بچه سر راهی

:اين بچه توي شكمم مثل ماهي تكون مي خوره به نظر شما طبيعيه اقاي دكتر
:بله خانم اگر غير از اين باشه غير طبيعيه
:خب...خب اگر تكون نخوره يعني مرده
:بله ديگه ...
نگاه دكتر اونقدر عميق و متعجب بود كه نسترنو مجبور كرد زود خداحافظي كنه و بره ،بيرون مطب عباس آقا منتظرش بود مثل هميشه با اون نگاه سرد و بي روحش به موبالش خيره شده بودو سيگار مي كشيد.
:بريم
:چي شد؟..چي گفت؟...ااا لا مصب حرف بزن ديگه لال كه نيستي
:هيچي گفت ...زنده س
:ا كه هي دم گوش خي ياسين خونديم ما...زن عقلت كجاس آخه
عباس اينو گفت و فرمون ماشينو پيچوند صداي لاستيكهاي ماشين اونقدر بلند بود كه نسترن بي اختار داشبرد ماشينو چسبد
:نترس ضعيفه نمي ميري
:اي كاش بميرم به خاطر كارهاي تو
:ببين نه من الان ديگه حوصله بچه دارم نه تو مي توني يك بچه ديگه بزرگ كني خانم ...اصلا بچه ها چي مي گن ...بابا ما داماد داريم،عروس داريم ...والا به خدا عيب داره زن بيا از خيرش بگذر
:بزار به دنيا بياد مي دمش به يك بد بخت بيچاره ايي كه دلش بچه مي خاد
:نه مثل اينكه خاله خر و عمه گاوه هيچي تو مخش فرو نمي ره
:نه عباس آقا مي زارمش زير پل قول مي دم نيارمش خونه
دل نسترن خانم پر از غمي شده بود كه قد يك كوه سنگيني مي كرد.اي كاش عباس آقا مي فهميد كه نسترن اين بچه رو هم قد اوناي ديگه دوست داره.اما خوب مي دونست كه آخرش مقلوب حرفاي اطرافيان مي شه از پشت اشكاش به بيرون نگاه كرد و با خودش فكر كرد اگه دختر باشه اسمشو مي زاره ماندانا اون وقت با ماندانا براي هميشه از اين خونه مي رن يك جايي كه نه عباس آقا باشه و نه داماداش و نه عروسش فقط با ماندانا...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سید مجتبی موسوی گورابی (3/1/1392),بهار زرافشان (3/1/1392),میر حسن علوی (3/1/1392),ابوالحسن اکبری (3/1/1392),عباس عابد (4/1/1392),میر حسن علوی (4/1/1392),میلاد کاویانی (4/1/1392),اکرم حیدری (4/1/1392),میثم زارع (4/1/1392),سنامحمودی (4/1/1392),غزاله گرک یراقی (4/1/1392),مسعود رضایی (4/1/1392),ابوالحسن اکبری (4/1/1392),محمد رضا حکمی شلمزاری (5/1/1392),سمیرا پورک (5/1/1392),مائده رجائی فر (5/1/1392),مریم افشار (8/1/1392),جعفر حسین زاده (27/7/1393),فاطمه رنجبر (13/9/1396),مریم افشار (1/3/1398),

نقطه نظرات

نام: جعفر خسین زاده   ارسال در یکشنبه 27 مهر 1393 - 10:43

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 آذر 1396 - 13:52

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر درود بر شما
شروع داستان خوب بود با یک اتفاق.
ولی آن چیزی که ضعف در داستان را نشان می داد زبان محاوره بود نباید کلمات داستان مانند دیالوگ خیلی دوستانه باشد و همین طور هم نباید زیاد سنگین باشد!
بهتر بود زاویه دید از سوم شخص به اول شخص تغییر کند چرا که راوی اینطور می تواند اطلاعات بیشتری از حال خود به مخاطب بدهد.
ببخشید که رک نقدم را گفتم
باسپاس



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.