در نگاه من همه ی شهر تویی و تو یک نفر کجایی؟

-دارم روی زمین قدم بر می‌دارم
-گفتی داری چی‌کار می‌کنی ؟
-قدم..نگاه کن، اول پای راست، بعد خیلی آروم پای چپم رو بلند می‌کنم و می‌ذارم جلوتر از پای راستم!
-خوب، اینا رو ولش کن الهه..بیا باهم حرف بزنیم، نیامدیم که قدم بزنیم..
-می‌دونم، اما می‌‌ترسم، حرف بزنیم، آخرش دعوامون شه، بیا فقط راه بریم، باشه؟
-نه، الهه قرارمون این نبود، کلی برنامه‌هامو این ور و اون ور کردم یه وقت خالی جور کنم تا بتونیم با هم راحت حرف بزنیم..بیا بریم رو اون نیمکت چوبی بشینیم، بیا
-اوووم، نیما.....باشه چون رنگ نیمکتش سبزه میام
-ببین الهه..اول اون اخم‌هاتو باز کن، خوب چجوری بگم..بذار اینجوری شروع کنم، یک ساله باهمیم، بیشتر وقتا دعوا می‌کنیم، نمی‌خوام تقصیر‌ها رو گردن تو بندازم، منم به اندازه تو مقصرم، بهت حق می‌دم، خوب افکارمون باهم متفاوته، نتیجشم شده این..
-خوب؟
-خوب می‌دونی که منم تو وضعیتی نیستم بتونم خودمو جمع و جور کنم و بیام خوستگاریت، فکرم نمی‌کنم بابات منو اینجوری قبول کنه، باهات که رودرواسی ندارم، حتی در حد خرید یه انگشترم پسنداز ندارم!
-خوب تو این مدت چی کار می‌کردی؟
-خودت که در جریانی، اصلا بحث این حرفا نیست، خوب فک کن ببین، اصلا من بیام، بر فرضم خانوادت قبول کردن، پس تفاوت تو افکار و عقایدمونا چیکار کنیم؟
-ببین نیما، من دوست دارم، خوب نمی‎دونم چی بگم
-منم دوست دارم، بیشتر از چیزی که فک کنی، اما آخرش چی؟ فک می‌کنی دوست داشتن کافیه، می‎ترسم یه روزی خسته بشی، نتونی تحمل کنی، اون موقع بدتر از این روزا می‌شه، اما دیگه راه برگشت نداری، یعنی داری اما خودت می‌دونی، اگه بخوایم جدا بشیم برای من شاید چیزی نشه، که می‌دونم اینجوری نیست، اما برای تو زندگیت تو این مملکت خراب می‌شه..
-نیما، می‌دونم چی می‌خوای بگی..ادامه نده
-الهه، صبر کن، کجا پاشدی داری می‌ری؟ وایستا می‌ گم..
-نمی‌خوام، شاید نفهمی، من دارم فردا رو از الان می‌بینم، شاید از هم جدا شیم، اما می‌دونی من آدمیم که به هر کی هم نگاه کنم تو را می‌بینم، تو آدما دنبال تو می‌گردم و آخرشم یکی رو پیدا می‌کنم شبیه تو.. نکن این کار رو با من...
-الهه گریه نکن، نگام کن، یه خورده بگذره برات عادی می‌شه..
-چقدر، یه سال، دو سال، سه سال.. چقدر.. ولم کن..
-الهه
-ببین نیما برو، تو که می‌خوای بری برات مهم نباشه چی به روزم میاد، تو نباشی چه فرقی می‌کنه دیگه برات..
پشت من ایستاده بود و در سکوت رفتن من رو نگاه می‌کرد، نمی‌دونم تو ذهنش چی ‌می‌گذشت، دلم طاقت نیاورد، برگشتم پشت سرم رو نگاه کنم تا شاید برای آخرین بار چشمای ریزو جذابش رو که زیر ابروهای سیاه پرپشتش خود نمایی می‌کرد ببینم، اما انگار اونم پشتش رو به من کرده بود و داشت از من دور می‌شد..اشکهام از گوشه چشمام با سرعت بیشتری به سمت لب هام هجوم آوردند..تو ذهنم کلی فکر در رفت و آمد بود، آخرین فکر این بود که برم و دستش رو بگیرم و نذارم بره، نمی‌خواستم بی خداحافظی بره، اصن می‌خواستم نذارم بره..با قدم های سریع اما بی صدا به سمتش حرکت کردم و از پشت دستش رو گرفتم، اما وقتی دستم، پوست دستش رو لمس کرد، دستش رو محکم کنار کشید و با اخم بهم نگاهم کرد.
نفهمیدم که چی کار کردم، چی شد، چرا اون کارو کردم، هزار تا فکر تو ذهنش می‌تونست نفوذ کنه، دلم آتیش گرفته بود، شرم داشتم نگاهش کنم، سرم رو انداختم پایین و ازش دور شدم، توی راه به سنگ و آجرهای ساختمون نیمه کاره‌ای که سر راهم بود محکم لگد می‌زدم و با مشت می‌کوبیدم به دیوار..
ازپارک تا دانشگاه بیشتر از هفت ،هشت دقیقه راه نبود.رسیده بودم به دستشویی دانشگاه، اون موقع روز معمولا خلوت می‌شد و از شانس منم کسی اون تو نبود..دست خودم نبود شروع کردم به داد کشیدن، اشک می‌ریختم، گوشه دستشویی به دیوار تکیه دادم و دو زانو نشستم، ناله می‎کردم و اشک بود که ‌می‌رفت..ده دقیقه‌ای بود که می‌گذشت و دهنم دیگه خشک شده بود..جرات نداشتم از دستشویی بیرون برم، آخه حدس می‌ز‌دم که نگهبون در ورودی دانشگاه می‌خواد چجوری نگام کنه، مطمئن بودم که صدای جیغ و فریادم رو شنیده ..

