درد شیرین زندگی

این بار از نزدیک دو بام و هوا بود و نمی دانستم از باران لذت ببرم یا آفتاب را تماشا کنم. گاهی اینطوری میشوم که می ایستم گویی همه ی دنیا می ایستد. وزوزی درون گوشم می پیچد و بعد از چندین ثانیه به خود می آیم. این به "خود آمدن" بعضا با فریاد یک نفر همراه است. یا رفیقم یا استاد یا راننده ای که چراغش سبز شده و انتظار می کشد تا من تنِ لشم را از جلوی ماشینش کنار ببرم.
این بار با غرنبه ی آسمان به خودم آمدم. تا به خود آمدم دیدم خیس آب شده ام و باید هر چه زودتر سرپناهی پیداکنم و خودم را از این مهلکه نجات بدهم وگرنه... نمیدانم...
زیر اولین جایی که سقف داشت ایستادم. ایستگاه اتوبوس.
اینجا اخم ها در هم بود و همه به آسمان طوری نگاه می کردند که انگار می توانند از درون ابرها، باران را رصد کنند یا دنبال عاملش می گردند که فحش و فضیحتی نثارش کنند که چرا روزمرگی آن ها را بهم زده است.
اتوبوسی ایستاد و عده ای با همان نگاه به آسمان، چنان با عجله، خود را به زیر ایستگاه رساندند که گویی خمپاره می بارد و آن مردم منتظر هم سریعا سوار شدند و همه نفس راحتی کشیدند.
به راستی ما همه از آسمانی شدن می ترسیم و چهار دست و پایمان را به زمین گرفته ایم تا مبادا اندکی از حال پرواز بفهمیم.
ترس از شبیه شدن به اطرافیانم، لحظه ای تمام وجودم را گرفت. همیشه از عادی بودن متنفر بودم اما همیشه عادی رفتار می کردم.
از همان سال هایی که علاقه داشتم هنر و ادبیات بخوانم اما مجبور به عادی بودن و ابراز علاقه ی مصنوعی به ریاضی و زیست و اینجور مزخرفات بودم.
مزخرف هستند و می دانم چرا، جون هیچ کدام درباره ی زندگی نیستند.
و من به دنبال زندگی بودم، به دنبال جریان سیال زندگی مثل بارانی که در روزی می بارید که آفتابی بود!
به خودم گفتم: لعنتی وقت آن رسیده که زندگی ریاضیت را کنار بگذاری...
زیر باران رفتم و روی اولین نشیمنگاه، نشستم. آنقدر مردم به من خیره شدند و با نگاه های تاسف بار به من نگرستید که باران بند آمد.
آن ها به تعجب و نفرت به من نگاه می کردند اما من با لبخند جوابشان را می دادم.
گویی هر کس هر آنچه در درون دارد بیرون می ریزد.
دو هفته ای می گذرد و هنوز سرماخوردگی من کاملا خوب نشده است.
اما این درد، دردی لذت بخش و شیرین است.
درد شیرین زندگی.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

سروش جنتی (30/1/1397),سروش جنتی (9/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.