ماده سگرگ

سگ، جاده‌ی خاکی، خرابه‌ای در آن دورها و زوزه‌ی باد که زوزه‌ی سگ را می‌بلعد. می‌ایستم و به جمعیتی که سمت راست جاده‌ی خاکی ایستاده نگاه می‌کنم. او هم در حالی که لنگه کفشی پاره در دست دارد بین جمعیت ایستاده و همراه با آن‌ها بلند بلند می‎خندد. یکی از بین جمعیت متوجه حضور من می‌شود و بعد مرا به بقیه نشان می‌دهد. همه‌ی نگاه‌ها به سمت من برمی‌گردد و او هم نگاه می‌کند. بعد از سکوتی سنگین یکی از آن‌ها چیزی می‌گوید و بعد قهقه‌هایی که در ناله‌ی باد گم می‌شوند. آن‌ها چه می‌گویند که ماده سگ به خود می‌لرزد. نه از سرمای پاییز نیست. نه به این خاطر که موهای بدنش در چندین قسمت ریخته و سرما به بدنش نزدیکتر شده نه. صدای خنده‌ی آن‌ها سرد است. سگ پوزه‌اش را به سمت جمعیت کرده و بعد شروع به پارس کردن می‌کند. اما در پاسخ او لنگه کفشی به سویش پرت می‌شود و در پهلوی فرورفته‌اش می‌نشیند و به دنبالش سنگ، کلوخ و چوب تا بی‌ارزشی موجودی را، تنهایی و نجاستش را به رخ کشند و تکه استخوانی شاید از روی ترحم که پشت سرش پرت می‌شود ولی او برنمی‌گردد تا زبانش را به آن استخوان بیاویزد.
خورشید آخرین نفس‌های مسیحایی خود را به کالبد زمین می‌دمد و باد هوهو کنان دسته‌های خار و خاشاکش را به آغول شب هل می‌دهد و سگی که لنگان لنگان به دنبال پناهگاهی به سوی خرابه‌ای کشیده می‌شود. می‌ایستم و به طاقی که سال‌ها انتظار فروریختن داشته نگاه‌ می‌کنم. هنوز بخش‌هایی از سقف طاق روی ستون‌هایش سنگینی می‌کند. از زیرش می‌گذرم و نگاه کلی به اطرافم می‌اندازم. دیواره‌های کاهگلی که خود رو به فروریختن دارند در گوشه‌هایی از خرابه قسمتی از سقف باقی‌مانده را به دوش کشیده‌اند.
حوضی از سنگ‌های ریز و درشت در دل خرابه جا مانده و آب بارانی که صبح باریده بود درون حوض و با موسیقی نسیم می‌رقصد و دل سگ را به خون می‌کشاند. زبانش آویزان است و بدن نحیفش به جرعه‌ای آب محتاج اما نجاستش به او اجازه نمی‎دهد که زبان به آب پاک حوض بیامیزد پس به پهلو، کنار حوض می‌خوابد و با زبانش آب باقی مانده در دل زخمی زمین را می‌لیسد. آنقدر اینکار را ادامه می‌دهد که آب به گل و زبانش به خون آلوده می‌شود.
بلند شده و مشغول لیسیدن بدنم می‌شوم، دست‌ها و پاهایم، زیر بغل و کشاله رانم، روی شانه‌ و پهلوهایم و اطراف دهان و روی پوزه‌ام و تمام زخم‌هایی را که بر بدنم به جای مانده می‌لیسم. رطوبت بزاق آمیخته به خون زبانم تمام بدنم را می‌گیرد و سرمای بادی که می‌وزد بدنم را به گرمای رقص و جنون سماع دعوت می‌کند. و سماع مرا به خلسه‌ای مستانه می‌برد تا به دور خود طواف کرده و به خود رسم و از خود رها شوم و به او رسم و در او رها شوم. آنقدر می‌رقصم و می‌رقصم و هر بار با هر چرخشی به هسته درونی خود نزدیکتر و نزدیکتر می‌شوم و در نهایت از خود گذشته و به تمام هستی می‌رسم.
می ایستم و گلوله‌ای از مو و خون را که در دهانم جمع شده به درون حوض استفراغ می‌کنم و بعد سرم را بالا می‌گیرم و در حالی که زمان به عقب برگشته خود را در همان جاده خاکی می‌یابم و او را که لنگه کفشی در دست دارد که در بین جمعیت ایستاده و به همراه آن‌ها می‌خندد. قهقه‌ی خنده‌اشان در ناله‌ی باد گم می‌شود. قدم‌هایم را محکم‌ و استوارتر بر‌می‌دارم و با تمام طمانینه و آرامشی که وجود را گرفته از کنارشان می‌گذرم و آن‌ها که در تعجب به من نگاه‌ می‌کنند را پشت سر ‌می‌گذارم. لنگه کفش از دستش می‌افتد و در حالی که پشت سر من به جاده خاکی قدم گذاشته، می‌ایستد و دور شدنم را نگاه می‌کند. دور شدن گرگی که از سگ بودن رها شده. سگی که او و اطرافیانش انتظارش را می‌کشیدند تا تحقیرش کنند اما اینبار حقارت برای آن‌هایی بود که جا ماندند.
قدم‌هایم را همگام با ضربان قلبم تندتر و تندتر بر می‌دارم. تا بالای آن تپه چیزی نمانده و آنکه جاودان وغمگین مرا می‌خواند. هوا دیگر تاریک شده و همزاد من در اوج آسمان مرا انتظار می‌کشد. بالای تپه می‌روم و به لبه آن نزدیک می‌شوم. سرم را رو به آسمان بلند می‌کنم. او در چشمانم می‌درخشد و خونم را به جوشش در می‌آورد. پوزه‌ام را بالا و پایین می‌برم و بعد با تمام وجودم زوزه می‌کشم و اووووووو اووووووو را می‌خوانم. ماه من، دنیای من فراتر از اوج و عروج من. غمم را، دردم را و سنگینی نگاهم را به جان می‌خرد و آرامش بی پایانش را، عمق احساس نابش را و نگاه خاصش را به من می‌دهد و مرا در آغوش می‌گیرد تا به خوابی نقره فام فرو برد. و من از خوابی که به یک تپش، به یک نفس و به یک پلک زدن طول نکشید بیدار شدم و در کنارم او را دیدم. گرگ سفیدی در کنار گرگی سیاه.

