دیوار واسط

"دیوار واسط تنها یک اسم است از ضمیر ناخواد آگاه من برای تخریب آن با پتکی از جنس فولاد"
روی زمین دراز کشیده بودم، زمین سرد بود، سنگ‌های مرمر سفید با رگه های قهوه ای.
موش کوچکی را دیدم که از زیر کابنت به اطراف نگاه می کرد و وقتی، پاهایم را جمع کردم و بین بازوهایم گرفتم، ترس برش داشت و به سمت سوراخ خودش در دیوار خزید.
من تنها اینجا در یک خانه خالی با کابینت های فرسوده، در فکر زندگی از دست رفته خودم هستم.
فریادهای علی را می‌شنوم که از من می‌خواست " در کارهایش، دخالت نکنم، اینکه، به کجا می‌رود، با چه کسی حرف می‌زند، ساعت رفت و آمدش را چک نکنم و مدام غر نزنم"
من هم می خندیدم و بعد بدون اینکه خودم متوجه باشم اشک از گوشه چشمانم جاری شد، و در حالی که او خیره به خنده‌های دیوانه وار من نگاه می‌کرد، از خانه بیرون رفتم.
شاید دختر مورد علاقه اش بودم اما انگار این تنها برای سال اول بود.
چگونه باور کنم که سال بعد دختر دیگری او را جذب خود کرد و سال بعدش نیز تکرار سال قبل.
تنها شانس من برای با او ماندن این بود که اولین نفری بودم که او علاقه مندش شد و خیلی عجولانه ازدواج کردیم، اما دختران بعد از من دیگر نمی‌توانستند با او ازدواج کنند.
تنها در حیاط قدم می‌زدم و عکس سونوگرافی را نگاه می‌کردم، دوقولو بودند، اما حالا تنها یکی از آن‌ها مانده بود، انگار با رفتن علی جفت پسر هم رفت و تنها جفت دختر مانده بود.
شکوفه‌های سفید سیب که در نوای آرام باد بهاری می‌خوانند از عشق به خورشید جاودان، و من قدم می‌زنم در بین درختان پیر سیب و زرد آلوی حیاط دور افتاده از جریان زندگی.
باورم نمی‌شود هنوز، که باید از دختری که همسرم را دزدیده بود کتک می‌خوردم و درست زمانی که علی کناری ایستاده بود و غرق در حماقتش نظاره‌گر بد دهنی‌های او بود، با ضربه پای دختر به شکمم روی زمین افتادم و چند ثانیه نگذشت که سفیدی چشمانم در قرمزی خون فرو رفت.
نورهای زرد و سفید بالای سرم را می‌دیدم و صدای گریه مادرم و فریاد پدر که نامم را صدا می‌زد.
علی کجا بود، آن دختر مو بلوند، یا اصلا خودم کجا بودم؟
وقتی به هوش آمدم، حتی نمی دانستم که چه کسی هستم، انگار بعد از خوابی ابدی بیدار شده بودم اما در دنیایی متعلق به خواب.
در خواب خواب می‌دیدم، به من می‌گفتند که یکی از جنین‌ها را از دست داده‌ام و جنین دیگر دچار نارسایی شده، و اگر این نارسایی موقت نباشد، مجبور به خروج جنین دوم خواهند شد.
مادرم دعا می‌خواند و از دکتر تقاضا می‌کرد که به من و دختری که در بطن داشتم کمک کند.
اما من که ازدواج نکرده بودم، چگونه جنینی را با خود حمل می‌کنم.
همسرم چه کسی بود، به یاد نمی آوردم.
یک هفته گذشت و خطر مرگ جنین از بین رفت و تنها تا چند روز دیگر می‌توانستم مرخص شوم. سنگینی عجیبی را در پایین شکمم حس می‌کردم ، دلم می‌خواست با یک چاقو شکمم را باز کنم و آن چیزی را که خون من را از درون می‌مکید بیرون بیاورم، اما نمی‌توانستم، احساس مبهمی در من این اجازه را نمی‌داد.
باید برای قدم زدن هر روز به حیاط می رفتم، گاهی تنها گاهی همراه پرستاری.
در راه، مردی را دیدم که روبه رویم ایستاده بود و به من و دستم که پایین شکمم گذاشته بودم نگاه می‌کرد.
