بهشت من زمین(نفرین فرشتگان)

رمان: بهشت من زمین
فصل اول : نفرین فرشتگان

من اینجا هستم!

چشمانت را ببند و حال مرا در کنار خودت تصور کن ، تا جایی از این داستان همراهیت خواهم کرد و بعد رها می‌شوی تا راهی بیابی، برای پیش روی یا برگشت از جایی که با من تا آنجا رفته بودی.
چشمانم را می‌بینی، قهوه ای تیره که به سیاهی می‌زند..در چمشانم خیره شو..و بدان هرآن ممکن است تو را با خود ببرند، به دنیایی دور، دورتر از تاریخ.
زمانی در دنیایی دیگر موجودی مهربان، خدایی می کرد، او فرشته های زیادی اطراف خود داشت، هوریان و پری‌هایی که از خدای خود آموخته بودند مهربان بودن را. اما چیزی را نمی‌دانستند، اینکه خدایشان خسته شده، از اینکه مهربانیش را تقلید می‌کنند، از اینکه هر گونه که او هست، فرشتگانش هم همان می‌خواهند باشند.پس تصمیمی گرفت، او خواست موجود دیگری بسازد که کسل کننده نباشد، خودش فکر کند و تصمیم بگیرد که باید چگونه رفتار کند، موجودی که نورانیتش را در کالبدی خاکی پنهان کرده باشد تا مدام او را یاد خودش نیاندازد، مثل فرشته ‌ها نباشد ،همین که خلق شد خود را موجودی نورانی نبیند، بلکه خودش را خاکی ببیند و بداند بین او و خدایش فرقی هست! و بعد رفته رفته به نوری که درون وجود خاکیش پنهان شده پی ببرد.
خداوند به یکی از فرشته‎های محبوبش به نام جیبسا دستور داد تا به بلند ترین نقطه ی کره خاکی، یعنی قله‌ی چمبورازو واقع در رشته کوه‌های آند برود. آنجا معبدی بسازد از بال‌های خود تا حیوانات و پرندگان به سویش سجده کنند و بعد خودش تا هزاران سال همانجا بدون بال‌هایش بماند و معبد آن معبد شود. جیبسا از خداوند نپرسید چرا، اما نگاهی از دلتنگی به خدایش انداخت و بعد با چهار بال خود پر گشود و به سمت زمین نازل شد.
با انگشتان ظریف و شکننده‌اش خنجری را که خدا به او داده بود را برداشت و بال‌هایش را درست از نقطه اتصال به بدنش برید، اشک از چشمانش جاری شد، اشکی که تا آن لحظه با آن نامأنوس بود، اما نه از درد، از دلتنگی، دلی که می‌دانست دیگر نمی‌تواند بی پر و بال به سوی خدایش اوج گیرد..
شکسته بود آن دل اما نه از دستوری که گرفته بود از پاسخی که در نگاه غمگینش به خدا انداخته بود، نگاهی که او را نمی دید و یا شاید او اینگونه می‌اندیشید..اما این زمین چه سحری داشت که به او قدرت اندیشیدن می‌داد، قدرتی که در حضور خداوند از آن بی بهره بود، شاید اگر اینگونه در نزد خدا می‌اندیشید، لااقل می پرسید چرا؟
بال‌هایش را بریده بود و سپس زیر لب چیزی زمزمه کرد، همزمان پرهای طلایی در هوا معلق شدند و همزمان به سمت آسمان اوج برداشتند، آسمان پر شده بود از پرهای فرشته و رنگ آبی دیگرجایی در پهنای آسمان نداشت..
سپس فرشته دستان کشیده‌اش را به سوی آسمان بلند کرد و از خداوند یاری خواست ..ندایی از آسمان بلند شد " با نام تایانا این معبد از پرهای جیبسا فرشته‌ی محبوب تایانا برپا می‌شود"
سپس به تعداد پرهایی که در آسمان معلق شده بود روز‌ها سپری شدند و هر روز یک پر به سمت چمبورازو نازل شد ، پر ها نقش سنگ‌های معبد را داشتند، و یکی یکی ساختمانی از پرهای طلایی را بر نزدیکترین نقطه از زمین به آسمان برافراشتند. معبدی از عشق، دلتنگی، غربت و غم .پس از احداث آن معبد، موجوداتی که بر روی زمین زندگی می‌کردند هر روز سه بار به سمتش بر می‌گشتند و آنجا را سوی سجده گاه خود می کردند..سجده گاهی که در روز روشن از خورشید درخشنده تر بود و در شب تاریک از ستاره‌ها زیبا و دلنواز تر..
