اتاقک تدفینی


شاید همین دیروز بود یا نه امروز بود. اصلا چه اهمیتی دارد! وقتی مرده باشی دیگر فرقی نمی‌کند چه زمانی و چگونه اتفاق افتاد. تنها این مهم است که تمام شد و من اینجا در اتاقک تدفینی در کنار مردی که در دنیای زندگان همسرم بود منتظر هستم تا وارد دنیای مردگان شوم.
جسم بی‌جان همسرم، تابوت چوبی را پرکرده بود و من به سختی جسم نحیف و لاغرم را در تابوت جا داده بودم تا طبق مراسم کنار او دارز کش به سمت محل تدفین حمل شوم. دستانم می‌لرزید و از اینکه من را هم زنده زنده در کنار یک مرده دفن خواهند کرد می‌ترسیدم. چه سرنوشت شومی برای دختری نوجوان که در همان سال اول ازدواجش همسرش را از دست بدهد و از آن غم‌انگیزتر که او هم باید در کنار همسرش زنده به گور شود آن هم به حکم رسم و مذهب قبیله. کوزه‌های روغن زیتون و عسل، سینی‌های پر از خرما و میوه‌های خشک شده، عطریاتی که از هند آمده بود، لباس‌ها، جواهرات و شمشیرهای جواهرنشان که به همراه تابوت در اتاقک تدفینی قرار داده شد و بعد دیواری که بین من و دنیای زنده‌ها کشیدند. فکر می‌کردم تا آن زمانی که غلامم برای نجات من بیاید با خوردن این میوه‌ها و نوشیدنی‌ها می‌توانم زنده بمانم اما انگار به چیزی مهمتر از این‌ها فکر نکرده بودم.
دستم را درون یکی از آن کوزها می‌کنم و در حالی که انگشتانم کاملا روغنی شده روی موهایم می‌کشم. باز همین کار را تکرار می‌کنم اما او جلو می‌آید و دستم را کنار می‌زند و در حالی که کوزه را از من می‌گیرد با نگاه تلخی به چهره‌ام خیره می‌شود و می‌گوید " تو حق نداری به اموال من دست درازی کنی، این‌ها همه برای من است، حتی تو هم متعلق به من هستی و باید مثل یک سگ به دنبال من بیایی و هرآنچه که من می‌خواهم را برایم فراهم کنی".
هنوز خسیس و تلخ زبان است، انگار نه انگار که مرده باشد. پشتم را به او کرده و از او دور می‌شم و بعد به دیوار سنگی اتاقک تکیه داده و می‌نشینم. حتی دلم نمی‎خواهد جوابش را بدهم. همین که مرا هم به خاطر او زنده به گور کردند کافی است. تا دقایقی دیگر همه چیز پایان می‌یابد و دیگر چهره‌ی منفورش را نخواهم دید. اما او به سمتم می‌آید و با پاهایش به من لگد می‌زند و از من می‌خواهد تا بلند شوم و پهلویش را ماساژ بدهم. اما من بی‌اعتنایی می‌کنم و او شروع به غرغر کردن می‌کند و با عصبانیتی که در لحنش پیداست می‌گوید " آن غلامی که به تازگی استخدامش کرده‌ بودم موقع حملم به تدفینگاه با مشت به پهلوی من کوبید. اگر زنده بودم همانجا دستور می‌دادم که سرش را بزنند. حرامزاده فکر می‌کرد که من متوجه نمی‌شوم. نمی‌دانم در این معابد به این‌ها چه می‌آموزند، احترام به مردگان را پاک به فراموشی سپرده‌اند".
او همچنان حرف می‌زند و من غصه می‌خورم. دلم پراست از کینه به این مرد و دلسوزی برای خودم که حتی آن غلامی را که برای نجات دادنم از این دخمه خریده بودم هم به دنبالم نیامد و تنها به زدن مشتی به پهلوی این جنازه منزجرکننده اکتفا کرده بود و عاقبت من هم در این دخمه با نفس‌هایی که به سختی می‌کشیدم از هوش رفتم.
او که متوجه شده است من به حرف‌هایش گوش نمی‌دهم، صدایش را بالا می‌برد و می‌گوید "مگر با تو نیستم، بلند می‌شوی یا همین کوزه‌ی روغن را توی صورتت خورد کنم" . ولی من خنده‌ام می‌گیرد و این او را بیشتر تحریک می‌کند و در حالی که صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده می‌گوید "می‌خندی، زن هرزه تو را در دنیای مردگان به دست سگ‌های جهنمی می‌سپارم. حیف پیر شده‌ام و ناتوانم اما آنجا دوباره جوان می‌شوم درست مثل آن ‌روزهایی که زنان سابقم از من حساب می‌بردند. تمام حوریان بهشتی را از آن خود می‌کنم و تمام شب‌ها و روز‌ها را با آن‌ها خوش‌ می‌گذرانم و شراب هزار ساله می‎نوشم و تو، خدایان به دادت برسند که به همسرت، اربابت، پروردگار زمینی‌ات اینگونه بی‌احترامی می‌کنی".
