من تا من

جسم بی منم، روی گل‌های سرخ فرش افتاده بود و با لبخندش، نگاهم را محصور کرده بود..
لبخند همیشگی اش مرا برای مدتی آرام و بی حرکت بالای سرش نگه داشته بود اما باید می رفتم.. پس یک قدم به عقب برداشتم و همین که خواستم سرم را نیز بر گردانم، با نگاه ملتمسانه ای که در نگاهم آمیخته بود از من خواست تا تنهایش نگذارم..
قلبم به درد آمد و فرو ریختن دیواره‌ای سنگی را وسط سینه‌ام احساس کردم و همزمان به زانو در آمدم. ترسش را می فهمیدم اما من هم ترسیده بودم، جدایی از من عامل ترس او بود و عکس العمل خانواده‌ام با دیدن جسم در خون غلتیده‌ام هم علت ترس من.
نگاهم به سمت مچ دستانم چرخید، خون همچنان از رگ‌های بریده ام به بیرون می جهید و همزمان با آن من هم از خود تهی‌ می‌شدم..
ناخواسته یاد آن شب‌هایی افتادم که از او دور می‌شدم و در دنیای شناور بین خود آگاه و ناخود آگاهم پرسه می زدم و زمانی که او مرا می‌خواند، از روی عشق و میلم به وصال، به سمتش کشیده می‎شدم و همزمان با هم در دنیای خود آگاه بیدار می‌شدیم..
بدون هیچ مکثی این بار هم خواستم تا به او بازگردم و نگاهم را با نگاه او همسو به دنیای زندگان بیاویزم.. اما مثل توپ چهل تکه‌ای که روی آب شناور باشد از ورود به وجود او نا کام ماندم و هر بار که بیشتر به خود فشار می‌آوردم تا در او نفوذی کنم، تنها به سمتی پرت می‌شدم و صدای جوشش خونی که از مچ دستانش به بیرون می جهید، تندتر و تندتر به سرم می کوبید..
نا امید شدم و تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که آنجا کنارش بنشینم و اجازه ندهم که بیشتر از این بترسد و مثل اینکه این من بودم که باید با ترسم روبه رو می شدم .. ترسی که سه ساعت و بیست و سه دقیقه بعد شدیدتر شد، درست زمانی که صدای کوبیده شدن در به گوشم رسید.
قلبم شروع به تپیدن کرد و با هربار کوبیده شدن در، ضربان قلبم تندتر و تندتر می‌شد. پشت در اتاقم، غوغایی به پا بود، مادر می‌رفت، برادرم می‌آمد، او می رفت باز مادرم می‌آمد و با تهدید اینکه پدر خواهد آمد از من می‌خواستند تا در را باز کنم، و با هربار از این رفت و آمد ها تنها ترس بیشتری در من نفوذ می کرد تا اینکه او هم آمد و بعد از چهل و سه دقیقه پشت در ماندن و تهدیدهایی مبنی بر شکسته شدن درِ اتاقم، تصمیم بر آن شد تا در شکسته شود.
بعد از اینکه در شکسته شد، چشمانم در جسم خشک شده پدرم خشکید و در حالی که چشمان خشمگین و مشت گره کرده اش را نگاه می کردم، صدای گریه و بسم الله گفتن‌های مادرم مثل سنج‌های بزرگی دو طرف سرم کوبیده می شد. نگاهم را به سختی از روی پدر جمع کردم و به برادرم که به دیوار تکیه داده بود نگاه کردم، مات و مبهوت به جریان خونی که از مچ دستانم شروع می‌شد و تا مردابی از پرزهایِ قالیِ دست بافتِ زیرِ جسمِ بی حرکتم ادامه داشت نگاه می‌کرد. و خواهرم، خواهر کوچکم که پوست صورت و لب‌های رنگ پریده‌اش در اثر سرمای اشک هایش به لرزه افتاده بود..
پدرم برگشت و با فریادی که در سینه اش شکسته بود دست خواهرم را گرفت و او را از اتاق بیرون برد، در حالی که خواهرم بهانه‌ای بود تا از صحنه‌ی جرم فرار کند.
و مادرم که جرات نزدیک شدن به من را نداشت، از برادرم خواست تا با اورژانس تماس بگیرد. او می دانست که من مرده ام اما باور نداشت و جرات نمی کرد که با من در این حال خداحافظی کند. دلش به درد آمده بود، دردی که من هم با تمام وجودم حس می‌کردم. اما برادرم تکان نمی خورد و فقط به جسم غرق در خونِ لخته شده‌ام خیره شده بود..
زمان مثل گردآب دور سرم پیچید و جسمم همچو زمین به به چرخش درآمد و با هر بار چرخیدن به دور خود، خویش را در گذشته جا گذاشتم تا اینکه کنار قبری به خود آمدم و جسم بی منم را درون آن دیدم.
نگاهِ جسمم، حتی از زیر پارچه‌ی ضخیم کفن هم در نگاه من گره خورده بود و با التماس از من می‌خواست تا همراه او در این قبر دفن شوم و من که طاقت غم او را نداشتم، به درون گودال فرو رفتم و به محض اینکه کنار او دراز کشیدم به یک روز بعد کشیده شدم اما گذر زمان و تنگنای آن گودال و سنگ های سیاه بالای سرم مرا از جسم در حال پوسیده شدنم می‌راند.
تا اینکه طاقت نیاوردم و این‌بار از جایم بلند شدم و تمام آن ذرات خاک و قطعه‌های سنگ را به سمت گذشته پرتاب کردم و در حالی که به زمان مراسم خاک سپاریم برگشتم کنار قبر و بالای سرم ایستادم و مشتی از خاک را برداشتم و همراه دستان کوچک خواهرم، روی جسم نحیفم ریختم و در آن حین باز لبخند خودم را دیدم که از اینکه او را به آغوش خاک می‌سپارم آرام است.
او از خاک زاده شده بود و به خاک باز می‌گشت و من سبک و رها، در حالی که آغوش خویش را گشاده بودم، افکارم را از تمام دنیایی که پشت سر گذاشته بودم رها کردم و به سوی آسمان اوج گرفتم.
جسمم از من رها شده بود و به آغوش زمین بازگشته بود و من به دور از نیمی از خویش، به فراتر از اوج رسیدم و باز از خویشِ خویش گذشتم و در تمام هستی رها شدم، آسمان و زمین و تمام آنچه بود و هست و همچنان خواهد بود.. و من تمامِ تمام شدم.
لی لا کوت آبادی (لی کو-زومکس)
28 فروردین 95

