در جستجوی زمان...

غرق در افکار پراکنده و آشفته ی خودم بودم. نمیدونم چند ساعتی از وقتی که از خونه زده بودم بیرون میگذشت و به کجا و برای چه هدفی داشتم به مسیرم ادامه میدادم ! شناور در گذشته ی بیهوده و اضطرابی فراگیر از رویدادهای آینده ای مبهم چون تارهای عنکبوت سراسر وجودم رو فراگرفته بود.
زمان به کندی سپری میشد و ترس از روبه روشدن در زمانی به نام آینده و مسیری که معلوم نبود به کجا رهسپار میشد , حلقه ی تسلسل زندگی رو برام تنگ تر و تنگ تر میکرد...
وااای چه خسته کننده اند مسیرهای نامتناهی گذشته و آینده .... !! تا کجا میخوان ادامه داشته باشن...
بقدری در درونم و این افکار پریشون غرق شده بودم که در مسیر انحرافی که در اون قرار گرفته بودم گیج و متحیر موندم.
وااای خدای من ؛ اینجا کجاس؟؟!! مگه این افکار لعنتی برام حواسی گذاشتن !! ....
انگار به جزیره ای ناشناخته که فقط تو داستانا و فیلما خونده و دیده بودم رسیده بودم... ترس تمام وجودمو گرفته بود , یعنی ممکنه چه اتفاقی برام بیفته ؟!! که... ناگهان صدایی عجیب و غریب و در عین حال پرطنین رو حس کردم :
- آهای پسر تو اینجا چیکار میکنی ؟ ها ؟ با تو ام ؟!
با دلهره و هیجانی مفرط نگاهی به اطرافم کردم تا مسیر صدایی رو که شنیده بودمو پیدا کنم!
که ناگهان چشمم به پیرمردی با ظاهری فرزانه افتاد که بر تنه ی درختی که در نزدیکی اطراف من بود , تکیه زده بود. یه جوری انگار مثل کدخداهای شهرمون میموند.
برگشتم و با هیجانی پر التهاب با پاهایی سست و لرزان و قدمهایی سنگین و آرام به طرفش نزدیک شدم.
- سلام آقا ؛ ببخشین میتونم بپرسم اینجا کجاست؟ انگار من راهمو گم کردم!!
پیرمرد با حالتی متعجب و انتقادآمیز جواب داد :
- یعنی تو این همه مسیر رو اومدی تا اینجا و از من میپرسی که اینجا کجاست؟؟
- آخه آقا من حواسم به مسیرم نبود.مقصدمن اینجا نبود. اشتباهی اومدم. میتونین کمکم کنین برگردم به جای قبلیم؟ خونمون. خونوادم , و برنامه هایی که واسه آیندم دارم...
- هه هه هه ... کسی که میاد توی این جزیره حق نداره در مورد گذشته و آینده حرفی بزنه ؟؟ هی پسر چرا اینقد نگرانی؟ انگار اومدی تو جزیره آدمخوارا ؟؟!!
- نه آقا ببخشین من قصد بدی نداشتم. آخه اینجا غریبه ام. بهم حق بدین من نمیتونم به گذشتم فک نکنم؟ خانوادم,شهرم و .... و مهم تر از همه آینده ای که بهش وابسته ام و باید باهاش دستو پنجه نرم کنم. همه اینا دغدغه های ی زندگی منن...
در بین صحبتام بودم که پیرمرد با تکه چوبی که کنارش بود خودشو به زحمت روی پاهاش نگه داشت و کمی به طرفم نزدیک شد..
- چی گفتی ؟ گذشته ؟!! آینده ؟!!
- آره آقا مگه شما به گذشته و آیندتون فک نمیکنین؟!
پیرمرد لحن کلامشو تغییر داد و با صدایی بلندتر گفت :
- ببین پسر جان: ما توی این جزیره فقط یه چیزی رو میدونیم و اونم حاله , میدونی که چیه؟ ها؟
- حال ؟ یعنی مردم اینجا گذشته و آینده ای ندارن؟ تو این جزیره پس با چه هدفی زندگی میکنین؟
- ببین پسر جان اینجا فقط صحبت از زمان حاله , زمانی که ما الان داریم باهم حرف میزنیم. زمانی که اون پرنده ی زیبا داره روی شاخه های بی برگ درخت بالای سرمون آواز میخونه و صدای پر طنینی که درحال حاضر از آبشار کنار اون صخره شنیده میشه ...
