آخر عاشقی

:بسه بابا خودتو خفه کردی،میمیری ها... بزمجه با تویم...نمی خایی بری خونت
:بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت...
:چی می گی ...خیلی مست کردی...پرتو پلا می گی...پاشو
زیر بغلاشو گرفت و بلندش کرد.نفهمید چی شد یهو احساس کرد پاهاش داغ شده
:آه کثافت چرا،شاشیدی تو خونه ...پاشو برو بیرون تن لش...سگ بابا
بردش دم در خونه و پرتش کرد بیرون.بارون می بارید .با هزار بد بختی تونست سر پا وایسه بغل صورتشو گذاشت روی دیوارو کش کش کنان به راه افتاد. بارون شدید تر شد .یهو مثل یک تیکه نجاست افتاد توی یک گودال آب . نه می خواست و نه می تونست بلند بشه ،سرشو گذاشت روی زمین و خوابید.
چشماشو که باز کرد توی یک تختخواب سفید و نرم خوابیده بود
:تو کی هستی،من کجایم
:اینجا خانه شکلاتیه ،تویم توی سرزمین منی،منم جادو گر شهر اوزم
چشماشو دو باره بست و خوابید...
:ببینم بابک خوشحال نشدی؟
:چرا ...چرا خوشحالم،کی فهمیدی؟
:نمی دونم ...احساس کردم،دیروز آزمایش دادم،وقتی دیدم مثبته ...نمی دونی بابک نمی دونی چقدر خوشحال شدم.
:خب... مبارکه
:همین...تو خوشحال نیستی؟...بابک داری کجا می ری؟...بابک وایسا...بابک
از در خونه اومد بیرن نمی دونست کجا می خاد بره فقط دلش می خاست بره...اونقدر بره که حتی خودش هم خودشو گم کنه ...توی یک کوچه باریک دم در یک خونه وایساد.به دور و بر یک نگاهی کرد و همونجا روی زمین نشست.در باز شدو یک مرد میان سال بیرون اومد
:داداش خسته ایی بیا تو خونه نترس بیا بیا ...
از اون به بعد کارش همین شده بود می اومد توی این خونه و هر شب مست می کرد .وقتی مست و لایعقل می شد می رفت خونه و تا لنگه ظهر می خوابید
چشماشو دوباره باز کرد
:تو کی هستی؟
:گفتم که جادوگر شهر اوز
:ای کاش بودی.اونوقت مجبورت می کردم منو بخوری
:خب حالا می خورمت...بزار ببینم از کجات شروع کنم...از...
:بسه می خام برم
:کجا؟
:خونه...نه...جهنم
:ااا بودی حالا...بهتر ه استراحت کنی دوروزه مثل مرده افتادی روی این تخت ...زیاد عجله نکن
:نه باید برم...نسترن منتظرمه..
اسم نسترنو که برد اشک مثل سیلاب از چشماش سرازیر شد. یادش اومد که حتما نسترنش،عزیزترین عشقش...خیلی نگران شده .
:فکر کنم تو نسترنو دوست داری...نه؟
:تو از کجا می دونی؟
:خب...توی خوابت منو محرم دونستی ...منم کر که نیستم.
:دوستش داشتم
:حالا چی؟
:نه به من خیانت کرده،من بچه دار نمی شم .نسترن اینو نمی دونه ،ولی حالا...نمی دونم چی بگم...تا قبل از این فکر می کردم دوستم داره .نسترن بچه خیلی دوست داره.نمی دونم چرا تقاضای طلاق نکرد. چرا اینجوری
:خب دوستت داره...اگه دوستت نداشت شاید اینکارو می کرد فکرشو بکن چقدر تو براش ارزش داشتی که ...
:به همین سادگی
:خب تو دو راه داری اول اینکه بلند شی بری خونه با لگد درو باز کنی ،گیسشو بگیری بکشونی در خونه و داد بزنی تا همسایه ها پلیسو خبر کنن،بعدش فردا ببریش دادگاه به جرم خیانت ازش شکایت کنی و مثل یک زن خیابونی پرتش کنی گوشه زندون...راه دوم اینه که بری خونه ازش بخایی برات یک چایی قند پهلو بیاره و بعد بهش پیشنهاد کنی برای خرید سیسمونی به بازار برید ، شامو توی رستوران مورد علاقتون بخوریدوانگار نه انگار که اتفاقی افتاده... به همین سادگی
:نه به همین سادگی نه...به همین بی غیرتی
بلند شد لباساشو پوشید و از اون مرد خداحافظی کرد به طرف خونه راه افتاد پاهاشو مثل اسب به زمین می کوبید.به جلوی در خونه که رسید ایستاد به دورو برش نگاه کرد ،یادش اومد که سر کوچه یک گل فروشی بزرگ و زیبا است.یک دسته گل خرید. دستشو گذاشت روی زنگ ،در باز شد.
:سلام عزیزم منو می خایی یا این گلارو ...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (24/2/1391),عباس عابد (24/2/1391),نادر ال علی (25/2/1391),هامون محمد (25/2/1391),سجاد میرزاییان دهکردی (25/2/1391),نادر آقازاده (30/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (30/2/1391),علیرضا نیک زاد (1/3/1391),ریحانه معزی (9/3/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (10/3/1391),محمدحسين طرهاني نژاد (9/4/1391),محمد حسین مولوی (17/6/1391),مریم افشار (30/12/1391),اکرم حیدری (4/1/1392),محمد رضا حکمی شلمزاری (5/1/1392),میثم زارع (5/7/1392),مریم افشار (1/3/1398),

نقطه نظرات

نام: صهبا   ارسال در یکشنبه 24 ارديبهشت 1391 - 12:18

سلام
واقعا مردي پيدا ميشه كه چنين چيزي رو قبول داشته باشه؟
ازنظر من امكان ندارد


نام: عباس عابد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 ارديبهشت 1391 - 18:17

نمایش مشخصات عباس عابد سلام
خوب شروع کردید.
خوب هم تمام کردید ، البته دو روز وقت زیادیه برای خلاص شدن از مشروب.
اگر اعتیاد بود کمی مشکل بود.@};-


نام: هامون محمد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 - 21:32

نمایش مشخصات هامون محمد با سلام ممنون از داستان زيبايتان داستان هاي من هم بخوانيد @};-


نام: pooneh   ارسال در دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 - 01:18

عالی بود عالی:x @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.