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

نرجس علیرضایی سروستانی ,لیلا کوت آبادی ,حبیب ایرانی ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی ,مریم مقدسی ,زهرابادره (آنا) ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (15/2/1395),کریم پورکرم (15/2/1395),ح شریفی (15/2/1395),شهره کبودوندپور (15/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/2/1395),الف.اندیشه (15/2/1395), ناصرباران دوست (15/2/1395),همایون به آیین (15/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (15/2/1395),رضا فرازمند (15/2/1395),ناصر ترابی (16/2/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (16/2/1395),همایون به آیین (16/2/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/2/1395),مریم ظهیری مهر (18/2/1395),احمد دولت ابادی (18/2/1395),جلال صابری نژاد (18/2/1395),احمد دولت ابادی (18/2/1395),زهرابادره (آنا) (18/2/1395),محسن نيرومند (19/2/1395),جلال صابری نژاد (22/2/1395),مریم مقدسی (22/2/1395),م دبيري (29/2/1395),نادیابزرگی نژاد (5/3/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 ارديبهشت 1395 - 07:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
عرض ادب واحترام
روایتهای مختلفی را از مردن و رابطه ی جسم وجان در لحظات اولیه خوانده بودم .روایت شما هم سبک جالبی داشت و فضا سازی آن عالی بود با تعلیقی عمیق وتاثیر گذار .
فقط مانده ام رهایی و آزادی و حس سرخوشی در پایان داستان آنهم پس از یک خودکشی که دلیل آن در داستان نگنجیده است .آیا ممکن است؟!
برقرار باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 - 17:04

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی درود بر اقای باران دوست
ممنون مطالعه کردین
والای اقای باران دوست، شاید این حس سرخوشی بر گرده بر عقاید من
به هر حال هرکسی دنیا و مرگ رو یجور می بینه
اما قبول دارم، باید دلایل روشن تر ابراز می شد
متشکرم از حضور نم نم بارونیتون