روز‌ها و لحظه‌ها می گذشت، هیچ کسی اجازه نداشت به آن معبد نزدیک شود، بجز معبد غمگینش که فرشته‌ای بی بال و پر بود، در طول روز درون معبد می نشست و از دریچه‌ای که به سوی آسمان گشاده بود به آسمان خیره می‌شد، اما هیچ نمی‌گفت و شب ها هم در حالی که اشک می‌ریخت در کوهستان راه می رفت و ناله می‌کرد..او حق نداشت از آن کوهستان خارج شود و هیچ موجود زنده‌ای را ببیند.. نه غذا می‌خورد نه می‌خوابید و تنها منبع انرژی او یاد خداوند مهربانش بود، خدایی که در این هزار سال گذشته هیچ یادی از او نکرده بود و او هم هیچ شکایتی نداشت، اما دیگر دلی هم برایش نمانده بود تا تنگ شود برای خدایی که او را از خود رانده بود..
او فکر می‌کرد، شب‌ها، در دل کوهستان و با خود هزارن هزار قصه می‌ساخت و در نهایت به این می رسید که او گناهی کرده که مجازاتش این بود، اما آن گناه چه بود..
تمام ارتباطش با بهشت بریده شده بود، نمی‌دانست در نبود او در آنجا چه می‌گذرد، فرشته‌های دیگر جای خالی او را درک می‌کردند آیا، یا نه با وجود خدایی که آنها را شیفته خود کرده بود دیگر جایی برای اندیشیدن به او نداشتند، چرا که وقتی او هم آنجا بود اصلا به سایرین توجهی نمی‌کرد و تمام فکر و ذهنش خداوند مهربان بود..
یک روز که زیر شکاف معبد نشسته بود و بی صدا و بی فکر به آسمان خیره شده بود، متوجه شد موجودی به سمتش پرواز می‌کند. از جایش بلند شد و منتظر ماند تا بداند او کیست، اما قبل از اینکه آن موجود در کنارش فرود بیاید ، قلبش شروع به تپیدن کرد، تا به آن روز بر کره‌ی خاکی کسی را ندیده بود، اجازه نداشت، ترسید که نکند فرمان خدایش را شکسته باشد، پس سریع خود را نامرئی کرد و در کنار در معبد ایستاد که اگر لازم شد، از معبد خارج شود و خود را در جایی از کوهستان پنهان کند..
موجود عجیب که چهار بال طلایی داشت از شکاف عبور کرد و در کف آبی رنگ و مرمرین معبد نازل شد، اطرافش را نگاهی انداخت و بعد با صدایی ظریف که آهنگی به سان نسیم صبحگاهی داشت جیبسا را صدا کرد..
اما انگار که می‌دانست چیبسا خودش را پنهان کرده باشد، با لحنی مهربانانه گفت" چیبسا می‌دانم اینجایی، من مهرفان هستم، فرشته‌ای از پیشگاه خداوند که برای تو پیامی آورده.
جیبسا با شنیدن این جمله ، قلبش لرزید و حلقه ای از اشک گوشه چشمانش را گرفت، خودش را مرئی کرد و روبه روی مهرفان ایستاد و با تعجبی که در لحنش بود گفت: فراموش کرده بودم که یک فرشته واقعی این شکلی هست، چهار بال طلایی دارد و چشمانش از عشق خداوند می درخشد، چشمان من دیگر نوری ندارند، فراموش کرده بودم که من هم پر و بالی داشتم و قلبم جریانی از عشق را در سراسر وجودم می تاباند.
خدای من یادش هر لحظه با من بود، خوشحالم که او هم مرا به یاد داشت اما چرا این همه دیر، من اینجا فراموش شده بودم، حتی خودم هم دیگر نمی‌دانستم که کیستم..سحری در زمین مرا دربرگرفته بود که دیگر امیدم را از خدا قطع کرده بودم.
مهرفان عصبانی شد و با لحنی تند و خشن فریاد زد و گفت: آهای جیبسا زبانت را نگه دار، والا مجبورم می‌کنی بعد از گفتن پیام خدا، تو را همینجا به آتش تبدیل کنم.
