اپیدمی مرد صورت زخمی

چند روز از بازگشت زود هنگام مرضیه از فرانسه می گذشت. او همچنان سکوت کرده بود. تا اینکه گفت دیگر ساخت فیلمی با موضوع یک خواننده محبوب زن برایش اهمیتی ندارد، بلکه می خواهد فیلمی از یک سرباز قدیمی بسازد.

مرد میانسال زخم عمیقی روی صورتش بود. زخمی به شکل یک صلیب بزرگ که رگها و مویرگهای صورتش در اعماق آن دیده میشد. صورت زخمی مجبور بود هر یک ساعت سطح زخم را پماد بزند تا خشکی هوا باعث ترک خوردن آن نشود. او وقتی متوجه وضعیت بد مرضیه شد به مهمانداری که در نزدیکی اش ایستاده بود گفت که می خواهد جایش را عوض کند. مرضیه گفت: «یه لیوان آب.» اما مهماندار که سعی میکرد مستقیم به صورت زخمی نگاه نکند گفت که جای خالی ندارند و بهتر است بنشیند زیر تا دقایقی دیگر فرود خواهند آمد. صورت زخمی برگشت و با تأمل گفت: «من...من متأسفم.» و بعد پاکت استفراغ را از دست مرضیه قاپید و رفت. حالا که صورت زخمی صندلی اش را ترک کرده بود مرضیه می توانست جایش را عوض کند، قبل از اینکه او برگردد. اما بی اختیار چشمانش را بست و لحظه ای بعد گریه کرد. با خود فکر کرد که زندگی گاهی چقدر می تواند وحشتناک باشد. به بیرون از پنجره نگاه کرد هواپیما روی ابرها سٌر می خورد.
مهماندار گفت تا 15 دقیقه دیگر در فرودگاه شارل دوگل فرود خواهند آمد. مرضیه چشمانش را کم کم باز کرد. احساس کرد حالش بهتر شده. در این حین صدای جیغ زنی از صندلی های عقب بلند شد. مردی گفت: «این کثافتو از اینجا ببرید بیرون. چطور فرودگاه اجازه ورود این میکروبو داده؟...قیافش زنمو ترسونده.» مرد چاق عینکی که پوست تیره ای داشت گفت: «شاید این یه حمله تروریستی باشه...حتماً این آقا حامل یه بیماری خطرناکه.»
زن میانسال که مجله می خواند عینکش را برداشت و گفت: «آقایون چرا اینقدر سطحی فکر می کنید؟ این بیچاره فقط یه مسافره...نگاه کنید چه قیافه ی مظلومی داره.»
صورت زخمی که در تمام این مدت بی حرکت ایستاده بود و گوش می کرد، نقابی روی صورتش گذاشت و با خود فکر کرد که دیگر هیچ وقت نمی خواهد دنیا را بدون این نقاب ببیند. شاید به دکترش بگوید آن را به صورتش پیوند بزند. تا اگر بعد از مدتی که نقاب زخم های جدیدی ایجاد کرد نتواند تحت هیچ شرایطی آن را از روی صورتش بردارد و باعث رنجیدن کسی شود. با اینکه دلش نمی خواست با کسی رو در رو صحبت کند، دست روی نقاب کشید تا مطمئن شود سرجایش قرار دارد گفت: «متأسفم...از همه ی شما.» مکثی کرد و از حرف زدن خود میان جمع پشیمان شد و فهمید که اگر عکس العمل نشان دهد بیشتر مورد توجه قرار می گیرد و آنهایی که او را ندیده بودند هم موضوع برایشان جالب می شود. برگشت و فکر کرد که چرا این زخم تا به حال التیام پیدا نکرده. حتی بیاد نیاورد که این اتفاق کی برایش افتاده. لحظه ای بعد چیزی از خاطرش گذشت، برگشت و با صدای بلند گفت: «فکر می کنین توی جنگ حلوا پخش می کنن؟.»
نمی دانست چرا امروز مدام به احساساتش پشت پا می زند و اصلاً توجهی نداشت که دارد مورد توجه دیگران قرار می گیرد. چیزی که در این سالها از آن فرار کرده بود. مهماندار به او گفت بهتر است کمی استراحت کند. از او خواست همراهش برود به یک جای خلوت. هردو به قسمت عقب هواپیما رفتند. صورت زخمی کنار یکی از مهماندارن نشست. داخل نقاب از اشکهایش خیس شده بود. اما او نمی خواست آن را از روی صورتش بردارد تا دیگران چشمشان به اشکهایش بیفتد. حداقل تا وقتی که اینجا بود. دیگر حرفی نزد حتی گویی نفس هم نمی کشید. مهماندار خواست برایش آب بیاورد اما صورت زخمی از پاسخ دادن امتناع کرد. لحظه ای بعد گفت: «یکی از مسافرا...فکر کنم آب می خواست.»
مرضیه از جایش بلند شد تا صورت زخمی را دوباره ببیند. صدایی از بلندگو پیچید که مسافران سرجاهایشان برگردند و کمربندهایشان را ببندند.
مهماندار با یک بطری آب مقابل مرضیه ایستاد و از او عذر خواهی کرد که همان لحظه آب نیاورد. مرضیه مکث کرد و بطری را گرفت. کمربندش را بست و به بطری و قطرات ریز و درشت روی آن نگاه کرد. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و بطری را روی صورت داغش گذاشت و فشار داد.
هواپیما که فرود آمد، نه مرضیه و نه هیچکس از مسافران، صورت زخمی را در هیچ کجای فرودگاه ندیدند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (11/3/1393), ناصرباران دوست (11/3/1393),زهرا فیروزی (12/3/1393),علیرضا زمانی (13/3/1393),پروين خواجه دهي (25/3/1393),آسيه رضا (12/5/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 خرداد 1393 - 17:56

نمایش مشخصات زهرا فیروزی زیبا بود.لذت بردم
پاینده باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.