کمی ترسیدم اما اینجا بیمارستان است، و در سالنی که پرستارها و دکترها مرتب در رفت و آمد هستند او نمی تواند کاری به من داشته باشد، اما نگاهش به شکمم من را آشفته می‌کرد، مثل اینکه او آنچه که در وجود من بود را از آن خود می‌دانست. چشمانم را از او دور کردم و در حالی که سرم را پایین انداخته بود به مسیرم ادامه دادم، همین که در حال عبور از کنارش بودم، اسمم را صدا زد، اما من برنگشتم ولی او از پشت دستم را گرفت.
گرمایی در دستانم مرا مست کرد و بدون اینکه بتوانم قدمی از قدم بر دارم در جای خود خشکم زد.
به خودم آمدم و نفسی تازه کردم و در حالی که من را به سمت خودش کشیده بود تا نگاهش کنم، به او گفتم که نمی‌شناسمش.
خوب می‌دانست که او را نمی‌شناسم، نه او نه کس دیگری. حتی خودم را هم نمی‌شناختم.
از من خواست تا با او به بیرون از ساختمان بیمارستان برم و در حیاط بین درختان سیب قدم بزنیم.
با او رفتم.
او می‌خواست فرار کند، می‌توانستم این را حس کنم، از درون صدایی به من می‌گفت بگذار برود، اما قلبش را از سینه‌اش بیرون بیاور و بگذار هر چه که دارد در قلب تو بماند و او بی چیز و پوچ بگریزد.
دستم را روی قلبش گذاشتم و گفتم: تو هم قلبت در سینه می‌تپد درست مثل من و درست مثل قلبی که می‌گویند در سینه جنینی که در رحم من است می‌تپد.
برای که جنگیدم با پدرم و مادرم، برای مردی که از من می‌گذشت برای اینکه باخته بود، خودش و احساسش را به من. برای اینکه از حماقتش، از خودش ترسیده بود.
هرچه آن صدا از من خواست را بلند تکرار کردم تا او بشنود: من دیگر متعلق به این دنیا نیستم و نخواهم بود، تنها وظیفه من زندگی بخشیدن به این نوزاد و راهی دنیای دیگری شدن است. بودن و یا نبودن تو برای منی که تا آخرین لحظه زندگی تو را نخواهم به یاد آورد ارزشی ندارد، آن صدا به من می گوید که تو می روی، هرکه که باشی، اما قلبت با من به دنیای مرده‌ها خواهد آمد.
در حیاط قدم می زنم، و به یاد می آورم لحظه لحظه های زندگی که در این دنیا داشته‌ام، باخته ام.
علی را به یاد می آورم که بلیط هواپیمایی را روی نیمکت چوبی حیاط بیمارستان جا گذاشت و رفت. و دیگر تا به امروز او را ندیدم، مادرش هر روز به من زنگ می‌زند و جویای علی می‌شود که آیا با من تماس گرفته است یا نه، و پاسخ من که او را نمی شناسم. و گریه مادر پشت تلفن و قطع شدن صدا.
بعد از ماه ها، صدا باز با من حرف زد و از من خواست تا به این خانه بیایم و به یاد بیاورم تمام لحظه‌ها را درست ساعتی قبل از مرگم.
بین علف های هرز کنار دیوار قدم می‌زنم، دستم را به آجرهای دیوار حیاط می‌کشم و همزمان به دختر درونم می گویم کهفضای بین این دیوار، محیط امن من بود برای بودن با پدرت. اما او امنیت را پشت این دیوار می‌کشت در آغوش زنان دیگر، شاید هوس بود یا لذت یا عشق..نمی دانم هرچه بود دیوار امنیت من را شکافت و به نیستی کشاند.
انقباض عجیبی را در دلم احساس می‌کنم، شاید وقتش شده باشد. روز تولد نوزادم یا مرگ من.. درست بعد از اینکه همه چیز را به یاد آوردم.
صدای بوق ماشین را از پشت در شنیدم، به زحمت خودم را به درب حیاط رساندم و سوار ماشین زرد رنگ شدم، بدون اینکه حرفی بزنم از حال و احوالم فهمید که زمانش رسیده و به سرعت مرا به بیمارستانی که علی و نوزاد پسرم را از دست داده بودم رساند.
و من مردم.
نوزاد پسرم را در آغوش گرفته‌ام و به او شیر می‌دهم که دستان گرمی از پشت شانه‌ام را لمس می‌کند. از گرمای دستانش مست می‌شوم.

