دِث بریج

Death Bridge
آن‌ها به دنبال من و من به دنبال پل می گردم، حسش می‌کنم، دستان باد تکانش می‌دهد و من صدای تاب خوردن و جِرجِر تکه چوپ‌هایش را می شنوم، فاصله زیادی بین من و آن‌ها و همچنین بین من و پل نمانده است.. هر لحظه ممکن است یکی از ما به هدفش برسد!
ضربات چاقو و تیغ‌هایشان را حتی از این فاصله حس می کنم که سینه‌ام را می درند! و این ترسِ مرا چندین برابر می کند و در آخر صدای ناواضحی شبیه به ناله در این هوای مه آلود‌، وحشت این شب بدون ماه را به کمال رسانده است.
"خدایا بالاخره رسیدم، پل جلوی منه!"
می‌خواهم روی اولین تخته چوب از پل معلق قدم بگذارم اما "چرا جو هوا اینقد سنگین شده". گویا بازُوان هوای روی پل، مرا به سمت عقب هل می‌دهند و من اجازه ورود به محوطه‌ی روی پل را ندارم، اما نمی توانم بپذیرم، یا باید جسمم را به چاقو و تیغ‌های آن چند مرد و زنِ ماسک‌ دار بسپارم یا با تمام توانم از این سد سنگین عبور کنم.
پای راستم را محکم روی زمین فشار می‌دهم و با پای چپم فضای حباب گونه‌ی روبرویم را می شکافم، سرم را به جلو فشار می‎دهم و با تمام وجود خودم را وارد محوطه‌ی روی پل می‌کنم، غلظت اکسیژن افت می‌کند و نفس هایم سنگین می‌شود. اما گویا فرصتی برایم نمانده، ضربه‌ی تیغ یکی از آن سفید پوش‌ها روی گردنم جای می‌گیرد، گرمی خون را روی پوست بدنم حس می‌کنم. فرصت تمام شده..
اما نه، به سمت آن‌ها برمی‌گردم و با پای راستم به عقب هلشان می‌دهم و عقب عقب روی پل پیش می‎روم. قدم برداشتن هنوز سخت است ولی هربار ک یک قدم بر می‌دارم، برداشتن قدم بعدی برایم آسان‌تر می‌شود. از اینکه آن‌ها تعقیب کردن مرا متوقف کرده‎اند احساس آرامش می‌کنم. گویا قدم گذاشتن روی پل برایشان ممنوع شده و تنها با اندوه دور شدن من را تماشا می‌کنند اما این حس آرامش تداوم ندارد..
یکی از آن‌ها آخرین سعی خود را می‌کند و در حالی که دو صفحه‌ی فلزی را در دستانش گرفته، بازوُوانش را به سمت من باز می‌کند و با آن صفحات تخت روی سینه‌ام می‎کوبد، چندین بار پشت سر هم و جسم من را به لرزه می‌اندازد..
امواج الکتریسته تمام وجودم را فرار گرفته و من منگ و مست دور خودم می‌چرخم، اما آخر سر به پشت روی پل می‌افتم و دستان آن‌ مرد هم از من دور می‌ماند، با آخرین انرژی که در بدنم مانده به پاشنه‌ی پاهایم فشار وارد ‎می‌کنم و به کمک بازو و کف دستانم، جسم خسته‌ام را روی تکه چوب‌های منقطع پل به عقب می‌کشم تا از آن‌ها قدری بیشتر فاصله بگیرم و در این حین می‌بینم که آن‌ها ناامید و مایوس از پل دور می‌شوند، پس با نیروی‌ که بار دیگر در وجودم جوانه زده از جایم بلند می‌شوم و به قدم زدن روی پل ادامه می‌دهم. هرچقدر که جلو می‌روم قدم برداشتن برایم آسان‌ و آسان‌تر می‌شود، طوری که احساس می‌کنم در حال پریدن و اوج گرفتن از روی پل هستم. تنها چند قدم دیگر مانده تا به انتها برسم..
اما؛