جیبسا که کاملا فراموش کرده بود، فرشتگان تعصب بی حد و مرزی به خداوند مهربان دارند، با کمی ترس در صدایش گفت : مگر من خطایی کردم
مهرفان که دیگر تحمل نداشت به حرفهای جیبسا گوش دهد سریع و بدون مقدمه، دستور خداوند را به جیبسا رساند. دستور این بود " سنگ های مرمرینی که در کف معبد چیده شده بود را کنار بزن و بعد خاک کف معبد را تا جایی که به سنگ برسد بردار و در جامی که از بال‌های خود ساخته ای بگذار و به من بده تا با خودم به پیشگاه خداوند ببرم"
جیبسا با نگرانی گفت: پس من چی؟
مهرفان که چشمانش را تنگ کرده بود، گفت: سوال پرسیدن در کار خداوند گناه نابخشودنیست و تو در این مدت کوتهای که به نزدت ‌آمده‌ام مدام گناه می‌کنی، دستور را اجرا کن.
جیبسا که قلبش تند تند می‌زد، از مهرفان فاصله گرفت و بعد با زمزمه ای زیر لب دستانش را به آسمان گشود و با کمک از خداوند به سقف و دیواره ‌های طلایی معبد اشاره کرد، همزمان پر‌های طلایی شروع به لغزیدن در هم کردند و آرام و آهسته به سان جام طلایی معلق در آسمان گرد هم آمدند، سپس دستان سردش را روی سنگ‌های مرمرین کف معبد گذاشت و سنگ ها به کناری رانده شدند و محوطه‌ای دایره شکل از خاک گرم را هویدا کرد، انگشتان ظریفش را لابلای خاک گرم برد و آهسته خاک را به دورن جام ریخت، ساعت ها بدون هیچ مکثی به کارش ادامه داد و مهرفان هم با سکوت سنگینی کناری ایستاده بود و نظاره گر کار او بود.
سنگ‌های سفید و زرد کم کم در حال ظاهر شدن بودند، خاکی زیادی برای برداشتن نمانده بود، تنها باید با نفسش خاکی را که سطح سنگ‌ها را پوشانده بود بلند می‌کرد و به سمت جام هدایت می‌کرد.
کار پایان یافته بود و جیبسا در حالی که چشمانش از غم سنگینی که آن را گرفته بود می‌لرزید جام را با تمام احترام تسلیم مهرفان کرد..مهرفان جام را گرفت و بدون گفتن حتی کلمه‌ای به سمت آسمان پر گشود، اما همین که فاصله‌ی کمی از زمین گرفت در هوا ایستاد و به سمت جیبسا اشاره‌ای کرد و بعد چیزی زیر لب زمزمه کرد.
جیبسا گیج و منگ سر جایش ایستاده بود و به آسمان و جامی که از پر‌های او درست شده بود نگاه می‌کرد، انگار تمام امید و احساساتش با آن جام به آسمان رفته بودند و لحظه به لحظه او به نیستی نزدیکتر می‌شد؛ اما وقت دید مهرفان دیگر پرواز نمی‌کند و به او خیره شده، امید قلبش را گرفت، گمان کرد که شاید نظر مهرفان عوض شده و شاید می ‌خواهد برگردد و او را هم با خود به بهشت ببرد، لبخندی بر لبانش ظاهر شد و چشمانش شروع به برق زدن کرد اما انگار خشمی که در چشمان مهرفان بود را نمی‌دید و بدون هیچ دفاعی زیر پاهای مهرفان ایستاده بود، به سان کودکی که هنوز نمی‌داند تنبیهی در نتیجه‌ی شیطنتش او را انتظار می‌کشد.
جرعه ای آتش از سمت آسمان به سویش نازل شد، درست از سمت دهان مهرفان، تمام بدن جیبسا خشک شده بود، نمی‌توانست باور کند، جای هیچ حرکتی نبود، او دچار عذاب فرشته‌ای شده بود که تازه یادش آمده بود که یکی از فرشته‌های عذاب خداوند است. آتش را در سراسر وجودش از سر تا پا، از پوست بدنش تا عمق قلبش احساس می‌کرد گویی او هم جزئی از آتش است و بس.
17بهمن92
زومکس
"قصد عمومی کردن این داستانک( که جزئی از رمانی که در نظر داشتم ) رو نداشتم، اما می‌خوام بازخوردش رو ببینم، بعد تصمیم می‌گیرم که ادامش بدم یا نه!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