باز در افکارم جوابش را می‌دهم و ذهنم را خلوتگاه خود می‌کنم. افکارم و ذهنم تنها جایی است که متعلق به خودم بوده و او به آنجا راهی ندارد. مردی که تمام دنیایم را تسخیر کرده. او که با وعده و وعید پدرم را فریب داد و مرا به همسری خود در آورد. و من که تنها یک دلخوشی برایم مانده بود، اینکه بانوی محترم عمارت او باشم اما تنها یک پیرمرد لاابالی و سنگ دل نصیبم شد که شب‌ها به هوس رانی با زن‌های هرزه‌ای که به خانه می‌آورد می‌گذراند و روز را با سرکشی به زمین‌های کشاورزیش و سروکله زدن با برده‌ها. نمی‌دانم او از کدام خدایان حرف می‌زند. آن خدایانی که مرا به زنجیر کشیدند و به جرم زن بودن تحقیرم کردند مُرده‌اند. درست زمانی که من مُردم و اینجا دیگر خدایی نیست که کاهنان از سویش حرف بزنند و قانون وضع کنند و مردها را تا حد خدایان با ارزش و زن‌ها را تا حد سگ‌ها بی‌ارزش کنند. دیگر خدایی نیست که مرا مجازات کند. اما تاوان این همه بدبختی و درد و رنجی که من کشیدم چه می‌شود. کدام خدا پاسخگوی من خواهد بود.
از کوزه‌ی سرخگون پیاله‌ای شراب برداشته و کنار من به دیوار تکیه می‌دهد و می‌نشیند. توهین‌هایش تمامی ندارد و لب‌هایش همچنان می‌جنبد" کاهن بزرگ همیشه می‌گفت زن باید مطیع شوهرش باشد، زن نباید بدون رضایت همسرش کاری کند. اصلا نمی دانم خدایان شما زن‌های پست را برای چه آفریده‌اند. موجودی که تنها کارکردش فراهم آوردن زمینی برای کاشتن بذر با ارزش ماست، آن هم معلوم نیست که علف هرز تحویلمان دهید یا پسری که وارث خون ما مردها شود".
سعی می‌کنم با اندیشیدن به چیزهای دیگر حرف‌هایش را نشنوم اما بی‌فایده است و یکی یکی مثل میخ‌های فولادین در سرم فرو می‌روند. " مردها باید مدام حرص بخورند و نگران که زنانشان الان به چه می‌اندیشند. از اندیشیدن نجس‌تر وجود ندارد. الان نمی‌دانم که تو به چه می‌اندیشی، اما اشکالی ندارد در دنیای مردگان، خدایان ابزار افکار تو را هم به من خواهند داد تا کاملا بر تو مسلط شوم".
هرچه به ذهنش می‌رسد را بلافاصله از دهانش به بیرون روانه می‌کند. همچنان با خودم کلنجار می‌روم که آیا پاسخش را بدهم یا نه که در این بین باریکه‌ی نوری از زیر پاهایمان به درون اتاقک کشیده شده و به تدریج نور بیشتر و بیشتری از کف زمین به درون اتاقک نفوذ می‌کند. آب دهانم را قورت می‌دهم و بعد از مکث کوتاهی، بدون توجه به هشدارهایش به سمت شکافی که کف زمین ایجاد شده می‌روم و خم شده و به درون شکاف نگاه می‌کنم.
هرچه آنجا هست بهتر از این مرد بددهن و بیهوده‌گوست. منبع آن نورآنچنان قوی است که چشمانم را ‌می‌زند و دیگر چیزی نمی‌توانم ببینم. در این حین دو بازوی لیز و چسبناک دور تنم می‌پیچید و در حالی که می‌خواهد مرا به سمت شکاف بکشد همسرم از پشت می‌رسد و پاهایم را می‌گیرد و با صدای بلند فریاد می‌زند "تو حق نداری او را با خودت ببری، او مال من است، خدایان تو را لعنت کنند می‌گویم رهایش کن". در این بین آن موجود یکی دیگر از بازوهای سفید و درازش را از شکاف بیرون می‌آورد و محکم به پهلوی گوشتالوی او می‌کوبید و او را به کناری می‌اندازد و بعد مرا با خود به درون آن شکاف می‌کشید و بلافاصله شکاف بسته شده و باز اتاقک تدفینی در تاریکی محضی فرو می‌رود.
در حالی که مرد روی شکم بزرگش افتاده از روی ترس و درد می‌نالد. اما هنوز ادامه دارد. روح مرد به دنیای مردگان نرفته است و او باید به تنهایی انتظار نگهبان دنیای مردگان را بکشد. اما آن موجود چه بود که زنش را با خود برد. موجودی که اصلا شباهتی به تعریف‌هایی که از نگهبان دنیای مردگان شنیده بود نداشت. همزمان که در این افکار غرق شده صدای ضرباتِ پی‌درپی را می‌شنود. چکشی در حال کوبیده شدن به دیواره اتاقک است تا اینکه بعد از دقایقی بخشی از دیوار فرو می‌ریزد و به دنبال آن هجوم انوار خورشید.
مرد مضطرب و نگران از ترس چشمانش را می‌بند تا دوباره آن موجود وحشتناک را نبیند اما در کمال تعجب صدای غلامش را می‌شنود که نام همسر او را صدا می‌زند. صدا نزدیکتر و نزدریکتر می‌شود. غلام سر جنازه زن می‌رود و کنارش می‌نشیند اما هرچه او را صدا ‌زده و تکان می‌دهد فایده‌ای ندارد مثل اینکه او مرده باشد. غلام اندوهگین بلند می‌شود و با شدت عصبانیت با پایش چند ضربه‌ی محکم به پهلوی جنازه مرد می‌کوبد. در این حین جنازه تکانی خورده و بعد از چند سرفه هسته‌ی گیلاسی از دهانش به بیرون پرت می‌شود. صدای خرخر خوک مانندی از ته گلوی مرد به گوش می‌رسد و سپس کش و قوسی که بدن مرد را به حرکت در می‌آورد. مرد چشمانش را آرام آرام باز می‌کند و غلام سیاهش را مقابل چشمانش می‌بیند که همچون فرشتگان عذاب با چهره‌ای عبوس و خشمگین او را نگاه می‌کند. صدایش را صاف کرده و با لحن تحقیرآمیزی می‌گوید" پس نگهبان دنیای مردگان به شکل برده من است".

