شهر شما، خانه او...

شهر ما، خانة ما.
شهر ما، خانة ما؟
يا ....
خانه ما، شهر ما؟
نه.
شهر شما، خانه ما.
شهر شما، خانه ما؟
نه.
پس:
خانه ما، شهر شما.
اما،...
شهر شما، خانه او؟
بله.
شهر شما، خانه او.
و زندگي براين رنگ، تعريف تازه‌اي داشت كه دير ياد گرفتم. خيلي‌ دير. هرگز....
با احتياط به‌ خانه بازمي‌گشتم. هميشه روي صندلي قراضه‌اش در پيشگاه خانه مي‌نشست و با چشم‌هاي كوچك و اخم‌آلود گنجشك‌ها را مي‌پراند. در باغچه‌ها تف مي‌كرد. من عق مي‌زدم. مراقب خانه‌اش بود. مراقب كوچه، خيابان، شهر.
مثل دزدها، سرك مي‌كشيدم. نبش كوچه مي‌ايستادم و براي يافتن تصوير حضورش از لابلاي تنة سه چنار مُندرس، جابجا مي‌شدم. ولي هميشه بود. بود كه چشم مي‌چرخاندم:
كيسة نايلونيِ دلشوره، باز از دستم آويزان است.
سينه جلو مي‌دادم. راست مي‌شدم. آراسته و با ترتيب، خستگي را پُشت‌ام پنهان مي‌كردم و:
ـ سلام
ـ بازم كه باغچه رو بيل نزدي؟!....
ـ ....گفتم تو اين هفته....
هر چه مي‌كردم، ناراضي بود و با ديدنش احساس گناه، ناداني، كم بودن به سينه‌ام مي‌چسبيد. ايرادهايش تمامي نداشت. شكايت‌هايش تمام نمي‌شد. دفترخاكستري كوچك از جيب پيراهنش هرگاه بيرون آمد، ورق مي‌خورد، يعني:
بمان ـ بشنو ـ والبته عمل كن.
در اين دفترچه كوچك ده‌ها نفر خانه كرده‌ بودند. هنرمندانه. من‌ هم صفحه‌اي داشتم. دو صفحة روبرو. آنچه بايد به هر كس مي‌گفت، يا آنچه بايد از هر كس مي‌خواست. وظيفه‌ها، مسئوليت‌ها، ناكامي‌ها، شكست‌ها. تنبلي‌هايمان‌ را در صفحه ويژه هر كدام نوشته‌ بود و با ديدنش، دفترچه را بيرون مي‌كشيد. رديف آخر. رديف بازِ ناتمام را مي‌خواند. پيگيري مي‌كرد. و يادمان مي‌آورد كه چقدر عقب مانده‌ايم. از ديگراني كه جلو رفته‌اند. موفق شده‌اند. زير يك‌خم زندگي را در دست دارند.
يك‌ روز ديگر كه از درگاه ساختمان ردّ مي‌شدم و مي‌سُريدم توي خانه، با خودكار بيك نيمه‌كارة آبي‌، در صفحه من مي‌نوشت:
ـ تذكر داده شد.
و محتويات روزانه دفتر كوچك را، شب‌ها شرح و بسط مي‌داد. در دفتر اصلي مي‌ريخت. صداي نوشتن شبانه‌اش را مي‌شنيدم و خوابم نمي‌بُرد. مي‌دانستم، صفحه من پُر از نارضايتي‌ست. پُر از تحقير و بدگويي‌ست.
قانون داشت. زندگي زير سايه او. در خانه او. قانونش: كاملاً قانوني. مشكل آنجاست كه غيرقانوني منم. و او، تمام ناتواني‌هاي غيرقانوني مرا ناديده انگاشته است. پس:
به او مديونم. براي ناديدن جُرم‌هايي كه هر روز مرتكب مي‌شوم. به او مديونم. چون:
صاحبخانه است.
بايد تن داد و سعي كرد، قانوني شد. ولي نمي‌شد. نمي‌دانم چرا؟ چون نمي‌شد، او را نديد.
هر روز كه به‌خانه بازمي‌گشتم، هميشه روي صندلي قراضه‌اش در آستانة ساختمان مي‌نشست. روي باغچه‌ها تُف مي‌انداخت. من عق مي‌زدم. و در صفحة هر كس ناتواني‌هايش را مي‌نوشت. تا يادش بماند:
فلاني چقدر بي‌پول است؟! دهان ناصر بو مي‌دهد. عليرضا مُعتاد است و همايون با زنش دعوا مي‌كند. همه گناهكارند. همه نادان. بيچاره. تنبل. و هرچه بر سرشان آمده، حق آنهاست.
«هر كسي آن دِرَوَد عاقبت كار كه كشت.....»
هزار بار اين شعر را برايم خوانده بود. يكبار كه پرسيدم:
ـ بقيه دارد؟
