعفری (19/6/1399),سید محمد حسینی متکازینی (19/6/1399),طراوت چراغی (22/6/1399),آناهیتامقیمیان (9/7/1399),نوریه هاشمی (9/7/1399),ابوالفضل ابطحی (13/7/1399),طراوت چراغی (30/8/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 شهريور 1399 - 17:41

نمایش مشخصات بهروزعامری درودها گرامی
موفق باشید
زیبا بود
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.