لیلا کوت آبادی (لی کو)
5 داد 94


سماع : سماع به نوعی از رقص صوفیه شامل چرخش بدن همراه با حالت خلسه برای اهداف معنوی گفته می‌شود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

م.فرياد ,حسین روحانی ,آرمیتا مولوی ,احمد دولت آبادی , ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (9/5/1394),لیلا کوت آبادی (9/5/1394),شیدا محجوب (9/5/1394),الف.اندیشه (9/5/1394),سارینا معالی (9/5/1394),زهرابادره (9/5/1394),م.ماندگار (9/5/1394),زهرابادره (9/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (9/5/1394),فاطمه مددی (9/5/1394),زهرابادره (10/5/1394),خلیل میلانی فرد (10/5/1394), ناصرباران دوست (10/5/1394),م.فرياد (10/5/1394),سعید اسمعیل پور (10/5/1394),زهرابادره (10/5/1394),سید علی الحسینی (10/5/1394),محمود لچی نانی (11/5/1394),احمد دولت آبادی (11/5/1394),احمد دولت آبادی (11/5/1394),آرمیتا مولوی (12/5/1394),م.فرياد (12/5/1394),حسین روحانی (22/5/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/8/1394),لیلا کوت آبادی (2/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (17/2/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مرداد 1394 - 19:17

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم لي كوي عزيزم
داستان پرمفهوم و زيبا و با احساس بود البته با نگارشي بدون نقص و ايراد @};-
اين داستان مرا به ياد سگ ولگرد صادق هدايت انداخت
ممنونم از اين همه احساس
براي قلم تان موفقيت روز افزون آرزومندم
@};- @};- @};-


@زهرابادره توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 9 مرداد 1394 - 20:27

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون از حسن نظر و لطف تو دوست عزيزم
:)
مسلما اين نوشتم ايراداتي داره ولي از زيبا بيني تو هم ممنونم..


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مرداد 1394 - 20:59

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
داستان قشنگ و تازه ای بود
لذت بردم
موفق باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 9 مرداد 1394 - 22:19

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون ماندگار عزیز
از حضورت و نظرت


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 9 مرداد 1394 - 00:24

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم کوت آبادی عزیز
داستان را دوست داشتم.فضاسازی و توصیف صحنه ها بسیار عالی بود.
انتقال احساسات بسیار خوب بود.
فقط این که زبان داستان از اول شخص به سوم شخص برمی گردد.و برعکس و من جسارتن فکر میکنم که یکی از این دو را برای روایت داستان باید انتخاب کرد.
منهم مثل خانم بادره عزیز به یاد سگ ولگرد افتادم...
لذت بردم.
خسته نباشید@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در جمعه 9 مرداد 1394 - 00:28