ـ بقيه‌اش به چه درد مي‌خورد؟ برو به فكر نان باش كه خربزه آب است! همين حرف‌هاي صد من يه‌غاز را زدي كه به اين روز و روزگار افتادي....
روزگار من؟
« روزگارم بد نيست ... »
خوش به حال او. روزگار من بد است. و تقصير خودم. اما.... آرام و آهسته مي‌پرسيدم:
ـ چرا روزگارم بد است؟
و آهسته‌تر يكي روي خيالم مي‌نوشت:
روزگارت بهتر مي‌شود، اگر....
ـ اگر، چه؟
اگر عصرها كه به خانه بازمي‌گردي، درآستانة در، روي صندلي قُراضه‌اش ننشسته باشد!
و بااين پاسخ، شرمنده مي‌شدم و خجالت هم مي‌كشيدم. چون گناهكارم. تنبل و خرفت. به مُفت‌خوري عادت كرده‌ام. رهايم كنند، تا لنگ‌ظهر مي‌خوابم. به‌درد هيچ كاري هم نمي‌خورم....
و او صاحبخانه است و حق با اوست. حرف قانوني مي‌زند. مگر نه اينست؟
ـ دقيقاً.
بالاخره چيزهاي خوب زندگي كم است. و محدود. خوشبختي را كه قسمت مي‌كنند، به همه نمي‌رسد. فقط بعضي‌ها سهميه مي‌گيرند. و بقيه بايد بسازند و بسوزند.
زرنگي، پولداري، شهرت، اعتبار. اينها نرسيده به دكان زندگي تمام شده‌اند. و لبخند موذيانه عباس‌آقا بقال محل كه هرگاه پرسيدم:
-شير داريد؟
گفت: دير آمدي پسرجان...!
مثل شيريارانه‌اي. يا روغن كوپني. مثل خيلي‌ چيزهاي ديگر كه دستم هرگز به آنها نرسيد. بايد بسازم، چه مي‌شود كرد؟
ـ خانه‌اي به اين خوبي، دراين محلة بالاشهري را خيلي هم ارزان گرفته‌اي! قدرش را بدان و هرچه صاحبخانه گفت، بگو: بروي چشم.
من هم هشت سال مي‌گفتم:
ـ از شما سپاسگزارم. آقاي صاحبخانه! ساية حضرتعالي بر سر ما مستدام باد...
چه اشكال دارد؟، براي كشيدنِ سيگار، وارد مُستراح شوم و دقايقي را با سوسك‌ها بگذرانم؟ حق باديگران است. اگر آدم بودم، اگر زرنگ بودم، اصلاً سيگار نمي‌كشيدم. سرم بالا بود و جيبم چاق.
حالا كه نيستم پس سرت را پايين بيانداز و زندگي كُن. مگر ديگران چه مي‌كنند؟ خيلي‌ها حسرت زندگي تورا مي‌خورند. راست مي‌گويي.
شب‌نشيني با سوسك‌ها، بهتراز همجواري با گربه‌هاست!
سيگار درمُستراح مي‌كشم و كفش‌ها را پُشت در جُفت مي‌كنم. صبح‌ها ده‌دقيقه، باغچه را آب مي‌دهم. ساعت يازده چراغ‌ها را خاموش مي‌كنم و مي‌خوابم. حمام سه‌روز يكبار مي‌روم.
مگر مي‌شود، بدون قانون صاحبخانه زندگي كرد؟ آن هم، آدم درمانده و يك‌لا قبايي، مثل من، كه به او رحم كرد و خانه‌اش را ارزان‌تر اجاره‌ام داد.
ميهمان: فقط شب عيد. روي تراس چيزي نمي‌گذاري. سيگار كشيدن، ممنوع. رفيق‌بازي، دختربازي، برو بيا نداريم. شب‌ها، سماور روي گاز روشن نماند. به در و ديوار ميخ نمي‌‌كوبي. آرام مي‌آيي، آرام مي‌روي. مي‌خواهي بخواه، نمي‌خواهي نخواه! اينجا مال منست. واگرنه: راه باز و جاده دراز...
پذيرفته‌ام. حرف حق مي‌زند. خانة اوست. امروز كه ازاين خانه بروم، فردا به دوبرابر قيمت، اجاره‌اش كرده‌اند!
مگر زندگي جور ديگري هم هست؟
اگر سراغ داري، نشانم بده. آسمان همه‌جا، همين رنگ است. البته براي آدم‌هايي مثل من. عقب‌افتاده‌ها.
آنها كه راه و رسم پول‌درآوردن و مهم‌شدن را بلد نيستند. آنها كه درزندگي كاري بجز اشتباه نكرده‌ و نمي‌كنند. تصميم درستي كه نگرفته‌ايم. راه راست كه نرفته‌ايم. حرف حق نزده‌ايم. همين‌كه اجازه داده‌اند، گوشة دورِ زندگي بمانيم، بايد سپاسگزار باشيم. دُرست است....

