سنگ برد

سنگ برد

- نمی‌تونم همین جوری بی‌خیال شم، باید ته قضیه رو در بیارم
-بوته جغه!
-خیلی بدم می‌یاد وقتی حرف می‌زنم بپری وسط حرفم..بوته جغه دیگه چه زهر ماریه..
-عه..نمی‌دونی، یه جور طرحه سنتیه
-می‌دونم چیه، اما چه ربطه به مشکل من داره
-خوب عا، همین دیگه، در جریان نیستی برای همینه که نمی‌دونی، یادته اون روزی رو که با یلدا رفتیم آرایشگاه؟
-اره خوب؟
-همون روز به یه دختره که مانتو با طرح بوته جوغه پوشیده بود گیر داد، بعدش..(سکوت)
-بعدش چی؟
-بعدش ...واقعا یادت نمی‌یاد؟
-نه؟
-بابا اون دختره دوست قدیمیش بود که سر قضیه منصوری، بهش نامردی می‌کنه و یلدا بجاش مجبور می‌شه جریمه بارای تاریخ گذشته رو بده..
-اینا چه ربطی به منصوری داره؟
-خوب اون دختره عاشق منصوری بود، اما منصوری چشش دنبال یلدا بود، برای همین دختره بدجوری کفری می‌شه و از قصد داروهای تاریخ گذشته رو سفارش می‌ده و بعدش استفاء و در نتیجه یلدا که صاحب شرکت بوده می‌مونه با شکایت مصرف کننده ها و یه عشق شکست خورده..
-چرا اینا رو بهم می‌گی؟ گذشته یلدا برام مهم نیست.
-باید ادامش رو گوش کنی، منصوری وقتی می‌بینه شرکت یلدا کلی قرض بالا می‌یاره و تا مرز ورشکستگی می‌ره، به یلدا می‌گه که دوسش نداره و نمی‌خواد باهاش ازدواج کنه
-خوب بگو ببینم همه این حرفا رو گفتی که به کجا بررسی؟ همه رو می‌دونم اما برام مهم نیست، می‌فهمی؟ فقط می‌خوام بدونم یلدا کجاست..
-خوب فک کن، تو یلدا رو دوست داری مگه نه؟
-آره.. خودت بهتر از همه می‌دونی..(سکوت)
-فک کن منم تو را دوست دارم ( کم شک تو صداش)
-دلت نمی‌خواد که بهت فش بدم (عصبانیت در تن صدا)
-بذار ادامش رو بگم، بعد فک کن یلدام منو دوست داره، ولی مونده تو رودرواسی اینکه چطوری به تو بگه..
-خوب (سکوت سنگین، در حالی که دونه های عرق رو پیشونیش شکوفه می‌زنه)
-هیمن دیگه، من حرفشا بهت زدم
-حرفش، نمی فهمم، چی؟!
-آخه عقلت کجاست کله پوک؟ یلدا منو بیشتر از تو دوست داره، برای همین بهم گفت که حاضر خودشا بکشه کنار تا تو با من باشی؟
-با تو؟
-اره.. این همه مدت سعی کردم حالیت کنم که دوست دارم، اما انگار نه انگار, همه حواست پیش اون دختره سبزه بلند قد بود ، یلدا
-تو دوست صمیمیش هستی، چطور می‌تونی با دوستت این کارو بکنی
-خود یلدا می‌دونه که من دیونه توام، برای همین خودشا کشید کنار و ازم من خواست تا این حرفا رو بهت بزنم، بعدش خودشم رفت پی عشق و حالش تو دوبی..تو اون مدتی که افسرده شده بود، بودن تو کنارش یه نعمت بزرگ بود تا حالش خوب شه، اما اگه من نبودم، اون خودکشی می‌کرد، درست همون لحظه ای که تیغ رو زد رو رگاش من پیداش کردم و رسوندمش اورژانس. هرچند درست بعد زدن رگش پشیمون شده بود، اما می‌دونست که اگه من نمی‌رسیدم راه برگشتی نداشت، زندگیش رو مدیون من بود.اون که یه بار عشقش رو از دست داده بود، یه عشق الکی، پس از دست دادن یه عشق دیگه که اونا درگیر شک و ترید کرده بود براش کار سختی نبود. تازه خلاصم شد..همین که مطمئن شد من تو را دوست دارم، و نسبت به اینکه تو اونو دوست داری شک داشت، باعث شد تصمیمشا بگیره. خوب یچیزی بگو، چرا هیچ حرفی، عکس العملی..؟
-ببین نسیم، نمی‌دونم پیش خودت فکر کردی چرا من تو را دوست دارم، اما من به تو فقط به عنوان یه همکار نگاه می‌کنم، که باعث آشنایی من و یلدا شد، همه زندگی من یلداست، شده تمام دنیا رو بگردم، پیداش می‌کنم و بهش ثابت می‌کنم که عاشقشم..
-یلدا چی داره؟ یه گذشته سیاه ، یه مرد که سرکارش گذاشت، نه پول و ثروتی، با یه پدر پیر که همه دارو ندارش رو یلدا به باد داده..
-می‌دونی، نسیم..یلدا کسیه که با بودنش بهم ثابت کرد که آدم‌ها چقدر می‌تونن ساده باشن و مهربون، دختری که افسرده بود اما وقتی می دیدمش لبخند می‌زد، لبخندش تلخ بود اما مثل قهوه آرامش بخش..نسیم چرا چرا چراااا این کارو با دوستت می‌کنی، چطور تونستی..هنوز باورش برام سخته چطور به عشق من شک کرد؟