5 مرداد 94
لی کو
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علی غفاری دوست (مارتین) ,عباس پیرمرادی ,آتنا کیان ,احمد دولت آبادی ,کیمیا مرادی ,حسین شعیبی ,حسین روحانی ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور ,محمد علی ناصرالملکی , ناصرباران دوست ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (24/5/1394),زهرابادره (24/5/1394),لیلا کوت آبادی (24/5/1394),کریم پورکرم (24/5/1394), ناصرباران دوست (24/5/1394),م.ماندگار (24/5/1394), ناصرباران دوست (24/5/1394),حسین روحانی (24/5/1394),شیدا محجوب (24/5/1394),کیمیا مرادی (24/5/1394),عباس پیرمرادی (24/5/1394),حامد خلجی (24/5/1394),حسین شعیبی (24/5/1394),حسین روحانی (24/5/1394),احمد دولت آبادی (24/5/1394),آرش پرتو (24/5/1394),حمزه شربتي (25/5/1394),شهره کبودوندپور (25/5/1394),حسین شعیبی (25/5/1394),شهره کبودوندپور (25/5/1394),آرمیتا مولوی (25/5/1394),احمد دولت آبادی (26/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (28/5/1394),آتنا کیان (1/6/1394),سارینا معالی (3/6/1394),لیلا کوت آبادی (5/2/1395),ح شریفی (15/2/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (15/2/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/2/1395),پیام رنجبران(اکنون) (17/2/1395),ناصر ترابی (17/2/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 13:28

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام بر شما
داستان از سوژه و پرداخت عالی برخورداره . البته به نظر بنده بخشهایی را میشه حذف کرد بدون اینکه به کلیت داستان خدشه وارد بشه و دوپاراگراف آخر که ناگهان راوی عوض میشه و جای اول شخص را یک دانای کل میگیره خیلی منطقی نسیت!!