هميشه درمدرسه نام خودرا درستون «بدها» ديدم و دلشورة آمدنِ معلم، يك روز رهايم نكرد. تا درك بسراغم آمد، فهميدم: هر روز گناهكارترم.
ـ مشق‌ها روي ميز..!
و مشق‌هايم ناتمام بود، يا دفترم جا مانده است!
ـ كتاب‌ها روي ميز...!
كتابم دستِ دخترهمسايه است. مداد نياورده‌ام. خودنويسم جوهر ندارد. ديشب مهمان آمد و...
و هزارويك دليل براي فراخوان مامان و بابا به مدرسه، هميشه روي آرامشِ من سنگيني كرد. با هركه دوست شدم، دلم پوسيد. خاطره‌اش با دوري و قهر تمام شد. يا چيزي ازمن دزديد، يا پُشت‌سرم بد گفت. بااين وجود، همة آنها باديگران دوست ماندند و من تنها.
بارها تصميم كبري گرفتم! خوب درس خواندم. كتاب را حفظ كردم. فردا كه پاي تخته‌ احضار شدم، دلشوره ذهنم را پاك‌كرد. و صفر شدم. هميشه روبروي اسمم در دفترنمرة كلاس، چند علامت ضربدر قرمزرنگ و وحشتزده لانه داشت.
مي‌ترسيدم. از عاقبت خود.
ازاينكه ته صف بودم. آخرِ كلاس. كسي كنارم نمي‌نشست. يا درامتحان، هيچكس تقلبي نرساند يا از من سؤالي نپرسيد. هرسال هنگام بيرون كشيدن كارنامه‌ام از كيف، دستهايم مي‌لرزيد و دهانم ازترس خشكيده بود.
هرگاه امتحاني روبرويم ايستاد، زمين‌ام زد. قبول نشدم. همين است كه ازامتحان پس‌دادن، بيزارم. مي‌دانم قبول نمي‌شوم و بايد براي نكوهش و سركوفت‌هاي بسيار آماده باشم.
تمامي ندارد، اين امتحان‌هاي جورواجور زندگي من. دائم بايد شايستگي خودرا اثبات كنم. چيزي كه ندارم و خود نيز پذيرفته‌ام. قبول كرده‌ام. ولي بازهم امتحانم مي‌كنند. و بازهم سرزنش. باز امتحاني درپيش است و نتيجه‌اش را ازپيش مي‌دانم.
گرفتن ديپلم سخت و چهارده‌ساله بود. دفترچه سؤالات كنكور را براي من تنها، انگار به زبان اسپانيولي نوشته بودند! هيچ نفهميدم. صفر شدم. زيرِ صفر. يخ زدم.
ازپيش معلومم بود: هيچ روزنامه‌اي اسم مرا منتشر نخواهدكرد.
سربازي هم به بدترين و دورترين جاها فرستادنم. دوسال كه حتي نامه‌اي نگرفتم. وقتي هم تمام شد، به‌سختي.