زومکس
13 بهشت93
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

کیمیا مرادی ,حسین خسروجردی خسرو ,چیا سرابی ,بی خودی ,الهام توکل , ناصرباران دوست ,محمد علی زکی خانی ,لیلا کوت آبادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا کوت آبادی (14/2/1393),محمد علی زکی خانی (14/2/1393),بیژن کیا (14/2/1393),الهام توکل (14/2/1393),جعفر عباسی (14/2/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (14/2/1393),آریامنتقد (14/2/1393),جعفر عباسی (15/2/1393),کیمیا مرادی (15/2/1393),علیرضا زمانی (15/2/1393),محمد علی زکی خانی (15/2/1393),جعفر عباسی (16/2/1393),لیلا کوت آبادی (16/2/1393),علی خدادادیان (16/2/1393),میثم زارع (16/2/1393),سنامحمودی (16/2/1393),مریم مقدسی (16/2/1393),محمد صادقی (18/2/1393),سالار فدایی (21/2/1393),امیر ولا (21/2/1393),سالار فدایی (22/2/1393),مریم مقدسی (22/2/1393),مریم مقدسی (24/2/1393),جعفر عباسی (29/2/1393),چیا سرابی (1/3/1393),امیر مرادی کوت آبادی (7/4/1393),شیدا محجوب (23/4/1393),محمد علی زکی خانی (29/4/1393),شیدا محجوب (1/5/1393),اعظم رمضانی (13/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (21/5/1393),محمد علی زکی خانی (21/5/1393),میلاد کاویانی (29/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/7/1393),جعفر حسین زاده (27/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (1/8/1393),حسین خسروجردی خسرو (20/10/1393),علی قرغانی عادگانی (8/12/1393),م.ماندگار (21/4/1394),پیام رنجبران(اکنون) (17/2/1395),لیلا کوت آبادی (30/2/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 ارديبهشت 1393 - 10:03

خیلی بالاتر از اینه که بخوام دربارش نظر بدم...
فقط میگم بی نظیر بود.
موفق باشید همچنان@};-


@محمد علی زکی خانی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در یکشنبه 14 ارديبهشت 1393 - 21:22

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون محمد عزيز..از زماني ك كذاشتي و خ ندي و از نظر لطفت و روحيه اي ك ب ادم ميدي:)


نام: بیژن   ارسال در یکشنبه 14 ارديبهشت 1393 - 13:10

سلام
میشد خلاصه تر نوشتش و میشد فضا سازی را با آوردن جزئیات ملموس تر کرد. موفق باشید


@بیژن توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 - 10:14

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون ك خوندين
راستش تو داستان كوتاه زياد لازم نيست جزئيات رو اورد جز اين ك داستان از نوع توصيفي باشه
خوب اكر جزيئيات رو هن مياوردم ك داستان رو طولاني تر ميكردم و نقد اولتون ك خلاصه بنويسم رو نميشد كاري كرد
اما باز تو اثار بعدي سعي ميكنم بهتر از اين بنويسم
ممنون باز هم


نام: جعفر عباسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 - 14:07

نمایش مشخصات جعفر عباسی سلام
سیال ذهن زیبایی بود. موفق باشید.