الان چند ساله می‌گذره، به هرکی نگاه می‌کنم چهره‌ی نیما رو می‌بینم، نتونستم کس دیگه‌ای رو به قلبم راه بدم، هرچند به تمام شهر که نگاه می‌کنم ، اونو می‌بینم.
تازگیا فهمیدم که چقدر چهره‌ آدم ها تکراییه..آرامش و لطافتش رو تو یکی دیدم، ناخواسته داشتم بهش دل می‌بستم که وقتی ایستادم و خوب نگاهش کردم، فهمیدم اون نیما نیست، یکی دیگست..پس ازش فاصله گرفتم، دلم نمی‌خواد بعد از خودم به کس دیگه‌ای هم خیانت کنم و با دلتنگی و خاطره‌ی احساسم به نیما آزارش بدم..

"زومکس" 19 بهمن 92

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مجید رجبی ,محمد رسول حسینی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

وحید عامری (20/11/1392),مصطفی سالاروند(طوبی) (20/11/1392),ابوالحسن اکبری (20/11/1392),شايان قاسمي بختياري (20/11/1392),ذوالفقار مخدومی (20/11/1392),جلال صابری نژاد (21/11/1392),مجید رجبی (21/11/1392),کیمیا مرادی (21/11/1392),احسان کاظمی (21/11/1392),يونس رنجبر (22/11/1392),هادی رادقره ویسی (22/11/1392),محمد رسول حسینی (23/11/1392),عاطفه دلخوش (23/11/1392),لیلا کوت آبادی (24/11/1392),محمد علی زکی خانی (23/12/1392),علی قرغانی عادگانی (27/12/1392), ناصرباران دوست (2/1/1393),شیدا محجوب (23/4/1393),امیر مرادی کوت آبادی (26/4/1393),شیدا محجوب (1/5/1393),معصومه عبداللهی (22/5/1393),محمد حسین مولوی (1/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/7/1393),لیلا کوت آبادی (6/11/1393),سارینا معالی (9/5/1394),لیلا کوت آبادی (10/5/1394),لیلا کوت آبادی (21/9/1394),

نقطه نظرات

نام: وحید عامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 بهمن 1392 - 18:17

نمایش مشخصات وحید عامری bayanbox.ir/id/7109227503858479600
لطفا نظرتون رو به صورت پیام خصوصی اعلام کنید.
با سپاس


@وحید عامری توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 25 بهمن 1392 - 13:58

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خوب راستش نیاز به اطلاعات بیشتری دارم
تعداد نویسنده ها چند نفره؟
نوشته ها قراره تو سایت انتشار ‍یدا کنه؟
و اینکه چه نتیجه ای داره در نهایت؟


نام: مصطفی سالاروند(طوبی) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 بهمن 1392 - 20:49

نمایش مشخصات مصطفی سالاروند(طوبی) زیبا بود.من خودم شخصا داستانهای خیلی کوتاه رو تشخیص میدم.چون می شه سریع خوندش و نظر داد. پیروز باشید.@};-


@مصطفی سالاروند(طوبی) توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 25 بهمن 1392 - 14:08

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون که داستانم رو برای خوندن انتخاب کردین
اما راستش داستان باید خوندی باشه ..جذاب و دوست داشتنی تا مخاطب رو به دنبال خودش بکشه
ممکنه داستان بلند باشه اما مخاطب دلش بخواد تا اخر داستان رو بخونه

÷س کوتاه بودن تنها معیار نیست
امیدوارم داستان های بعدی بهتری بنویسم و شما جز خواننده های دائمی داستان هام باشین
ممنون از حضورتون
:)


نام: ویدا   ارسال در چهار شنبه 23 بهمن 1392 - 09:09

سلام زیبا و داغدار نوشته بودید ....ولی خوب نوشته بودید ...


@ویدا توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 25 بهمن 1392 - 14:04

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی داغ دار...
ممنون از وقت و نظر و لطفت ویدای عزیزم
امیدوارم در داستان های بعدی هم شما یکی از خواننده هام باشی
:)


نام: محمد رسول حسینی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 23 بهمن 1392 - 09:50

نمایش مشخصات محمد رسول حسینی داستان بسیار زیبایی بود وپراز احساسات
بسیار لذت بردم
منتظر داستان های بعدی شما هستم
موفق باشی


@محمد رسول حسینی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 25 بهمن 1392 - 14:03

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون از وقتی که گذاشتی و خوندی
و ببخشید که دیر ‍اسخ میدم

امیدوارم داستان های بهتری برای خواندن بنویسم
موفق باشین:)


نام: علی قرغانی   ارسال در سه شنبه 27 اسفند 1392 - 22:31

داستان های قبلیتون رو بیشتر می پسندم. اون سبک رواییتون از نظر من جذاب تر بود. پایدار باشید.


@علی قرغانی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در چهار شنبه 28 اسفند 1392 - 10:49

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.