حالا: كارم به‌جايي رسيده، حسرت روزهاي سربازي، دوران شيرين دوري و تنهايي را مي‌خورم. اينجا بايد:
مقابل آنها كه موفق و روبراه‌اند، سرافكنده و شرمسار باشم. بايد به آنها احترام گذاشت و آرزو كنم، مثل آنها شوم. كه نيستم. دكتر و مهندس و بازاري.
ـ ياد بگير. عليرضا و پيمان و همان تقي‌بوقي را ببين. به كجاها رسيدند؟! يه‌‌كم ياد بگير.
ـ آدم يعني اين! زندگي اين رنگ است. راحتي يعني: كار. كار. مُفت‌خوردن و نشستن شد كار؟
اين واژه‌ها، اين جمله‌ها‌ را صدبار، نه، هزاربار شنيده‌ام. و هربار سرم سنگين شد و پايين افتاد. قطره‌هاي دُرشت عرق بر پيشاني‌ام جا خوش كردند. آري، آنها درامتحان زندگي قبول شدند. ولي من، نه.
مگر مي‌شود، همه قبول شويم؟ مردود شدم. مثل خيلي‌ها. چه مي‌شود كرد؟ ياد نگرفته بودم. زندگي را بلد نيستم. قانون اين‌طرف را نمي‌شناسم. آدم‌هاي اينجايي برايم غريبه‌اند. و كنارشان ناراحتم. جايم ناجور است. حضور من‌ هم آنها را معذب كرده است و ازجريان موفقيت و شادكامي‌شان مي‌كاهد.
بايد چراغ‌ها را خاموش كنم. ساعت يازده شد. خاموشي‌ست. مثل سربازخانه. دورة سربازي. حالا كه سربسته‌ام!
اما: كاش هميشه سرباز مي‌ماندم. وهميشه هم جنگ بود. هميشه تير و تركش و خمپارة صدوبيست!
اگر سرباز بودم، اگر جنگ بود، شبِ گرفتارِ يك عمليات بزرگ، وقتي سينه‌خيز مي‌رفتيم و رگبار گلوله‌ها، كلاهخودم را ناز مي‌كرد، وقتي ازترس خودرا خيس مي‌كردم، يا عبور گلوله‌اي راه‌گم‌كرده ازميان چشمهاي نادر را ديدم و تكه‌اي از مغزش لاي دندان‌هايم پريد، وقتي‌كه طعم آهن را از خون يادگرفتم، باز نمي‌ترسيدم.
اگر امروز سرباز بودم، نمي‌ترسيدم. مثل آن روزها.
اگر امروز سرباز بودم، نمي‌ترسيدم. و شبِ گرفتارِ عمليات، خودرا خيس نمي‌كردم. و پيش‌از آن كه گلوله‌اي سرگردان ازبين چشمهاي نادر بگذرد، راست مي‌ايستادم. تا هرچه تير و تركش دشتِ تاريك آمدند، از سينة من بگذرد. از لابلاي چشمهاي من. و نادر زنده باشد... چون زندگي كردن را بلد است.

تق ـ تق ـ تق
ساعت يازده ونيم شد. چراغ اتاق هنوز روشن است.
واي. در مي‌زند...
ـ سلام... يادم ... رفت....
ـ ياد از خوردن و خوابيدنت چرا نمي‌ره؟! مفت مي‌خوري، مفت مي‌گردي.... اين آخرين‌باره....
ـ ببخشيد.... قول مي‌دم، بابا.... !
و خاموشي دوباره اجرا مي‌شود....




