@جعفر عباسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 - 15:09

سلام خدمت شما و خانم نویسنده
در جواب نظر جناب عباسی یه نکته وجود داره و اون اینکه :
نویسنده گویا فصد داشتند داستان رو به سمت سیال بکشانن اما به سمت رئال رفته
به خاطر بعضی توصیفات که نویسنده در داستان بکار بدند
دوباره بازنگری بشه داستان تیپ سیال خواهد گرفت
پوزش می خوام از شما و خانم نویسنده عزیز

طبق معمول باید بگم
خوب بود خسته نباشید
@};- @};-


@مریم مقدسی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 - 14:28

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خیلی خوب داستان رو گرفتین..داستان نه سبک سیال ذهن بودن نه سورئال..هرچند در جاهایی ارشاراتی شده..و فن بازگویی داستان به دلیل توضیحات کم در باب اینکه ایا اتفاقی در حال رخ دادنه یا نه تنها در ذهن شخصیت داستان می گذره شکل سیالیت هم به خودش گرفته.
ولی در کل سعی داشتم داستانم سبکی رئال داشته باشه
ممنون وقت گذاشتین


@جعفر عباسی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 - 14:24

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی با توجه به این که روایت داستان با ذهن فرار راوی یا شخصیت اول داستان در جریانه میشه گفت نوعی سیالیت در داستان به کار رفته..اما سبک سبک سیال نیست.
ممنون که خوندین و نظر دادین


نام: جعفر عباسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 ارديبهشت 1393 - 13:27

نمایش مشخصات جعفر عباسی سلام خدمت خانم مقدسی گرامی
بله.با شما موافقم. دوباره که داستان را مرور کردم بعضی اشاره ها به داستان کمی حالت رئال میداد که بهتر بود نباشد. مثل اشاره مستقیم به مردن شخص...


نام: محمد صادقی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 ارديبهشت 1393 - 14:18

نمایش مشخصات محمد صادقی آجی چیز قشنگی بود من خیلی خوشم اومد فقد یه مشکلش این بود که یه دفعه ای فضا تغییر میکرد آدم یه ذره گیج میشد وسطش ولی کلا حساب کنی خیلی خوب بود من خوشم اومد.


نام: سالار فدایی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 ارديبهشت 1393 - 17:48

من چندان از سبکهای مختلف نویسندگی سررشته ندارم وتنها چیزیکه میتونم بگم اینه که واقعا لذت بردم، عالی بود.


نام: بی خودی   ارسال در جمعه 27 تير 1393 - 20:42

سلام.
نویسنده سعی کرده رئال را به فضای سوررئال بکشاند...از یک دوربین متافیزیکی که از فضای دیگری به ناخودآگاهش نگاه می کند...و موضع من نسبت به این داستان مثبت است.
سورئال در پس غفلت خودآگاه شروع به خلق می شود با منطقی مختص به خودش...آزادی عمل نویسنده بالاست و حق استفاده از هر نماد یا نشانه ای را دارد ولی در نهایت در جهت مضمون اثر و اتفاقا حتی یک نشانه یا کلید اشتباه باعث از کار افتادگی کل اثر می شود.
برخلاف نظر نویسنده ترجیح می دهم با همین دید به داستان نگاه کنم والا مشکلات رئال آن دیده می شود.
مرگ «علی» اگر از هر دو زاویه به موضوع نگاه کنیم باز هم بی پاسخ می ماند...(اشاره ای عجیب و صرف به یک بلیط هواپیما و تمام)
در نهایت با اثر خوبی روبرو شدم. با تشکر


نام: حسین خسروجردی خسرو   ارسال در سه شنبه 14 مرداد 1393 - 15:58

سلام لیلای عزیز وبزرگوارموفق باشی @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.