همیشه این اما هست و این‎بار آن صدای ناله که وضوح بیشتری پیدا کرده و می‌توانم به وضوح بشنوم که نام من، بین این ناله‌ها تکرار می‌شود. می ایستم و سعی می‌کنم بیشتر دقت کنم. صدا برایم آشناست. از سوی دیگر شدت وزش باد بیشتر از قبل شده و من را به آن سوی پل هل می‌دهد و من احساس می‎کنم که باد از این تامل و درنگ من عصبانی شده..
اما نمی‌توانم به سادگی از این ناله‌ها و شنیدن اسمم بگذرم، بخصوص که این صدا برایم آشناست. و او چنان زجه‌های جگر سوزی می‌زند ک دلم را به لرزه می‌اندازد. بیشتر دقت می‌کنم، طوری که می‌توانم متوجه شوم که چه می‌گوید " مامان نرو.. تورا خدا نرو.. تنهام نذار،تو هم اینجوری تنهام نذار"
این صدای دخترانه از ته دل "ماما" می‌گوید و گویا این صدا با آن لحن کودکانه‌اش چهره‎ی یک انسان را به خود گرفته و مقابل چشمان من ظاهر شده و از من می‌خواهد تا برگردم، هرچند باد سعی در برهم زدن این تصویر دارد و مرا وادار به ادامه دادن مسیرم می‌کند. اما نه.. این چهره برایم بیشتر از یک چهره‌ی آشناست، این چهره‌ی دختر کوچکم، ساراست.. تنها فرزندی که من و علی داریم. باورم نمی‌شود که فراموشش کردم، دخترم را و صحنه‎ی تصادف و علی را. علی غرق در خون بود و حتی فرصت این را نداشت که نگاهم کند و همان لحظه‌ای که کامیون از سمت صندلی راننده به ماشین ما زد او جانش را از دست داد. مانده‌ام بین گذشتن از پل یا برگشتن و به آغوش کشیدن فرزندم که بدون من تنهای تنها می‌ماند!
تصمیم می‌گیرم که برگردم اما دستان علی را می‌بینم که از آن سوی پل به سمت من دراز شده و می‌خواهد تا به او بپیوندم. اما ام، اما نمی‌توانم دخترمان را تنها بگذارم. " نه علی، من نمی‌تونم دخترمونا تنها ول کنم، اون ترسیده". برمی‌گردم و عقب را نگاه می‌کنم، اثری از آن‌ آدم‌هایی که سعی در برگرداندن من داشتن هم نیست. حتی اگر هم آن‌ها را با آن تیغ‌، سیم‌ و لوله‌های پلاستیکی اکسیژن ببینم باز نمی‌ترسم و جاذبه‌ای که مرا از این سوی پل به سوی خویش می‌خواند هم به قدرت گریه‌های دخترم در آن سوی پل نیست..
برمی‌گردم..
و این‌بار هم قدم برداشتن برایم دشوار می‌شود و دشوارتر این که باید مسیری را که دقایقی پیش به سختی طی کرده بودم بار دیگر باز گردم. اما این سختی و این ترس برایم هیچ معنایی ندارد و تنها تصویر اشک‌های سارا در ذهنم عبور می‌کند.. تمام آن مسیر را برمی‌گردم و سپس به سختی از حباب بیرون می‌‌آیم و با شدت به سمت زمین پرت می‌شوم و بعد به هوش می‌آیم!
به سختی اطرافم را نگاه می‌کنم. دخترم را می‌بینم که پشت در ایستاده و التماس می‌کند تا داخل بیاید و زنی که لباس سفید پوشیده او را به بیرون از اتاق هل می‌دهد. انرژی چندانی ندارم اما با تمام ضعفی که در بدنم رخنه کرده انگشتانم را تکانم می‌دهم و همزمان صدای بیب بیب بیب.. مانیتور بلند می‌شود و به دنبال آن پرستار به سمتم برمی‌گردد و با تمام ناباوری دکتر را صدا می‌زند..