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

همایون به آیین ,م.فرياد ,پیام رنجبران(اکنون) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (9/6/1395),مهدی دارویی (9/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (9/6/1395),م.فرياد (9/6/1395),سید رسول مصطفوی (9/6/1395),م.ماندگار (9/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (10/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (10/6/1395),زهرابادره (آنا) (10/6/1395),م.فرياد (10/6/1395),سید رسول مصطفوی (10/6/1395),نیما موذن (10/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (10/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (10/6/1395),م.فرياد (11/6/1395), ناصرباران دوست (12/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (13/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (25/6/1395),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 19:27

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای میرمعزی گرامی@};-
داستان بسیار جذاب و ملموسی بود@};-
بنظرم شروع داستان با بقیه ی داستان همخونی نداشت. شروعش انگار اون دلنشینی بقیه رو نداشت. شاید چون بیشتر حاصل اندیشه بود تا احساس...
به هرحال داستان زیبا و دلنشینی بود از روزگار نامطلوب مردی ناموفق یا بهتره بگیم نامراد در خانه ی پدری که دیگر حکم صاحبخونه رو براش داره و نقش پدریش کمرنگ شده و ناملایمات و شکستها اونو به مرگ بیشتر از زندگی راغب کرده...
ممنون بخاطر اثر هنرمندانه تون@};-
آفتاب اندیشه تون تابان!@};-


@م.فرياد توسط حمیدرضا میرمعزی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 17:06

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی عزيز گرامي، جناب فرياد، ممنونم كه زمان گذاشته و داستانم را خوانديد. بنده نيز تا حدودي ميپذيرم كه شروع داستان بيش از اندازه شاعرانه است و همخواني با روايت غيرشاعرانه ديگر بخشها ندارد. البته در پايان دوباره رويكردي شاعرانه را درپيش ميگيرد و تصويري كه ازجنگ ارائه ميكند، بنظرم شاعرانه است. شايد اين بخش بتوانند بالانسي در كليت داستان پديد آورند.
سپاس


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 19:34

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی با سلام
داستان غمگینی بود از یک زندگی پر از کاش ،اگر ،شاید و ...
داستان تمیز بود و خوب می شد گوینده داستان را درک کرد ولی زیبایی های زندگی را نادیده گرفته بود بین بد و بدتر گیر کرده بود و شخصیت داستان زیادی صاحبخانه را جدی گرفته بود .
موجی از جملات منفی روی سر مخاطب خراب می شد بدون اینکه اشاره ای به افق روشن تر داشته باشه .
موفق باشید


@سید رسول مصطفوی توسط حمیدرضا میرمعزی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 17:12

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی جناب مصطفوي عزيز و گرامي ممنونم كه وقت خودرا صرف خواندن داستانم كرديد. درپاسخ به ديدگاه شما بايد بگويم، براي ما كه عمر و جواني‌مان در كشاكش بودن و نبودن، درستي يا نادرستي، زندگي يا مرگ و نيز شكست يا پيروزي گذشت، و هيچگاه هم به نتيجه قطعي دست نيافتيم، آدمهاي بي‌معني كه هميشه درحاشيه مانديم و سياهي لشگر آنهايي شديم كه از ما كوچكتر بودند، زندگي همين رنگي است. شايد شما و هم نسلي‌هاي شما نتوانيد بدرستي آنچه بر سر ما گذشت را حس كنيد؟ ولي اين مهم نيست. چون هر طبقه و نسلي برداشت خود از زندگي و مناسبات آنرا دارد كه منوط به رخدادها و شرايطي است كه يا بر آن حاكم و يا بر آن تحميل ميشود. درهرحال از شما سپاسگزارم.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 شهريور 1395 - 02:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)




















درود بر شما حمید خان!

انصافن درود بر شما.عالی. اگر یک رمان هم بود تا صبح میخواندمش. زنده باد.

محکم ، اصولی، عالی نوشتید،پرداخت شخصیتت درست و کامل بود.کارکترهایی که بازنمود واقعیت اند.این یعنی انعکاس.این یعنی تاثیرگذاری.این یعنی هنر.