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 ارديبهشت 1395 - 10:02

سلام سرکار لی کوی عزیز
داستانتان درونمایه ی شاعرانه ای داشت و من گمان می کنم این نوع مرگ یا خودکشی می تواند یک خودکشی درونی و تولدی دوباره باشد
رهایی از جسمگرایی و مادیگرایی امروز بشر! برای سبکی و رفتن به آسمان وگرنه خودکشی واقعی از لحاظ انسانی عملی ناپسند است و پای روح را آزاد نمی گذارد برای پرواز
قتل، قتل است و قتل نفس کشتن خودی است که جانش را از معبود گرفته پس امانتی است نزد وی و خودکشی خیانت در امانت است

هیچ انسانی به سعادت نمی رسد مگر آنکه ۲ بار زاییده شود؛

یکبار از مادر
و بار دیگر از خود ودرونش

در زایش دوم حیات واقعی آغاز می شود.

کی از خویشتن به در آییم و خویشتن خویش را بیابیم؟

به امید دیدار خود

نویسا باشید

@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 - 17:05

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی از حضور شما بانوی مهربان هم ممنونم
شهره عزیزم، رهایی انسان هم می تونست تو داستانم مد نظر باشه و بود البته
اما خب بحث خود کشی جسمی و واقعی هم مطرح بود
ممنونم که بودی و خوندی و نظر دادی


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 ارديبهشت 1395 - 22:31

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
عالی ، روان و با تعلیق ،
موفق باشید و شاد@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 - 17:06

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی اقای ناصرالملکی عزیز از حضورتون و محبتتون ممنون
متشکرم که داستانک من رو خوندین و نظر دادین


نام: ناصر ترابی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 ارديبهشت 1395 - 00:55

سلام خوب بود بخصوص بعد از شکستن در و چگونه روبرو شدن پدر و بیرون رفتنش
موفق باشید


@ناصر ترابی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 - 17:07

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی اقای ترابی
ممنون از حضورتون
و شما هم شاد باشین و موفق


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 - 23:41

درود بر لیلا بانوی گرامی
تخیل خوبی دارید و همچنین قلم توانایی که این دو در کنار هم می توانند داستان های زیبایی را رقم بزنند.داستان (من تا من)خواندنی و لذت بخش بودند ولی درونمایه داستان قابل دفاع نبود!پرسش جناب باران دوست بجا بود.


@همایون به آیین توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 - 17:09

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی درود آقا به آیین
ممنون از وقتی ک گذاشتین و مطلاعه فرمودین
به ما هم حق می دم که از این قسمت داستانک ایراد بگیرین و نظرتون برام محترمه
به هر حال من با بخشی از داستانکم برخی از اصول رو زیر پا گذاشتم
اما خوب من قصدم اشاعه خود کشی نیست
اما منظورم ستایش خود کشی هم نبوده
من از مرگ گفتم
مرگ
مرگی که میتونه به هر طرقی باشه حتی خود کشی
اما در نهایت اون رهایی هست
ممنون از حضور شما بزرگوار


@همایون به آیین توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 - 17:11

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی درود آقای به آیین
ممنون از وقتی ک گذاشتین و مطلاعه فرمودین
به شما هم حق می دم که از این قسمت داستانک ایراد بگیرین و نظرتون برام محترمه
به هر حال من با بخشی از داستانکم برخی از اصول رو زیر پا گذاشتم
اما خوب من قصدم اشاعه خود کشی نیست
و منظورم ستایش خود کشی هم نبوده
من از مرگ گفتم
مرگ
مرگی که میتونه به هر طریقی باشه حتی خود کشی
اما در نهایت اون رهایی هست
ممنون از حضور شما بزرگوار


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 - 03:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








قسمت جذابش اینجاست که بعد از مرگ تموم شیم! هر چی شنیدیم و گفتند، همش با مرگ تموم شه! مهری بر پایانِ مکانیسم این حیوانِ ناطق ! ;)

