افسوس که افسانه بود

:من از همه مردها متنفرم،مرده شورشونم ببره الهی،موندم اگه خدا مرد نمی آفرید چی می شد آخه،به چیشون می نازن اینا ؟
:والا چی بگم خانم،همه رو به یک چوب بزنین بی انصافیه ها
:ا وا خدا مرگم منظورم شما نبودینها...خب همیشه استثناء هم هست...شما استثناشین
:بازم جای شکرش باقیه... چای می خورید،گفتین اسمتون چیه؟
:نسترن...البته اسم اصلیم کوثر بود. خدابیامرز شوهرم عوض کرد.
:نسترن خانم من با شما تماس می گیرم... به زودی... پول کافی شاپو حساب می کنم ،خداحافظ
آشغال بی سروپا فکر می کنه سر راه افتادم... مردک ...برو گمشو...نخواستم... کثافت
:مامان بیا ببببریم ...سسسسردم شده
نسترن تو دلش فحش می دادو دست دخترشو سفت گرفته بود تو دستش و راه می رفت،فکرش پر شده بود از اینکه اگه نتونه یکی دیگرو تور کنه چکار کنه آخر برج. جواب اجاره خونه و پول مایحتاج زندگی،پول کوفتی بابای عیاشش رو از کجا بیاره.آخرین باری که صیغه شده بود پول بدی گیرش نیا مده بود،ولی خوب گنج قارون که نیست یک روزی تموم می شه.
:کوثر،بابا ،پول مول آوردی...ها...شنیدی چی گفتم ... هو خره با تویم
صدای باباش مثل اره افتاده بود به جونش،دلش می خواست گلوی پیره مردو اونقدر فشار بده که حرومزاده یکجا ریق رحمتو سر بکشه .
:نه... اینقدر هوار نکش می خام بچه رو بخوابونم...گور بگوری
بچشو گذاشت روی پاش و شروع کرد به خوندن:لا لا لا لا مامان لا لا بخواب ای دختر زیبا، که دنیا با هزاران رنگ ،بیاد به خواب تو لا لا ...
:کوثر...بابا...چرا برزخی
:پول ندارم،چی می گی حالا،هیچی گیرم نیومد...همونیم که داشتم خرج بزک دوزک خودم کردم ...تموم شد. کار نیست ،مردم پا نمی دن این روزا ،زرنگ شدن همه ،دنبال صیغه ایی نیستن، براشون خرج داره ...پدر سوخته شدن ملت به ولاه
:خیلی خب ...صبر ما زیاده...می رم بخوابم
اینو گفت و سرشو گذاشت رو بالش و مثل خرس شروع کرد به خرناس کشیدن.
نسترن بلند شد و رفت دستشویی مسواک بزنه. چشمش به آینه بالای دستشویی که افتاد دلش هری ریخت پایین .دیگه بیست ساله به نظر نمی رسید . چشماش اون معصومیت و شیطنت دوست داشتنی رو نداشت .از بس سرخاب سفیداب مالیده بود به صورتش پوستش کش اومده بود. شده بود یک وسیله، توی دست مردهای هوس باز ،برای پر کردن جای خالیه زناشون .غم مثل دریا تو دلش موج میزد .ای کاش بابک زنده بود...ای کاش مامان زنده بود...
:خدایا یک دنیا ازت گله دارم.خدایا جواب منو می خایی چجوری بدی ...اصلا روت می شه تو چشمام نگاه کنی...
با خودش فکر کرد خب اگر خدا نتونه اون دنیا جوابشو بده اونم نمی تونه جواب بابکو بده
:نه ...نه من که حرومی نمیکنم فقط صیغه می شم همین، شرعیه شرعی. خب چکار کنم به هر دری زدم هیچ کاری پیدا نکردم ... حاضرم حمالی کنم،رخت بشورم...چمیدونم زمین لیس بزنم ...الهی تیر غیب بخوری بابا ...اگه پول کوفت کاریت نبود که ما با همون چندر غاز سر می کردیم ...
اشکهای نسترنو فقط وفقط آینه می تونست ببینه و بس...دفعه اول که نبود کار همیشگیش شده بود . می رفت جلوی آینه زار می زد و به عالم و آدم بدو بیراه می گفت.تنها امیدش این بود که امشب آخرین شب زندگیش باشه ولی طلوع خورشید فردا بازم نوید یک زندگی نکبتی دیگرو بهش می داد.خندش گرفته بود تکرارو تکرارو تکرار...
:ولش کن باید برم بخوابم فردا باز باید برم سر کار،شاید بهتر باشه یک کم لحنمو عوض کنم .مثلا بگم الهی به قربون همتون بشم ...من مادر مرده عاشق همه مردای پدر سوخته ایی مثل شمایم...آره اینطوری بهتره...

:سلام خانم می تونم به قهوه یا چای دعوتتون کنم...راستی اسمتون چیه؟
:نسترن



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نادر ال علی ,کلثوم یوسفی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نادر ال علی (13/2/1391),سید اسدالله غضنفری (13/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (13/2/1391),مهدیه توکلی موید (18/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (19/2/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (26/2/1391),پونه محمدی (31/2/1391),مریم افشار (30/12/1391),اکرم حیدری (4/1/1392),مریم افشار (16/1/1392),مریم افشار (13/12/1392),مریم افشار (1/3/1398),

نقطه نظرات

نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1391 - 14:26

قلب امروز برای داستان شماست زیبا بود


نام: صهبا   ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1391 - 19:22

سلام دوست عزیز
قلم شیوایی داری خیلی خوب بود:*


نام: مریم   ارسال در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 - 10:51

چقدر غم انگیز بود و البته زیبا@};-


نام: mari   ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1391 - 08:13

ببخشید شما رمان نوشتی یا داستان کوتاه ... ؟؟!!!


نام: كلثوم يوسفي   ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1391 - 13:49

سلام
باید بگم بعد از مدتها یه داستان خوب خوندم مرسی


نام: پونه محمدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 ارديبهشت 1391 - 01:07

خیلی زیبا بود=((



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.