موفق بمان.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط حمیدرضا میرمعزی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 17:14

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی آقاي رنجبران گرامي و عزيز، افتخار ميكنم كه بزرگواري چون شما نوشته بنده را پسنديده و مطبوع طبعتان واقع شده است. اميدوارم كه از بيان ديدگاههاي منتقدانه خود درباره ديگر داستانها محرومم نفرماييد. سپاس دوباره


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 04:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــــــلام
عرض ادب فراوان به آقای میر معزی گرامی

عجب داستانی بود .. خیلی خوب بود .. عالی
شروع داستان یه چند تایی توصیف و ترکیب زیبا داشت .. مثل تنه ی چنار مندرس .. یا کیسه ی نایلونی دلشوره .. اینها رو خیلی دوست داشتم .. جدید بودن .. کاش تا اخر ادامه داشتن
پایان بندی داستان هم خیلی خوب ... اینکه اون ادم داشت همه اینها رو مینوشت یا میگفت و واقعا صاحب خونه اومد و تذکر داد .. اعمال قانون شد ...
از زمان مدرسه ک میگفتید .. باهاش همزاد پنداری داشتم .. سر تصمیم های کبرایی ک هیچ وقت عملی نشد
نمیخوام ایراد بگیرم.. باور کنید نمیخوام ایراد بگیرم .. کاش ..داستان صاحب خونه و رفتار هاش رو یه داستان مستقل نوشته بودید و داستان ادمی ک توی زندگیش سرخورده گی هایی داشته و باعث شده توی جووانی این همه نارضایتی و ناراحتی داشته باشه رو جدا
به نظرم قسمت مدرسه خودش به تنهایی خیلی حرف برای گفتن داشت .. و ماجرای این آقا با صاحب خونه اش .. گرچه ک پرداخت داستانی کامل بود .. ولی میشد روی شخصیت مزخرف صاحب خونه .. مثل عادت هاش و رفتار هاش مانور درست و حسابی داد و مستقلش کرد
اون قسمت از جنگ هم ک میگفت از سربازی و از مردن .. حس عجیبی داشت .. کلا داستان پر از ای کاش ها بود .. و شخصیت عملا حرکتی برای تغییر وضعیت خودش نداشت .. ادم حس میکرد به یه جبر مطلق گرفتار شده و خود به خود بهش پایبند شده .. .. شاید اگه یه حرکتی میکرد .. محتوای داستان هم پند آموز میشد .. حداقل این همه از سرخوردگی یه چیزی هم آخرش میگفت ک امید توی دل اونی ک این داستان رو خونده روشن میشد ک شخصیت با گفتن این حرفها میخواد تغییر کنه .. مثلا توی خواننده هم اگه مشکلی داری .. سعی کن درستش کنی .. نه اینکه مشکل رو با جان و دل بپذیری قبولش کنی

یه جایی خوندم اونهایی ک منتقد خوبی هستن نویسنده خوبی نیستن .. و اونهایی ک نویسنده خوبی هستن منتقد خوبی نمیشن .. ولی فکر میکنم حرف مفتی زده بوده ..چون توی این مدت کوتاه .. شما رو هم منتقد خوبی دیدم و هم نویسنده ی درجه ی یک .. بر عکس خودم ک نه نویسنده خوبی هستم و نه منتقد خوبی ..خخخ.. ولی باور کنید خواننده خوبی هستم .. و از خوندن داستانتون و ادبیات و تکنیکی ک به کار برده بودید توی داستان و نوع روایت و شخصیت پردازی و ..... لذت بردم .. عالی بود

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمیدرضا میرمعزی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 17:23