29خرداد95
نویسنده : لی لا کوت آبادی ( لی کو)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

محسن نيرومند ,لیلا حسن زاده ,سعید پرمشکانی زاده ,زهرابادره (آنا) ,الف.اندیشه , یوسف جمالی(م.اسفند) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لیلا حسن زاده (31/3/1395),الف.اندیشه (31/3/1395),داوود فرخ زاديان (31/3/1395),ناریا جاوید هودانلو (31/3/1395),سعید پرمشکانی زاده (1/4/1395),امید رضا خدادادی (1/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (1/4/1395), ناصرباران دوست (1/4/1395), ک جعفری (1/4/1395),زهرابادره (آنا) (2/4/1395),سحر ذاکری (2/4/1395),شايسته دولتخواه (2/4/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (2/4/1395),لیلا کوت آبادی (2/4/1395),سید رسول مصطفوی (3/4/1395),محمد علی ناصرالملکی (5/4/1395),علیرضا کرامتی (5/4/1395),محسن نيرومند (8/4/1395), یوسف جمالی(م.اسفند) (6/8/1397),

نقطه نظرات

نام: لیلا حسن زاده   ارسال در دوشنبه 31 خرداد 1395 - 07:11

سلام لی لا جان، داستان خوبی بود، چرا اسمش رو نذاشتی پل مرگ، پیچیده ش کردی، تشبیه پرستارها و دکترها جالب بود؛ تعلیق داستانت هم خوب بود، موفق باشی و قلمت سبز @};- @};- @};- @};-


@لیلا حسن زاده توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 23:07

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون لی لای عزیز
از این که داستانم رو خوندی و ممنون از نگاه زیبا و محبتت


نام: امید رضا خدادادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 13:29

نمایش مشخصات امید رضا خدادادی خب این کما که خیلی خوب بود من نظری ندارم چون الان نمیدونم چجوری با کلمات بگم لذت بردم!


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 تير 1395 - 21:53

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بر لی کوی عزیز

تردید بین ماندن و رفتن ...

گام برداشتن بر روی پل چوبی و معلق ... بین مردن و نفس کشیدن .

داستان بسیار عالی و پرکشش بود . و از نگاه و زاویه ای زیبا نوشته شده بود . و چه بهانه ای بزرگتر از فرزند که انگیزه ی زندگی را در رگها جاری می کند .

از قلم توانای شما لذت بردم .

شاد و پیروز باشید.@};-


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 10:14

سلام ليلاي خانم عزيز
خوشحالم كه هستيد و مي نويسيد داستاني تقريبا بلند اما با احساسي بسيار قوي خواندم موفق باشيد .


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 تير 1395 - 02:16

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی آفرین خوب بود
انسانی که بین دو راه مونده جایی مادر و جایی همسر ،خیلی خوب بود موفق باشید


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 تير 1395 - 10:43

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
زیبا ؛ کمی ترسناک
موفق باشید و شاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 11 تير 1395 - 12:05

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی درود
ممنونم که داستانم رو خوندین
و اینکه خوبه که داستان ترستانک باشه ;-)


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 تير 1395 - 16:17

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام یک داستان تراژیک با درون مایه ماورایی و پردازش زیبا.
انسانی که با صدای کودک خویش از مسیر مرگ باز میگردد.
همه ما روزی در زندگی به نقطه ای میرسیم که نومید و مایوس از انبوه دردها و تردیدها و فشارهای روحی با مرگ دست و پنجه میزنیم فقط خداست که گاهی در قالب نجوای کودکانه،مادرانه و عاشقانه ما را به زندگی باز میگرداند.
موفق باشید.
راستی پاراگراف اول نوشته بودید چوپی (چوبی) و چند جا هم بجای (که) فقط به نوشتن (ک) اکتفا کرده بودید. وقت کردین ویرایش مجدد کنید.
بدرود


@محسن نيرومند توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 11 تير 1395 - 12:04

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون از توجهتون به داستانم
و اینکه خوندین و نظر دادین
شما هم شاد باشین اقای نیرومند عزیز



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.