لیلا کوت آبادی ,محمد علی زکی خانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا کوت آبادی (1/1/1393),علیرضا _ف_الف (1/1/1393),آريا معصومي (1/1/1393),ابوالحسن اکبری (2/1/1393),شايان قاسمي بختياري (2/1/1393), ناصرباران دوست (2/1/1393),سپیده تاجیک (2/1/1393),نسترن بیگی (2/1/1393),علی قرغانی عادگانی (2/1/1393),محمد علی زکی خانی (3/1/1393),یونس شجاعی (4/1/1393),علی قرغانی عادگانی (5/1/1393),میثم زارع (6/1/1393),بهار قمر (8/1/1393),امیررضا قدیمی (8/1/1393),لیلا کوت آبادی (10/1/1393),سام امیری (11/1/1393),احمد معزی (15/1/1393),امیر رزمجو (17/1/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (26/1/1393),میلاد کاویانی (3/2/1393),عباس حسنی (5/2/1393),لیلا کوت آبادی (21/3/1393),امیر مرادی کوت آبادی (26/4/1393),شیدا محجوب (1/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (20/7/1393),لیلا کوت آبادی (5/9/1393),علی قرغانی عادگانی (8/12/1393),

نقطه نظرات

نام: لیلا کوت آبادی   ارسال در جمعه 1 فروردين 1393 - 11:59

یخورده طولانی به نظر میاد
این داستانک درواقع طرح اولیه یه فصل از رمانی هستش که قصد نوشتنش رو دارم
اما قبل نوشتن میخواستم ببینم مخاطبان نسبت به این سبک نوشته ها چه عکس العملی دارن
ممنون که وقت میذارین و نوشتم رو میخونید
عیدتون هم مبارک
:)


نام: بهار قمر کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 فروردين 1393 - 14:46

نمایش مشخصات بهار قمر عالی بود لطفا به داستان های من هم سری بزنید و نظر دهید و انتقاد کنید...ممنون:x ;) :)


@بهار قمر توسط لیلا کوت آبادی   ارسال در چهار شنبه 3 ارديبهشت 1393 - 18:21

ممنون داستانم رو خوندی
اما کاش بجای عالی بود نقاط ضعف و قوت کارم رو هم گوش زد میکردی
اما بازم ممنون از حضورت :)


نام: امیررضا قدیمی   ارسال در جمعه 8 فروردين 1393 - 22:08

سلام
جالب بود
مرسی


نام: احمد معزی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 فروردين 1393 - 02:52

نمایش مشخصات احمد معزی سلام .خسته نباشی تخیلی که توی داستانت بکار بردی فوق العاده است و داستان قشنگی خلق کردی ولی به نظرم خط داستانی قوی نداره یعنی داستانت سرد جلو میره :)


@احمد معزی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 15 فروردين 1393 - 09:35

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون از وقتي ك كذاشتي و داستانم رو خوندي
تو اين داستان قصدم فقط مفهوم و تخيل بوده و با فن داستان و نحوه نوشتن زياد كاري نداشتمب نوعي طرح بود ...
بازم ممنون از نظرتون


نام: امیر رزمجو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 فروردين 1393 - 17:31

سلام داستان خوبی بود. تبریک می گم بخاطر قلم تواناتون. اما در مورد نظر آقای معزی و پاسخ شما باید بگم که داستانی که با نام شما منتشر می شه نماینده فکر و تواناییهای شماست.منتظر داستهانهای خوبتون می مونم. ممنون


@امیر رزمجو توسط لیلا کوت آبادی   ارسال در چهار شنبه 3 ارديبهشت 1393 - 18:23

خوب ممنون که خوندی و نظرتا دادی
راستش دلم میخواست از اینکه چی از داستانک گرفتین رو هم بگین
چه مفهومی براتون داشت.. و اینکه نقطه ضعف و قوتش چی بود
ممنون باز از حضورتون :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.