تصور عشق در فضای مجازی

تابستون بود.اولین بار توی اینترنت باهم آَشنا شده بودن.ی بار.دوبار.یک روز.دو روز تا شد یکماه.خواب و خوراکشون شده بودن چت های عاشقانه شبانه روز.مامان: آرمان بیا پسرم نهار آمادست.آرمان: باشه مامان فعلا سیرم بذار بعدا میخورم. دیگه مامان و بابای آرمانم جدای از قبظهای نجومی تلفن بابت اینترنت از نشستن های پیاپی آرمان به ستوه اومده بودن. آرمان: حدیثه دیگه از این ارتباط خسته شدم بیا با هم از این فضا خارج بشیم با هم تلفنی در تماس باشیم اینطوری حس میکنم همیشه پیشمی. حدیثه هم که دلش از خدا خواسته بود شماره ی منزل رو به آرمان داد و ارتباطای تلفنیشون شروع شد.عشق و وابستگی بندبند وجودشونو گرفته بود.لحظه هاشون به یاد هم و به نام هم آغاز میشد.
آرمان تصمیم گرفت داستان عشقش به حدیثه رو با خانواده در میان بذاره و از علاقه شدید قلبیش برای ازدواج با اون پرده برداره.
مامان: آرمان پسرم فک نمیکنی این جور انتخابا و عشقا احساسی باشن؟ من خوشبختی تو رو میخوام.
ولی پدر ش میگفت من به انتخاب پسرم ایمان دارم لابد گزینه ی ایده الیه که انتخاب کرده!
حدیثه هم که قلبش مالامال از عشق و دلبستگی به آرمان لبریز بود جریان ای ارتباط رو با خانواده در میان گذاشت.
تصورات آرمان به جاده ای بی انتها از عشق با روزهای بارونی زیر یک چتر با حدیثه میگذشت.
سرانجام با مخالفتهای مامان آرمان وسکوت های پدر و مخالفتهای خانواده حدیثه به شهرستان برای خواستگاری رسما عزیمت نمودند.بعد از صحبتهای خانواده ها و آرمان وحدیثه و 2 روز اقامت به اصفهان بازگشتند.جواب خانواده ی حدیثه کاملا منفی بود.
مامان و بابای حدیثه : مادرجون قربونت برم اونا به درد ما نمیخورن.نه فرهنگامون نه رفتارامون و مسافت طولانی اینا اصلا قابل تصور نیست.
آرمان و خانواده در ترمینال منتظر اتوبوس بودن که آرمان با تماسی خواست از حدیثه حالشو بپرسه. پدرش گوشیو برداشت.
آرمان: الو سلام حالتون خوبه. ببخشین مزاحم شدم میخواستم با حدیثه صحبت کنم حالشو بپرسم.صبح که میخواستم بیام زیاد حالش خوب نبود!
پدر حدیثه: ببین آقا آرمان اگه میشه این رابطه رو تمومش کنین از همین جا. ما هرچی فکر میکنیم نمیتونیم راضی بشیم.
آرمان در یک لحظه گوشی از دستش افتاد و روشنایی آسمان آبی به سیاهی گرایید.
طولی نکشید .حدیثه به آرمان زنگ زد.
الو سلام آرمان خوبی عزیزم.و آرمان جز صدای گریه های سنگین حدیثه چیزی نمیشنید.
حدیثه: آرمان عشقم تو رو خدا دست بر ندار ادامه بده نشون بده عشقمونو که چقد پایداره.کم نیار.اگه اصرار کنین راضی میشن به خدا.اشک های حدیثه مثل ترکشی وجود آرمان رو نشانه میگرفت.
آرمان که احساسساتش فوران کرده بود گفت: حدیثه مابا همیم وهیچکس نمیتونه ما رو از هم جداکنه.بعد از کش و قوس های فراوان آرمان و حدیثه عاشق به رویای شیرین خود رسیدند.
الان 6 سال از ازدواجشون میگذره.
روزهای عاشقانه و اجساسات عمیقشان چقدر شبیه گلهای رز قرمز بود. زیبا ولی کوتاه....!!!
مشاجره و درگیری های آرمان وحدیثه زندگیشون رو وارد مرحله ی از رابطشون کرد.روز به روز دوستی ها جای خود رو به کینه.انتقام و خیانت میداد...!
آرمان همون پسرک عاشق. حدیثه همون دخترک دلباخته کی باورش میشد؟!!
اونا دیگه چند ماهی با هم زندگین نمیکردن...!
با شنیدن صدای زنگ سکوت خونه ی آرمان شکست.
مادر آرمان: بله: مآمور دادگستری. مادر : چشم آلان میایم دم در.
آرمان خواب بود. او با شنیدن صدای مادرش که اونو از خواب بیدار کرده بود به دم درب حیاط رفت. آرمان نامه رو گرفت. امضای رسید و زدو با مآمور خداحافظی کرد.
با دیدن متن نامه وعنوان درخواست مطاله مهریه بحدیثه از حال رفت.از آسمون آبی روزهای قشنگ گذشته خبری نبود...!
آرمان در اون لحظه به چه چیزهای فکر میکرد؟! از یک طرف به عشق ها خواهش ها و التماسهای 6 سال پیش حدیثه . مخالفتهایی که از طرف خانواده بود و همه وهمه وهمه....
سنگینی حجم سکوت در دنیای فکری آرمان کر کننده بود....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 45 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهدیه توکلی موید ,شایان غدیری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پونه محمدی شرمه (28/2/1391),شایان غدیری (28/2/1391),فهیمه نراقی (29/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (29/2/1391),نادر ال علی (29/2/1391),امیرحسین صمیمی (29/2/1391),ابوالحسن اکبری (3/3/1391),شایان غدیری (7/3/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (10/3/1391),مهدیه توکلی موید (11/3/1391),ریحانه معزی (11/3/1391),شایان غدیری (11/3/1391),ریحانه معزی (11/3/1391),شایان غدیری (11/3/1391),ریحانه معزی (13/3/1391),هامون محمد (23/3/1391),نادر آقازاده (29/3/1391),مهدیه توکلی موید (11/4/1391),من و تو (12/4/1391),مهدیه توکلی موید (19/4/1391),داریوش جعفری (8/5/1391),داریوش جعفری (24/5/1391),حمید رضا یعقو ب زاده (26/5/1391),فاطمه بابایی (21/7/1391),ریحانه معزی (10/8/1391),ساجده حیدری (1/4/1392),مهدیه توکلی موید (6/5/1393),محمد باقر نقی زاده (20/9/1394),ابوالحسن اکبری (28/8/1396),ابوالحسن اکبری (28/11/1396),