-کجا می‌ری؟
-دارم میرم خونه یلدا، از من هیچی نپرس دیگه
-نرووو مهیار.. صبر کن، بذار یه چیز دیگه بهت بگم بعد برو..
-هچی نمی‌خوام بشنوم
-مهیار..
...
-سلام آقای حسنی
سلام ، چیه؟ چیکار داری؟
-خوب ، خوب راستش، من خبر دارم که یلدا رفته دبی
-خوب این فرقی به حال تو نمی‌کنه، اون دیگه نمی‌خواد تو را ببینه
-آقای حسنی ، من ، نمی فهمم، چرا یلدا به دوست داشتنه من شک داره؟
-شک؟
-مگه تو به یلدا علاقه داشتی؟
-من بارها به یلدا اعتراف کرده بودم.. نشون داده بودم، خواستگاریش آمدم، باز شک داشت؟ شما چی؟ از من می پرسین به یلدا علاقه داشتم؟ باورم نمی‌شه؟ یهو چی شد، همه چیز بهم ریخت، شب نامزدیمون، همه چی رو بهم زدین و یلدا بدون حرفی غیبش زد..
-ببین مهیار، یلدا به علاقه تو شک کرد چون (سکوت)
-چون چی؟؟
-چون از چند نفر دیگه شنید که همزمان با ابراز عشقت به یلدا، به اون‌ها هم ابراز عشق کرده بودی؟
-کی؟ آخه چی می‌گین؟ من به کی ابراز عشق کردم؟
-یلدا روز‎های خوشی رو پشت سر نذاشته بود، نمی‌تونست یه بار دیگه سر یه مرد با چندتا زن درگیر شه، نیاز به آرامش داشت..
-آخه شما بگین من به کیا ابراز عشق کردم که خودم و روحمم خبری ازشون نداره؟
-نسیم، شادی، سهیلا، و حتی دل آرام..
-نسیم؟؟ شادی؟؟ دل‌آرام و سهیلا
-همه رو نسیم گفت، شادی هم تایید کرد، یلدای بی ‌چاره من حتی جرات نداشت از اون دوتای دیگه درمورد تو سوال بپرسه..
-آخ.. نمی‌دونم چی بگم، اصلآ چطور بگم، ببینید آقای حسنی، من هیچ هیچ حتی در حد یک لحظه به کسی جز یلدا احساسی ندارم، اولین نفری که عاشقش شدم نبود، آره من سال‌ها قبل به شادی ابراز علاقه کرده بودم، اما مال چند سال پیش بود که به هیچ نتیجه ای نرسید، هرکسی تو گذشتش روابطی داشته و ممکنه کسایی رو دوست داشته باشه، اما من همزمان با یلدا به کسی ابراز عشق نکردم، شما آخه چرا بدون پرس و جو حرفای نسیم رو باور کردین، این دختره بی همه چیز اومده بود پیشم و می‌گفت که یلدا به خاطر اون منو ول کرده رفته تا من و نسیم بتونیم باهم باشیم..هنوز باورم نمی‌شه.. بابا من هیچ وقت به نسیم و سهیلا و دل آرام حسی نداشتم، احساسم به شادی هم ته کشیده بود و توی روح و قلبم جایی جز برای یلدا برای کس دیگه‌ای نداشتم..من این حرفا رو به کی بگم باور کنه
-آروم باش پسر جان، بیا تو ببینم، بیا تو، حیاط سرده، نم نمای بارون پاییزی هم شروع شده ، یلدا نرفته دبی..تو خونست، منتظر تو بود، می‌خواست خودت ثابت کنی که دوسش داری یا نه، براش مهم نبود نسیم، شادی، یاحتی من چی می‌گم.. بیا تو ، اون تو اتاقش منتظر توه.. فقط صبر کن، می‌خوام یچیزی بهت بگم : اینکه دنیای یه زن بشی راهش اینه که عاشقش کنی، اما اینکه کاری کنی اون زن دنیاش رو با زن دیگه ای شریک بشه مثل اینه که دنیاش رو با جهنم عوض کرده باشی، اینم به گوشت بسپار، اگه دنیای یه زن شدی، ساده ترکش نکن، اصلن ترکش نکن، چون با رفتنت دنیای اونم می‌بری
دختر من تمام دارایی و هست و نیست من و مادرش بود و هستش، مادرش که رفت، یلدا تمام دنیای من شد تا اینکه مجید منصوری دنیای منو ازم گرفت. درسته تو یه دنیای جدید بهش دادی، اما اگه قراره دنیاش رو جهنم کنی، این دنیا رو نداشته باشه براش بهتره..
-پدر..
-صبر کن، پدر یه دختر بودن سخته، چون باید به یه مرد دیگه اطمینان کنه و دنیاش رو دو دستی تحویلش بده، نذار از کاری که کردم پشیمون شم
-فقط می‌تونم بگم یلدا همه‌ی دنیای منه، من هیچ وقت زندگیشو جهنم نمی‌کنم، اما اونم نباید اجازه بده کسی با حسادتش به زندگیمون آتیش بزنه، من نیاز به باورش دارم،باور اینکه عاشقشم.
زومکس
2اردیبهشت 93