*
یادم نمیاد شاعر در این باره چی گفته، ولی تو این مایه هاست که، همش خیالِ! هیچ بنی بشری از اونور چیزی نمیدونه بجز توهم!
*
تو گویی هر کس، باوری دارد، و همین باور ذهنیتی است که شاید بشود عینیت بر پایان شخصیِ او...
*
خانم کوت آبادی، نوشته های شما رو دوس میدارم.آشنازدایی از مضمون رو در این داستان بیشتر. موفق باشید.سلام.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 - 04:05

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) اصلاح : اون دو سطر اول، اعلام جذابیت شخصی بود، تراژدی بشه پایان این زندگی لذتشو ببریم
:)

تمام تمام شدن پایان این داستان،چیزه دیگری است، یکی شدن با کائنات رو میفرماد.
*
(از انرژی برآمدیم و به انرژی برمیگردیم ) کی میگفت اینو؟!
:)

نصفه شبی داستان خوندن و نوشتن همینه دیگه، پوزش.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 23:03

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی همه چی بستگی به ذهن من داره
هرجور نیا و بعدش رو بدونم.. می بینم..
ممنون ک خوندین
شاد باشین


@لیلا کوت آبادی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 23:03

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی دنیا


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 ارديبهشت 1395 - 10:15

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام و درود

تجربه در انواع داستان نویسی و سبک های مختلف و زاویه دید های مختلف کار پسندیده ای است که هر نویسنده ای می بایست باید انجام دارد
داستان های به این سبک به علت تک راوی بودن و زاویه بسته تک شخصیتی بیان اکثرا ساکن و تک خطی هستند
به علت کمبود تجربه و نبود علم کافی در تمام ادبیات جهان اصولا نوشتن چنین داستانهایی سخت است

اما نکته مهم
یک حادثه چند تصاویر از منزل تا خاک سپاری بدون داشتن علت و دلیل
1- راوی چرا خودکشی کرده یا به عبارتی رگ دستش را زده
2- سیر خطی اتفاقات پشت سر هم
3- جمله بندی و عدم تعلیق و فضا سازی در داستان شما
4 داستان شما کاملا سیاه است و هیچ نقطه امیدی وجود ندارد و این یعنی تک قطبی بودن

از همهم مهم تر دلمشغوله موضوع مرگ و جیرانات وابسته که نویسنده برای اولین می نویسید

در ضمن وقتی در مورد یک موضوع خاص می نویسیم می بایست در مورد آن موضوع مطالعه کافی داشته باشیم

به عنوان نمونه داستان وقتی که مردم سرکار خانم صابری را ببینید

وقتی که مردم
خيلي‌ راحت‌ اتفاق‌ افتاد. عده‌اي‌ براي‌ اين‌كه‌ زودتر به‌ زندگي‌شان‌ پايان‌ بدهند راه‌هاي‌ گوناگوني‌ را انتخاب‌ مي‌كنند، اما من‌ بدون‌ آن‌كه‌ رگ‌ دستم‌ را با شيئي‌ بُرنده‌ زده‌ باشم‌ يا خودم‌ را با طنابي‌ از سقف‌ آويزان‌ كرده‌ باشم‌ سَرم‌ را روي‌ زمين‌ گذاشتم‌ و به‌ سقف‌ خيره‌ شدم.‌ به‌گمانم‌ از پاهايم‌ شروع‌ شد و به‌ ته‌ حلقم‌ كه‌ رسيد دهانم‌ باز شد و مثل‌ اينكه‌ عطسه‌ زده‌ باشم‌ خارج‌ شد.
در تمام ‌اين‌ مدت‌ كسي‌ بود كه‌ مدام‌ دور و نزديك‌ مي‌شد. انگار او را در مه‌ ديده‌ باشم‌، مي‌توانست‌ يك‌ زن‌ باشد، يا شايد يك‌ مرد.

شروعی کاملا واضح گیرنده به مخاصب می دهد در حالی که در داستان شما شروع یک کم مصنوعی و غیر طبیعی است
داستان وقتی که مردم در سایت های ادبی موجود است می توانید مطالعه کنید

به هر حال تجربه تازه در این سبک نوشتن خود نوعی یادگیری است
پیروز و سربلند باشید


@جلال صابری نژاد توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 23:04

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون..
باید روی نقدتون فکر کنم و اشکالاتم رو بیارم بیرون
مممنون که نقدم کردین.. حیاتیست برای من



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.