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی جناب سروستاني عزيز و بزرگوار، سربلندم كه داستانم را پسنديديد. بنده نوازي فرموديد.
اما درباره ديدگاه شما بايد بگويم، اساسا با تفكيك داستان به بخشهايي كه بسط و گسترش داده شده باشند، خيلي موافق نيستم. از زياده‌گويي و كشدار سخن گفتن رضايتي برايم حاصل نميشود. انسان امروز درجهاني زندگي ميكند كه جريان پديده‌ها بقدري سرعت گرفته كه نويسنده امروز بايد منطبق بر اين تحولات بنويسد تا خواننده را بخود جلب كرده و رضايتش را حاصل آورد. درواقع برخلاف (و ضمن احترام به اين سبك نويسندگان) برخي كه ماجرايي را كه ميتوان دريك داستان مينيمال جايش داد، آنرا مبدل به يك رمان ميكنند و تطويل ماجراها تنها حجم قصه را افزايش داده و شايد هم حوصله برخي از خوانندگان سر برود و از ادامه خواندن منصرف شوند، اعتقادم براينست كه خواننده امروزي آنقدر باهوش است كه با اشاره‌اي كوتاه و موجز پي به همه حقيقت منظور نظر گوينده اثر خواهد برد و طولاني كردن گفتار درواقع كم اهميت كردن هوشمندي و درك و فراست بالاي خواننده را متعاقب خود ميآورد. لذا باوجوديكه استطاعت برخي ماجراهايي كه در داستان آمده است در تبديل شدن به يك قصه مستقل قبول دارم، اما اهميت و ارزش آنهارا آنقدر نميدانم كه بيش از اينكه گفته شد، بكارشان گيرم.
درهرحال نظر شما نيز محترم و قابل اعتناست. و بايد بازهم از وقتي كه صرف داستان كم اهميتم فرموديد سپاسگزارتان باشم.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 07:16

درود بر آقای میرمعزی عزیز
ابتدا خوشحالی ام را ابراز می کنم از اینکه نویسنده توانا و خوش ذوقی چون شما در بین ماست! بسیار زیبا و غنی می نویسید، امیدوارم داستان های بیشتری از شما در این سایت بخوانیم.
از عنوان داستان تان« شهر شما ، خانه او ...» که جای ضمیر « من » خالیست، می توان اینگونه برداشت نمود که روای یا همان قهرمان داستان در این جغرافیا(چه گستره مکانی و چه اجتماع مفهومی) برای خود جایی نمی بیند!
کسی که صاحب خانه است و یا صاحب خانه نامیده شده، حالا پدر یا سرپرست و یا والی و یا هرکسی در این کسوت مفهومی، کسی ست که بجای لبخند زدن به گنجشک ها،آن ها را با اخم می پراند و بجای دست نوازش کشیدن روی علف ها، روی ان ها تف میکند! چنین طیف و رنگی! چنین روش و رویکردی، با طبع من که یک فرمانبر تعریف شدم بیگانه است و بی سبب نیست که من با دیدن آنها دل آشوبه می گیرم و حالم بهم میخورد! چشم هوشیار صاحبخانه یا بابا و یا هرکسی همچون آنها! کسی که صاحب جان و مال و ناموس مان است!هیچوقت رهایم نمی کند، اینگونه است که همیشه دلشوره دارم و ناچارم در مقابل این چشم،به گونه ای باشم که نمره مردودی نگیرم!...
لذا بایستی قانونی می شدم! باید آن چیزی می شدم که همه برگزیدند و راهی را می رفتم که دیگران رفتند!آنهایی که نمره قبولی از صاحبخانه دریافت کردند! آری،دیگر بس است اینهمه خفت و خواری! اینهمه مفت خوری! آخرش پذیرفتم که حرف حق را صاحبخانه می زند! تازه باید سپاسگزارش هم باشم که به من حق زندگی داده است!...
داستان بسیار زیبا نوشته شده بود و خواندنش لذت بخش بود! البته درک کامل سیر فکری نویسنده در این داستان کمی پیچیده و مشکل است و اگر خط فکری حاکم بر داستان دندانه های کمتری داشت و هموارتر بود، فهم درونمایه راحت تر می شد! ولی آنقدر زیبا نوشته شده بود که خوراک مناسبی بود برای ناخودآگاه تا در آنجا برای مدتی بمانند و کم کم هضم گردند!