هیجانی غیر قابل توصیف و وصف ناپذیر سراسر وجودمو فرا گرفته بود.یعنی ممکنه این پیرمرد کی باشه ؟! ذهنم غرق در گفته های عجیب پیرمرد بود که دوباره به صحبتهاش ادامه داد:
- ببین پسر تو اگه میخواستی برگردی به گذشتت پس چرا اومدی اینجا , اصلا چرا همونجا نموندی ؟ اگه به دنبال آینده ای که در موردش حرف میزنی و بهش فکر میکنی چرا نمیری تا بهش برسی؟؟ اصلا تا حالا آینده رو دیدی ؟ میتونی بهم بگی چه شکلیه ؟!! کجای این جزیرست ؟!
در بین شنیدن صحبتای پیرمرد بودم که یه لحظه به خودم اومدمو گفتم :
- آقا میشه بپرسم الان ساعت چنده و چه موقع از زمانه ؟
- ساعت ؟! ساعت دیگه چیه ؟ مردم این جزیره فقط با لحظه هاشون زندگی میکنن .اینو چند بار باید بهت بگم.... ؟؟
ناگهان یادم افتاد که چرا خودم نگاه به ساعتم نمیکنم؟ ! دستم رو بلند کردم که دیدم... واااای خدای من ساعت به دستم نیست... ساعتم دستم بود...چطور باید زمانهای سپری شده رو تشخیص بدم و لحظات آینده ای رو که باید در انتظارش باشم , این باور نکردنیه... یعنی کجا گمش کردم؟!!!
پیرمرد که با لبخندی بر لب و نگاهی پرسشگر به رفتارای جستجوگرانه ی من نگاه میکرد پرسید :
- دنبال چی میگردی پسر ؟
- ساعتم. امروز دستم بود. خودم یادمه... !!!
دیگه واقعا داشت بهم الهام میشد که گذشته و آینده ای که در موردش فکر میکنم واقعا کجاست؟ حقیقت داره ؟ انگار با گم شدن اون ساعت همه چی در مورد گذشته و دغدغه های آیندم محو شده بودن..!!!
یعنی حرفای این پیرمرد در مورد زمان درسته؟ یعنی ما فقط یک زمان داریم اونم الانه ؟
پس چی بود اون مطالبی که توی کتابامون میخوندیم ؟! معلم فریاد میزد : بچه ها زمان سه بخشه : 1-گذشته2- حال 3- آینده !!! ( دیروز – امروز- فردا... !!!! )
ناگهان حس لمس دستان پیرمرد که بر روی شونه ام افتاد منو از افکارم خارج کرد و این بار با لحنی آرام و مهربانانه گفت :
- پسرم میدونی واقعیت زندگی ما تو این جزیره چیه ؟ ما سعی کنیم به چیزایی فکر کنیم که قابل تغییرن , قابل دیدن و حس کردنن, به چیزایی که الان باید در موردشون فکر کنیم صحبت کنیم و انجامشون بدیم...
قانون زمان تو جزیره ی ما طوریه که آدمای اینجا همشون به زندگی کردن توی اینجا امیدوارن چون میدونن که میتونن همه چی رو تغییر بدن چون زمان تو دستشونه , و نه پشت سرشون یا بالای سرشون....!!
لحظه ای با شنیدن صحبتهای پیرمرد حس عجیبی در درونم بوجود اومد. احساس میکردم از اون پراکندگی های فکری و کوله باری از شکستهای گذشته و اضطرابی شناور ناشی از زمان آینده ای مبهم که همیشه مثل بختکی درون ذهنم چسبیده بود رها میشدم....
در تعارضی بین رفتن به مسیر گذشته ام و رسیدن به زمانی به نام آینده ای مبهم که سالها دغدغه ی فکریم بود یا ماندن در جزیره ای که مسیر سرنوشتم رو میتونست تغییر بده قرار گرفته بودم.... که ناگهان با شنیدن صدایی بلند :
- آهای پسر ساعت چنده ؟ ناگهان به خودم اومدم.... !!
- بدون توجه به سوال اون آقا , نگاهی به اطرافم انداختم ... مات و مبهوت...!! نه از جزیـره ای خبری بود و نه پیرمردی که......!!!
در حال درک زیباترین لحظات زندگیم بودم که برای نخستین بار احساس کردم خــودم را...... احساسم را... فراموش کردن گذشته و دلواپسی های آینده ی ذهنیم ... و لحظاتی را که با سبکباری وصف ناپذیری حـس میکردم : (( حالــم را ..... ))









شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 48 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

شایان غدیری ,مهدی کاظمی ,مهدیه توکلی موید ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شایان غدیری (12/3/1391),شایان غدیری (12/3/1391),شایان غدیری (12/3/1391),شایان غدیری (12/3/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (12/3/1391),امید علی نوری (12/3/1391),محمد اویسی (12/3/1391),آرشا راد (12/3/1391),لیلا ابریشمی (12/3/1391),علیرضا نیک زاد (13/3/1391),مهدیه توکلی موید (13/3/1391),ریحانه معزی (14/3/1391),مهدی کاظمی (14/3/1391),ریحانه معزی (15/3/1391),حمیدرضا هرندی (16/3/1391),سید داریوش طاهرزاده (18/3/1391),مهدیه توکلی موید (20/3/1391),هامون محمد (20/3/1391),کاظم یاراحمدی (20/3/1391),امین آذرنیا (21/3/1391),هامون محمد (23/3/1391),مهدیه توکلی موید (12/4/1391), مهدی فرزام (20/4/1391),داریوش جعفری (8/5/1391),مهدیه توکلی موید (21/5/1391),داریوش جعفری (24/5/1391),فاطمه بابایی (21/7/1391),ریحانه معزی (10/8/1391),رئوف جهانی (7/11/1391),سید پیام حسینی (11/9/1392),شایان (24/4/1393),فاطمه گتویی (5/9/1393),فاطمه گتویی (25/9/1393),

نقطه نظرات

نام: فهیمه نراقی کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 خرداد 1391 - 10:34

نمایش مشخصات فهیمه نراقی چیزی که هست اینه که می خواستی با نوشته ات ارزش زندگی در زمان حال رو به خواننده ات یاداوری کنی.و خب این یعنی که داستانت با یه هدف و غرض خاصی نوشته شده.اما این مفهوم رو باید در قالب یه ماجرای پرکشش تر می گفتی.یعنی اینکه چرا شخصیت اصلی داستان توی خیابون ها برا خودش قدم می زد؟مگه چه اتفاقی براش افتاده بوده؟نکته ی دوم هم اینه که استفاده از تشبیه توی جملاتت به وفور یافت میشه.نکته ی مهم اینه که همیشه استفاده از ارایه ها نوشته رو گیرا و جذاب نمی کنه.
موفق باشی :)


@فهیمه نراقی توسط شایان غدیری Members  ارسال در جمعه 12 خرداد 1391 - 10:43

نمایش مشخصات شایان غدیری با سلام
سپاسگذار از اینکه وقت خودتونو به خوندن این داستان اختصاص دادین.
اگر به ابتدای داستان توجه بفرمایین شخصیت اصلی داستان بخاط ماندن در گذشته ی پرشکست و آشفتگی های فکری آینده ماهیت خودش رو تا حدودی از دست داده بود و موقعیت مکانی و زمانیش رو از دست داده بود.منظورم از استفاده مقداریاز آرایه ها و تشبیهات صرفا جهت درآمدن داستان از حالت انعطاف ناپذیری و تخیلاتی که داستان رو بسوی انعطاف بیشتری میکشوند.از نقد و نظرتون بسیار ممنونم.:)


نام: سما   ارسال در جمعه 12 خرداد 1391 - 12:11

آقای غدیری حقیقتا لذت بردم


@سما توسط شایان غدیری Members  ارسال در جمعه 12 خرداد 1391 - 12:45

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام
ممنون از لطف شما.امیدوارم با تمام نقدها و کاستی ها مورد توجهتون قرار گرفته باشه.بازهم سپاسگذارم...


نام: لیلا ابریشمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 خرداد 1391 - 22:34

نمایش مشخصات لیلا ابریشمی بسیار زیبا می خواستی به خواننده بگی که فقط تو حال باشند و این یکی از قوانین بزرگ موفقیته
بهت تبریک میگم@};-


@لیلا ابریشمی توسط شایان غدیری   ارسال در جمعه 12 خرداد 1391 - 22:47

سلام خانم ابریشمی..

