خود 'کشی'

طناب را چندین بار بررسی کرد. اتصالش به سقف را هم با آویزان شدن از آن چک کرد که مبادا مثل مردی به نام اوه، یک افتضاح به بار بیاید. این بار خواهد رفت.
_هیچ شرافتی در تحمل مشکلات نیست باید بتوان علیه جنگیدن بیهوده، طغیان کرد. اوج انتخاب انسان در 'نبودن' است.
او هیچ گاه انسان نا امیدی نبود، هیچگاه نمی شد به او گفت بی انگیزه. او سرشار از زندگی است. اما این انتخاب او نه از سر ناچاری و یا یاس باشد، نه فکر او تنها پایان مرگ تدریجی خودش بود. دو سالی می شد که درگیر شده بود و بعد از سی سال آزگار، توانست غده ی سرطانی محبتش را به پای کسی بریزد. فکر می کرد شاید فرد مناسبی گیر آورده باشد اما گمان نمی کنم اطمینان داشته باشد. شاید تا قبل از غمباد عشق گرفتن این کار را کرده باشد. زندگیِ ناچیزش، هر جند برای او عشق همه چیز بود، را یک مرتبه به پایش ریخت. آنچه توقع آن را نداشت و به سختی پیش بینی می کرد همین ذره ذره شدن علاقه اش بود. انگار تمامی آن محبت را که یکجا به پای نهال محبوبش ریخته یکجا بر رویش استفراغ شده بود و حال از بوی تعفنش نمی دانست چه کند. او انتخابش را کرده بود و چاره ای در مقابلش نمی دید.
کت و شلوار دست دومی که از بازار برایش خریده بودند را پوشید و شوره های سرش را جلوی آیینه تکاند. طناب را دور گردنش انداخت و قبل از لگد زدن به صندلی تمامی لحظات مهم زندگی اش را مرور کرد. از دوران کودکی تا روز اول مدرسه و اولین شبی که تنها خوابیده بود و اولین شبی که پدرش مرده بود و روز کنکور و درگیری با مدیر شرکت و قرار ملاقات های بیهوده. اشک در چشمش حلقه زد اما قبل از پهن شدن روی گونه هایش لگد به بختش زد...
می توانستم همین جا تمامش کنم اما یکی از راه های گریز از زیر بار تحمل ناپذیر بودن شوخی است.
طناب بیش از حد پوسیده بود. طناب پاره شد و با دست زمین خورد و دستش شکست. از صدای فریادش همسایه های طبقات ریختند و او را نجات دادند.
هزینه ی بیمارستان، او را سکته داد و از خود کشی فرار کرد. اما اجل سر پیچ اقتصاد، جانش را گرفت.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

زهرا میرزایی (4/6/1397),نگین پارسا (4/6/1397),زهرابادره (آنا) (4/6/1397),سروش جنتی (4/6/1397),همراز محمدی (5/6/1397),مینا رسولی (6/6/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (17/6/1397),ابوالفضل مولوی (20/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),علی ببری (24/6/1397),داوود فرخ زاديان (3/7/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.