@همایون به آیین توسط حمیدرضا میرمعزی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 17:30

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی همايون خان عزيز و گرامي سپاسگزارم كه نگاهي به نوشته اين حقير فقير سراپا تقصير انداختيد و سرافراز كه پسنديديد.
عزيز گرامي همانطوريكه انتظار ميرود، شخصيت تسليم شده قهرمان داستان منعكس كننده همه انسانها در برخورد با حقيقت تلخ زندگي امروز نيست. برخي مثل اين فرد تسليم ميشوند و برخي ديگر ميجنگند. قهرمان اين داستان بخاطر تمام واخوردگيهايي كه براو و ديگر همسفرانش تحميل شد، ديگر توان و انگيزه جنگيدن ندارد و همينكه بنشيند و انتظار مرگ محتوم خودرا بكشد، رستگاريش را حاصل آورده است. درواقع همين چندگانگيهاي انسانها است كه جهان و هستي را زيبا و ديدني كرده است و غيرقابل پيش‌بيني بودن آدمهايي كه مي‌شناسيم، بنظرم بهترين انگيزه براي ادامه ماندن دراين جهنمي است كه گرفتارش هستيم.
در نهايت بازهم از شما بزرگوار متشكرم.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 07:33

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای میر معزی عزیز و گرامی
داستانی بسیار عالی و پر تعمق نوشتید با قلمی که لغات را به زیبایی در کنار هم جیده
من شخصا برداشتم از داستان این شد که از سرنوشت انتقد کردید و اینکه ما سرنوشت را میسازیم یا سرنوشت مارا می سازد .
انتخاب اسم داستان بسیار هوشمندانه بود
در کل از جذابیت داستان لذت بردم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط حمیدرضا میرمعزی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 17:36

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی سركار خانم بادره عزيز و گرامي، سپاس كه خوانديد و درباره‌اش انديشيديد. درواقع كليت داستان برهمين مضمون كه شكايت از سرنوشت كج و معوج نسل ما است، مي‌چرخد و تشخيص حضرتعالي كاملا بجا و شايسته است. اين واكنشي است كه شايد ناخودآگاه به پديده‌هاي سرتاسر ادباري كه هروز شاهدش هستيم، نشان ميدهيم. مفري براي شادي، حس رضايت، آرامش اصيل و هنر ناب از ما دريغ شده است و طبيعتا بايد شكوه كرد، ناليد و آه كشيد براي آنچه ميتوانستيم داشته باشيم و حالا نداريم. براي همه آرزوهايي كه محقق ميشدند و بخاطر يك ندانم‌كاري كوچك از دستمان رفت و تنها حسرت است كه براي ما بجا مانده است....
با تشكر دوباره از شما


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 13:15

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر جناب میرمعزی گرامی
در برخی جاهای داستان خودم را می دیدم، شاید من هم همانند کاراکتر تسلیم برخی اتفاقات شدم، شاید هم نه، بگذریم
داستان دلنشینی از شما خواندم، از تکرار (روی صندلی قراضه اش در آستانه ساختمان ... و الی آخر آن جمله) خوشم آمده بود.
کنایه ها هم جالب بودند ، آنجای که کاراکتر شب نشینی با سوسک ها را از همجواری با گربه ها بهتر می داند(بی شک سوسک و گربه نماد است). و خیلی جاهای دیگر.
در کل داستان شما خواندنی بود . برای شما بهترین ها را آرزو دارم
موفق باشید


@ح شریفی توسط حمیدرضا میرمعزی Members  ارسال در چهار شنبه 10 شهريور 1395 - 17:40

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی جناب شريفي بزرگوار، ممنونم كه داستانم را خوانديد و نظر داديد. اين بزرگترين موفقيت براي يك نويسنده ناتوان مثل بنده است كه خواننده خودرا در جاي قهرمان داستانش متصور شود. و يا جايگاه اورا و تصميمهايش را به نقد كشيده و حتي به او اعتراض كند. درواقع اشاره هوشمندانه شما به سمبلهايي كه دراين داستان بكار گرفته‌ام نشانه دقت نظر و مداقه شما در مقوله داستان ميباشد. درست فرموديد. اين نشانه‌ها معني داشته و با اراده آورده شده‌اند. تا خوانندگان فرهيخته‌اي چون شما را به چالش بگيرند كه خوشبختانه چنين شده است. بخود تبريك ميگويم!
بازهم از شما ممنونم عزيز گرامي....



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.