موفق باشید @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 16:52

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خوب در هر د مورد بهتون حق میدم
تغییر راوی رو سریع انجام دادم.. و باید برایش مقدمه ای بهتر می اوردم
در باره حذف بخش هایی از داستان
داستان باید شکل بگیره و مخاطب بفهمه که چی در حال رخ دادنه.. هرچند به قول دوست عزیز اقای روحانی باز هم نتونستم اتاقک رو درست و قابل درک اراپه بدم
شاید میشد کمی از صحبتهای مرد رو حذف کنم اما خوب میخواستم یه سری حرف رو از زبان اون گفته باشم ولی باز حق با شماست .. باید بیشتر وقت میذاشتم و نوشتم رو پخته تر اراپه میدادم.
ممنون از حضور پر مهرتون


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 15:35

نمایش مشخصات حسین روحانی درود خدمت خانم کوت آبادی
خوبی شما؟
خیلی خوب هست که رنگ و بوی جالبی داد به موضوعاتی که قبلا شنیده شده.
در همین سایت داستانک و چند جای دیگر داستان هایی خوندم که در اون یک زن را به خاطر اینکه شوهرش باید کشته شود.ولی داستان شما متفاوت بود و ایراد را از دید انسانیت نمیدید و نگاهش یک پله بالاتر بود.
سبک بیان داستانتان که از نمای اول شخص و در دو پاراگراف آخر از نگاه سوم شخص بود و به نوعی دانای کل خوب بود. من خودم چندتا داستان به این شکل خوندم و خواننده تنها میتونه دوست داشته باشه یا نه که من دوست داشتم.
اما ایرادی که دیدم این بود که خط آخر قبل از این دو پاراگراف زمانی که زن از دید خودش بازوهای موجود را تشبیه میکند و در آخر به داخل کشیده میشود دو خط آخر این پاراگراف هم سوم شخص میشود .آنجا که گفته میشود شکاف بسته شده و اتاقک تدفینی به شکل سابق در اومد. بازهم نمیدونم ایراد بود یا نه چون اگه یه نویسنده مشهور خارجی اینطوری مینوشت شاید کلی هم کیف میکردم.
در مورد اتاقک تدفین به نظرم اینکه که تصویر درستی ازش بیرون ندادی و من خوب نتونستم تجسمش کنم.
داستان کم و کاستی هایی داشت ولی نقات قوتش به مراتب بیشتر بود.این کم و کاستی ها به نظرم با مطالعه بیشتر رفع میشه مهم خلاقیت و ذهن باز هست که شما دارید.
این سبک داستان نویسی دشوار است و اگر قرار به ساده نوشتن بود مطمئنن خیلی عالی مینوشتید اما قدم در موضوعات سختی نهادید.
پیشنهاد من این هست که برای رسیدن به فلسفه قوی و بیان فلسفه ات در داستانات کتاب هایی از فروید و نیچه و سارتر و پیشنویس های کتاب های مختلف ادبی و رمان ها رو بخونی و دیدگاه جامع تر و کامل تری به دست بیاری.
اینم میدونم که دیدگاه داری و اینم میبینم که دیدگاهت کامل شاخ و برگ نگرفته و خوب رشد نکرده ولی باز هم ده ها گام جلوتری.
موفق و سبز باشی
پرگویی بنده رو هم ببخش
@};-


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 15:36

نمایش مشخصات حسین روحانی پاراگراف اول منظورم
یک زن چون شوهرش مرده باید کشته شود


@حسین روحانی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 16:57

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی پرگویی نبود..محبت شما به من بود که راهنماییم کردی
خوب حق با توه من باید مطالاعاتم رو بالا ببرم تا بهتر نوشته هام و عقایدم رو شاخ و برگ بدم
در باره ضعف هایی که بهشون اشاره کری اینکه مثلا تغییر راوی
واقعا باید بهتر از این انجامش میدادم تا تو ذوق نزنه و ابهام بر انگیز نشه
به قول یکی از دوستام.. من چون میدونم تو این اتاقک چه خبره فکر میکنم بقیه خواننده ها هم خبر دارند و خیلی چیزا رو نگفته رها میکنم
دفعه بعد بهتر مینویسم
ممنون از حضور تو و نگاه زیبات به سبک نوشتنم :)