ممنون از حسن نظرتون. بسیار س‍پاسگذارم از لطفتون و اینکه وقت خودتونو به خوندن این داستان اختصاص دادین.
:) @};-


نام: مهدی کاظمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 خرداد 1391 - 21:32

نمایش مشخصات مهدی کاظمی جذبم میکرد زیبا بود:)


@مهدی کاظمی توسط شایان غدیری Members  ارسال در شنبه 13 خرداد 1391 - 01:08

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام آقای کاظمی..
ممنون از حسن نظر شما..
و وقتی که به خوندن این داستان اختصاص دادین.سپاسگذارم.@};-


نام: مهدیه توکلی موید کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 خرداد 1391 - 23:37

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید بی نظیر و پر از آموزه.

نوشته هاتون به قول دوستم ترانه ((هدفای متعالیه داره)):) @};- @};- @};- @};-


@مهدیه توکلی موید توسط شایان غدیری Members  ارسال در شنبه 13 خرداد 1391 - 01:13

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام خانم توکلی...

بسیار ممنون و سپاسگذارم از لطف و حسن نظرتون نسبت به داستان اینجانب. و وقتی که به مطالعه این داستان اختصاص دادین تشکر میکنم.

@};- :)


نام: ریحانه معزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 خرداد 1391 - 16:24

نمایش مشخصات ریحانه معزی سلام آقای غدیری
این بارفقط زیبا نبودبلکه یک واقعیت زیبا وپندآموزبود
چیزی که ماهممون قبول داریم اما بهش بی تفاوتیم.
وامیدکه همیشه (حال) زندگیتان خوب باشد
@};-


@ریحانه معزی توسط شایان غدیری Members  ارسال در یکشنبه 14 خرداد 1391 - 16:40

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام خانم معزی..
خیلی ممنون از حسن نظرتون.
امیدوارم که لحظه لحظه هاتون پر از امید و شادی ...
@};-


نام: aynaz   ارسال در یکشنبه 14 خرداد 1391 - 02:40

واقعا اكه انسان لحظاتي به كذشته و مشكلاتش فكر نكنه آرامش بدست مياره،ولي نميشه كلا كذشته و اتفاقات بد كه قبلا برامون بيش اومده بهش فكر نكنيم و فراموش كنيم بايد از تجربه اشتباهات كذشته مان براي بدست آوردن موفقيت هاي آينده استفاده كنيم،داستان بند آميز و مفيدي بود ،مرسي خسته نباشي


@aynaz توسط شایان غدیری Members  ارسال در یکشنبه 14 خرداد 1391 - 03:22

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام..

بسیار ممنونم از اینکه وقتتون رو به خوندن این داستان اختصاص دادین.
بله. گذشته چیزی جز لحظه هایی نیست که در حال حاضر در حال سپری شدن هستن و فقط همین لحظاته برای ما که میتونن قابل تغییر و ترسیم باشن.تا در حسرت گذشته نمانیم.
باز هم سپاسگذارم از نقد و نظرتون..:)


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 خرداد 1391 - 12:45

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی داستان زیبایی بود
توجه به حال و استفاده از آن در بین صحبت ها منتقل شده بود ولی کاشکی در قالب داستان و ماجرایی این واقعیت را می گقتی .

به هرحال خسته نباشی .

تا یادم نرفته : کدخدای شهرمون بی معنیست معمولا کدخدا مال ده و روستاست و شهردار مال شهر

ممنون


@حمیدرضا هرندی توسط شایان غدیری Members  ارسال در سه شنبه 16 خرداد 1391 - 14:14

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام آقای هرندی..

ممنون از اینکه وقت خودتونو به خوندن این داستان اختصاص دادین..
استفاده از واژه ی کدخدا نوآوری در این فضا و بیشتر برای القا کردن معنای بزرگان و پیران شهر رو میرسوند تا خود معنای کلیشه ای کدخدا..
خیلی خیلی سپاسگذارم از نظر و انتقادتون...


نام: داریوش جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1391 - 12:17

نمایش مشخصات داریوش جعفری اگر گزشته رو نمیساختیم، حال نبود و اگر الان رو نسازیم در آینده گزشته ای نداریم که حال و آیندشو بسازه....
(جملم یه کم عجیب غریب شد! ولی منظورم این بود که هر سه زمان و توجه بهش مهمن)


نام: فاطمه گتویی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 آذر 1393 - 21:55

نمایش مشخصات فاطمه گتویی یاد کتاب "هدیه ی حال"افتادم
برخلاف خیلی از داستانا که فقط خونده میشن،داستانتون آدمو به فکرکردن وامیداره



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.