نقطه نظرات

نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 ارديبهشت 1391 - 10:54

می دونی مشکل داستانت اولیش اینکه خیلی طولانیش کردی البته الکی کشش دادی فقط و البته بزرگ ترینش
بعدشم بهتره یه ویرایش اساسی بکنی


نام: شایان غدیری کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 ارديبهشت 1391 - 12:17

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام آقای آل علی. بسیار سپاسگذارم از مطالعه داستان و نقد اون. لازم به توضیحه که داستانهای رئال فضای بیشتری رو برای بروز حوادث و رویدادهای داستان میطلبه. سعی میکنم از توضیحات شما نهایت استفاده رو انجام بدم.بسیار ممنونم.


نام: مریم   ارسال در یکشنبه 31 ارديبهشت 1391 - 16:13

سلام...
تحت تاثیر قرار گرفتم فوق العاده بود


@مریم توسط شایان غدیری Members  ارسال در دوشنبه 8 خرداد 1391 - 20:47

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام..
سپاسگذارم از لطفتون. :)


نام: جوجو   ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1391 - 01:36

داستان قشنگی بوداما...واقعابنظرت فقط پسرشکست؟ ...


@جوجو توسط شایان غدیری Members  ارسال در چهار شنبه 10 خرداد 1391 - 01:43

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام..
ممنون از لطفتون.
پایان داستان ؛تفسیر و تحلیل اون با شما...


نام: ریحانه معزی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 خرداد 1391 - 17:36

نمایش مشخصات ریحانه معزی سلام آقای غدیری
مثل همیشه زیبا بود
@};-


@ریحانه معزی توسط شایان غدیری Members  ارسال در پنجشنبه 11 خرداد 1391 - 17:49

نمایش مشخصات شایان غدیری سلام خانم معزی
ممنون از لطفتون. و اینکه وقت خودتونو به خوندن این داستان اختصاص دادین.:)


نام: مهدیه توکلی موید کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 تير 1391 - 23:58

نمایش مشخصات مهدیه توکلی موید سلام.بر از حقیقت و البته کمی واسه ی من تلخ.شاید یکی دلیل این تلخیمو بفهمه....:(


نام: داریوش جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 8 مرداد 1391 - 11:49

نمایش مشخصات داریوش جعفری زیبا
به نظرم کارهای شما نسبت به بقیه حرفه ای تر هستن



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.