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 20:17

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم کوت آبادی
داستان بسیار جالب و زیبایی بود
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:12

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی از حضورتون و زمانی که برای خوندن داستانم گذاشتین بسیار ممنونم
شاد باشین


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 20:29

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام لی کوی عزیز
داستانت رو صبح خوندم. الان تونستم کامنت بذارم.
داستانتو دوست داشتم. کلن قلم خاصی داری و کلیشه نمی نویسی و این خیلی خوبه نشون میده ذهن خلاقی داری.
فقط اینکه یه مقدار بعضی جاها گنگ بود.یا خیلی توضیح اضافه داشت می تونستی کوتاهتر بنویسی. و این شخص های راوی که قبلن گفتی یه تکنیکه برای نوشتن ولی بعضی جاها یه کم آدمو گیج می کنه.
درکل خوب بود.قلمتو دوست دارم .
موفق باشی عزیزم.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:14

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی کاملا بهت حق میدم
دوستان دیگه هم اشاره به گنگی کار کردند
و مشکلی که تو جابجایی راوی پیش امده و همینطور طولانی بودن داستان
خوشحالم که اشتباهاتم رو میگین تا اصلاحش کنم
ممنون دوست عزیزم


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 21:05

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو بانو.
شاید همین دیروز بود یا نه؛ همین امروز!
ها و آن می شه جمع. به غیر بی جان ها باید ها بست. مرده ها درسته.هر چند عباس معروفی هم به اشتباه نوشت سمفونی مردگان.
زنده زنده یعنی چی؟ زنده یک بار بسه
دستم را به سمت یکی از کوزه ها می برم.
بانو لی کو خوشحالم و تالیف زیبای شما را به دیده تحسین می نگرم. .قلمی کاملا متفاوت. شخص دوگانه . تحلیل های بغایت زیباتر از تحلیل برون.
اما مایل بودم داستان به این زیبایی تا پایان پرده از راز همسر بر نمیداشت.


@احمد دولت آبادی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 00:17

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون از نگاه موشکافانتون
در اصلاح داستان به این نکات توجه می‌کنم.
و اینکه برای اخر داستان
منظورتون اینه که نمی گفتم هسته تو گلوش بوده؟


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 01:30

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم کوت آبادی عزیز
ببخشید دیر اومدم
داستان قشنگی بود و خوشحالم خوندمش چون متفاوت بود
موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: حمزه شربتی   ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 07:52

سلام دوست ارجمنمد
خسته نباشید
داستان جالبی بود


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 12:30

سلام
پس بانو لی کو شما هستید !؟
چه نام کوتاه شده ی بامزه ای ! درست مثل عکس پروفایلتون و همچنین داستان زیباتون
داستان سورئال و جالبی بود و خیلی خوشم اومد فقط کاش راوی آخر داستان تغییر نمی کرد !
نویسا باشید@};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 13:29

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود

بله ! داستان را خواندم ! زیبا بود و گفتنی ها را دوستان گفتند ! ... پیش تر لی کو برای من هم نظر گذاشته بود اما نمی دانستم شما هستید !!
از دیدارتان خوشوقتم ..


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 14:21

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم لي كوي عزيزم
من پيشتر اين داستان را خواندم دوست داشتم نظر بلندي راجع اين داستان بنويسم متاسفانه همان روز وقت نشد و خوشبختانه امروز دوستان گفتني ها را گفتند :)
اما كوچكترين كلام من براي اين داستان اين است
دردها را مي بينيم
بايد خموش بمانيم
خاطرات سنگي مان يخ زده
ما تنها شاهد شادي
و خوشي هستيم
شهروند اين جهان بي جانيم
براي قلم تان موفقيت ها آرزومندم
@};- @};- @};- @};-


نام: آتنا کیان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 14:34

نمایش مشخصات آتنا کیان @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 ارديبهشت 1395 - 22:41

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
نوشته ها ی شما خیلی متفاوت است ، و من را مشتری داستانهایتان کرد .
موفق باشید و شاد:x :) @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.