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون عزیزم
خوب راستش این یه فن داستان نویسی هستش که در داستان از چند راوی استفاده شه.. و من از دو راوی استفاده کردم که در نهایت متوجه می شیم که این دو یکی هستن..
ممنون از وقتی که گذاشتی و نظری که دادی

:)


@لیلا کوت آبادی توسط الف.اندیشه Members  ارسال در جمعه 9 مرداد 1394 - 00:44

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام مجدد
راستش من این فن رو نمی دونستم.خب خوبه امشب یه چیزی یاد گرفتم.فقط فکر کنم استفاده از دوراوی واسه داستان کوتاه شاید یه کم گیج کننده باشه...هرچند در نهایت میشه فهمید که این دو یکی بودن.@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 09:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام سرکار خانم کوت آبادی
داستان محکمی بود بخصوص ادبیات و نثر یک دست و زیبای شما در این داستان ستودنی است . بنظرم بهتر بود دوقسمتی که زاویه ی دید و راوی تغییر می کند به شکلی از هم جدا شوند !و البته استفاده از اصطلاحات عرفانی مانند سماع برای حیوانات اگر چه نمادین هم باشد کمتر مرسوم است و شاید هم سواد و اطلاعات بنده ناقص!
در پایان مزاحمتم بخاطر حظی که از نثرتان بردم شعری از اخوان ثالث تقدیم قلمتان می کنم که شاید خیلی بی ارتباط نباشد
سگها و گرگها
۱
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده هاي برفها ، باد
روان بر بالهاي باد ، باران
درون كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
آواز سگها
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هواتاريك و توفان خشمناك است
كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟
كنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزيزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخواني
چه عمر راحتي دنياي خوبي
چه ارباب عزيز و مهرباني
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست
بلي ، اما تحمل كرد بايد
درست است اينكه الحق دردناك است
ولي ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخمهايمان را و ما اين
محبت را غنيمت مي شماريم

ادامه دارد


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 09:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست 2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب
آواز گرگها
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاريك و توفان خشمگين است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمين و آسمان با ما به كين است
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي
شب و صحراي وحشتناك و سرما
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز
حكومت مي كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ي گرم كنامي
شكاف كوهساري سر پناهي
نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بي تشويش گاهي
دو دشمن در كمين ماست ، دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون : سرما درون : اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه
برون جست از كمين و حمله ور گشت
سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت
بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز
كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد


@ ناصرباران دوست توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 19:08

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی باران دوست عزیز از حضورت ممنونم
از شعر ت و توجهت
:)


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 13:31

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
فك كنم اين اولين داستانيه كه از شما خوندم و بايد بگم از اين كه خوندمش خيلي راضي ام:)
زبان شاعرانه و نگاه فلسفي شما به خلق اثري منتهي شده كه هم بر دل مينشينه و هم بر مغز@};- @};- @};-
نميخوام لذتي رو كه با خوندن اين اثر بردم با تعبير و تفسيري ناقص و بياني نارسا، كم كنم، بنابراين با وجود سيل احساس و انديشه اي كه با خوندن اين داستان به قلب و مغزم هجوم آورد، سكوت ميكنم...
ممنون به خاطر اين اثر زيبا و انديشمندانه @};-
آفتاب انديشه تون تابان! باغ آرزوهاتون پر ميوه@};-


@م.فرياد توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 19:06

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی :)
ممنون از حس زیباتون
نگاه قشنگتون
حضور سبزتون


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 02:46

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو. در زبان پارسی نباید برای سگ پارس را استعمال کرد. واق صحیح است.
داستان بسیار دلچسبی با بیان و شیوه کلاسیک خواندم همراه با نثری بکر و چقدر زیبا . بیشک نثر تان مرا برد با نثر زنده یاد هوشنگ گلشیری.افرین برتوباد.


@احمد دولت آبادی توسط لیلا کوت آبادی Members  ارسال در یکشنبه 11 مرداد 1394 - 09:35

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی ممنون از حضورتون و محبتتون برای راهنمایی
شاید باید اصاح کنم
اما قبلش جا می بینم که بگم
من با اوردن کلمه پارس قصد کوچیک کردن این کلمه رو نداشتم
بلکه با اوردن من راوی برای سگ قصد با ارزش کردن سگ رو داشتم
سگ بی ارزش نیست در برابر هیچکس..



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.