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ابوالحسن اکبری ,لیلا کوت آبادی ,محمد علی زکی خانی ,حسین خسروجردی خسرو ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا کوت آبادی (4/2/1393), ناصرباران دوست (4/2/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/2/1393),ابوالحسن اکبری (4/2/1393),لیلا کوت آبادی (4/2/1393),جلال صابری نژاد (4/2/1393),بهروز پورصفر بروجنی (6/2/1393),مریم هاشمی راد (8/2/1393),سنامحمودی (9/2/1393),امیررضا قدیمی (11/2/1393),جعفر عباسی (16/2/1393),چیا سرابی (1/3/1393),امیر مرادی کوت آبادی (7/4/1393),شیدا محجوب (23/4/1393),بی خودی (28/4/1393),شیدا محجوب (1/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (14/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (21/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/6/1393),لیلا کوت آبادی (25/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (1/8/1393),لیلا کوت آبادی (10/5/1394),لیلا کوت آبادی (20/3/1395),

نقطه نظرات

نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 - 11:01

همیشه عاشق باشید و پیروز...
خسته نباشید.


@محمد علی زکی خانی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 - 11:47

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی داستانک طولانی بود..ممنون که خوندی
و نظر دادی


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 - 15:35

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) من البته فکر می کنم نویسنده،نمایشنامه نویس خوبی هم باشد!
به شخصه هنجار شکنی و نوآوری را تا آنجا که در جهت پرورش مضمون باشد،می پسندم.علامت پرانتز را که برای توضیح اضافی در داستان کاربرد دارد را می شود در داستانی استفاده کرد و جملاتی مهم را در آن نوشت و مخاطب داستان اگر شعور نویسندگی داشته باشد یکبار هم با حذف ان جملات داستان را می خواند و متوجه می شود و اینقدر بر سر نویسنده فریاد نمی کشد که داستان نارسا بود!(قضیه ای که در داستان قبلی من اتفاق افتاد و محک سنجش شعور برخی ها هم شد)
خانم کوت آبادی داستانی را نوشته اند که من فکر می کنم عنصر غالب(نظریه مک هیل) در آن ادغام می شود و دقیقا قابل تشخیص نیست.و من همانطور که اشاره کردم با اضافه کردن و توصیف یک صحنه در ابتدای متن،بیشتر می توانست یک نمایشنامه موفق باشد.کما اینکه نویسنده جملاتی را در پرانتز دارد.
با این حال.
موفق باشید بانو
به امید قاصدک


نام: امیررضا قدیمی   ارسال در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393 - 19:01

کلیشه
کلیشه
و بازم هم کلیشه...


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 مرداد 1393 - 15:58

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.