ای دل غافل

نوکرتم ننه،تو رو به این شا چراغ دست از سر ما بردار...لهمون کردی به الله...چکار داری هی کپچه می چرخونی تو زندگی ما... اصلا همینی که هست ...مردی گفتن،ننه ای گفتن...بچه بابام نیستم اگه حرفم دو تا شه...
:سعید ،چکار می کنی دو ساعت جلو آینه پسر
:هیچی ننه داشتم سیبیلمو چرب می کردم جلو آینه ...واسه همون لقمه ای که شما گرفتی
جمله آخری رو آنقدر یواش گفت که مادرش نشنید
:الهی ننه به فدات بشه،عاقبت به خیر بشی الهی،برو یک سطل ماست بخر بیار الانه خالت اینا میان ننه
به خونه که رسید سفره پهن شده بود . خاله عزت و دخترش هم سر سفره بودن چشم خاله عزت به سعید که افتاد مثل جرقه از جاش پرید و با همون دهن چرب و چیلیش تند تند صورتشو بوسید
:خاله دورت بگرده مثل شیر می مونه پسرت خواهر...دور از جون عینهو بابای خدابیامورزش شده .آخ که صد تا قربونی برات خمسو زکات...
:چوبکاری میکنین خاله خانم...ما عددش نیستیم...خجالت میدین
ماستو گذاشت سر سفره و رفت بیرون غلطکو گذاشت زمین و سر خورد زیر کامیون
چکار کنم اوس کریم،همون بالا نشستی مارو می پایی و هر هر به ریشمون می خندی،دستم به پاچه تمون جبرئیلت به دادم برس
سعید غرق درد و دل بود که با صدای مادرش به خودش اومد
:اوا چرا نیامودی غذا بخوری خالت بهش بر می خوره
:نمی یام ننه،دست از سر کچل ما وردار تو رو به خدا
:حناق بگیری الهی صداتو بیار پایین می شنوه خالت ،آبرو بر
:نهنه من نمی خام زن بگیرم باس به کی بگم
:یعنی چی؟ مگه به دل خودته،نکنه عیب و ایرادی داری،پسر عذب اوقلی بمونی مردم برات حرف در میارن ها ...از ما گفتن...
اینو گفتو رفت تو خونه
:ای دل بی پیر... عشق عینهو شلوار بدون کش می مونه بودنش یجور بی آبروییه و نبودنشم یه جور،چجوری بهت بگم ننه من نسترنو نمی خام...دختر خالمه، که باشه...ای ننه ما راننده بیابونیم ،وقتی می زنیم به دل جاده باس دلمون غرس باشه که اهل و عیال منتظر ماین ،ننه جان نسترن سرو گوشش می جنبه...خودم چند بار دیدم چادر انداخته بود سرش اومده بود تو کوچه به پسر ممد چخماق نامه می داد والا شنیدم ...بر دل سیاه شیطون لعنت...خب حالا خودت قاضی، می تونم به همچی زنی اعتماد کنم...زن زندگی من میشه ؟
سعید صدای نسترن و خاله عزت و که داشتن خداحافظی می کردن شنیدو از زیر کامیون اومد بیرون خودشو تکونی داد و خوشحال از اینکه بازم تونسته بود یکجورایی اونارو بپیچونه رفت تو خونه
:سعید ننه با نسترن حرف زدی؟
:چی...نه...
:چجور حرف نزدی،اومده بود کنار کامیون ...کنار تو نشسته بود ...ندیدیش؟
یکدفه تمام بدن سعید یخ کرد احساس کرد یک تیکه سرب توی حلقش گیر کرده و پایین نمی ره یادش اومد که ای دل غافل چقدر بلند بلند فکر کرده بود...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

حمیدرضا هرندی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (19/2/1391),نادر ال علی (19/2/1391),حمیدرضا هرندی (19/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (20/2/1391),محمد بابایی (نامی) (23/2/1391),عماد احمدیوسفی (23/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (23/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (27/2/1391),پونه محمدی شرمه (28/2/1391),مریم افشار (30/12/1391),مریم افشار (1/1/1392),اکرم حیدری (4/1/1392),مریم افشار (13/12/1392),مریم افشار (1/3/1398),

نقطه نظرات

نام: صهبا   ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 - 09:04

جالب بود مريم جان خسته نباشي


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 - 16:21

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی زیبا بود

خسته نباشی


نام: عزیزالله ملکپور   ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 - 16:56

زیبا بود .پاینده باشید.


نام: سارا نوري   ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 - 09:15

مرسي قشنگ بود.واقعا لحن و گويش يه راننده كاميوني به نحو احسنت در ديالوگ هاي سعيد حس ميشه.قابل تامل بود.بازم مرسي


نام: محمد بابایی (نامی) کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1391 - 13:54

نمایش مشخصات محمد بابایی (نامی) سلام
زیبایی در نوشته های شما آشکار است
و احساسم از خواندنتان زنده شد
خوشحال میشم به من هم سر بزنید
و نقدم کنید
موفق و سربلند باشین
نامی
@};-


نام: عماد احمدیوسفی   ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1391 - 19:57

حال کردم ها... عشقم جاده است و کامیون... فرقی نمیکنه تو داستان هم درباره اش بخونم حالم خود بخود بهتر میشه... اما خداییش داستانت حرف نداشت... به نظرت راه بهتری برای خلاصی از دست خاله عزت نبود؟


نام: پونه محمدی شرمه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391 - 00:49

بسیار زیبا بود@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.