در به در

در به در دنبال او می گشتم
هر در را که باز می کردم محیطی جدید به رویم باز می شد که تجربه ای از بودن در آن نداشتم.
گاهی به خودم فحش می دادم که لعنت به من توی این هوای سرد با این وضعیت سینوزیت خرابم دنبال چی می گردم؟
گاهی در رو که باز می کردم کتک می خوردم.
یاد گرفتم قبل از باز کردن در، در بزنم و اگر بیش از 5 ثانبه کسی جواب نداد بعد سر زده وارد بشم.
-زارت!
صدای درونی ذهن من که به من می گفت تو مال قانون نیستی
تو باید فراقانونی عمل کنی، اصلا اگه به همه ی قوانین پایبند باشی همه لذت رو از دست می دی.
اصلا قانون ساخته ی یک ذهن سوبژکتیو هست و از دید من خیلی قوانین غلطه.
خب حالا چه کسی مشخص می کنه که کی باید قانون رو بذاره کی باید نظارت کنه و کی باید مجری عدالت باشه؟
این دقیقا همون کسیه که در به در، مو به مو دنبالش می گردم.
شاید این دربه دری برای خودمم مفید باشه شاید سکون من باعث این می شه اون به خودش بباله واسه ی این که خودش رو به جامعه تحمیل می کنه. پس اختیار و طغیان آدم چه می شود؟
گهگاهی خسته می شوم و با خود می گویم بی خیال این همه در به دری، بنشین و موزیکت رو گوش کن و لذت ببر.
لعنت به این هندزفری که یه گوشش قطعه یه گوشش وصل.
-رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (13/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),بهار قمر (28/1/1397),بهار قمر (4/2/1397),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.