چراغ قوه

:قومه سبزی،خورشت کدو بادمجون،چلوکباب بختیاری...لازانیا
:قورمه سبزی...لازانیا...با هم جور در نمیان
: میخوریم دیگه.فقط آدماین با هم جور نمی شن غذاها رو یکاریش میشه کرد...هی هی... داری میری درو یواش ببند، صدا نده تازگیها زود عصبی میشم... میدونی که...
لیست غذاهای درخوستی اون اعدامی تو دستم بود و با خودم باز هم همون فکر همیشگی رو می کردم که چطور آدم می تونه غذا بخوره در حالی که می دونه تا صبح بیشتر زنده نیست.
:بیا بابا جان ،همشونو تونستم برات بیارم جر لازانیا ...اونو پیدا نکردم
:اسمم عباسه ...نه بابا جان، فقط وفقط یک نفر می تونه به من بگه بابا جون و بس...
:ببشخید عباس آقا
:بسم لا...شروع کن ...اسمت چی بود سرکار ترابی؟
راستش با چنان ولعی می خورد که منم دلم می خواست یک ناخنکی به غذا های رنگا وارنگش بزنم
:بیا پسر...نترس... واگیر ندارم ...بیا بزن ...میچسبه قبل از ...
:نه نه ممنون... اشتها ندارم...
:هی ...فقط دلم برا نسترن تنگ می شه .دخترمه.پدرسگ اینهو ننشه .کپی اونه.چشماش مثل یک جفت چراغ قوه می مونه ...سبز،فیروزه ایی،آبی...چه میدونم چه رنگیه فقط می دونم مثل چراغ قوه ست...
جالب بود عباس آقا می تونست با دهن کاملا پر با صدای رسا حرف بزنه و هیچی از دهنش بیرون نپره.خندم گرفته بود.
:خانواده دامادت رضایت ندادن عباس آقا؟
:نچ ...ندادن دیگه...حکم قتل عمد برام خورد...شوخی که نیست ...عمده،ولش غمت نباشه
:پشیمونی؟
:عین سگ
:همه همینو میگن
:هی هی ...داداش پشیمونم،چون دیگه نمی تونم چراغ قوه رو ببینم،نه برا کشتن اون مادر خراب...نا مرد چنان بچمو میزد که انگار داره جهود مسلمون می کنه.حقشو گذاشتم کف دستش... همچی اساس...
غذای عباس آقا تمام شده بود وداشت با انگشت ته بشقابارو تمیز میکرد . محو این اشتهاش شده بودم که داد زد
:داشتم تو انبارکیسه گندم بار می زدم واسه بندرکه طاهره زنگ زد ...زنم...داش گریه می کرد پشت تلفن،فقط شنیدم می گه بیا کشت...مثل قرقی خودمو رسوندم خونه ،دیدم لت و پار کرده بچمو ،نامرد ... خون تموم صورتشو گرفته بود .خر خر می کرد .عین بره ایی که دارن ذبحش می کنن. رسیوندمش مریض خونه .دستش، جناغ سینش هر دو رو شکسته بود.گلو بچم مثل ذغال سیاه و کبود شده بود از بس فشار داده بود...خونم به جوش اومد ،برگشتم خونه رفتم زیر زمین،تبرمو برداشتم رفتم سراغش...درو که باز کرد بهش گفتم آخه نامرد کسی زنو می زنه...هنوز حرفم تموم نشده بود یک کف گرگی کوبید تو صورتم،منم نامردی نکردم تبرو پرت کردم طرفش ...لامسب صاف خورد تو پیشونیش...کله ش عینهو هندونه قاچ خورد از وسط،چسبید به دیوار...خنده داره نه...انگار باس می مرد،حرومزاده...
عباس آقا بلند بلند قهقهه زد ، شکم بزرگش مثل موج دریا تکون تکون می خورد.بلند شد بره دستاشو بشوره بهش گفتم
:حالت خوبه عباس آقا
:آره ...نکنه فکر کردی به خودم می شاشم از ترس، نه پسر ...چیزیرو که تو فردا می خایی ببینی من پنج سال هر شب تو خواب دیدم .ترسم ریخته دیگه...پوستم کلفت شده ...عین گاو...
فردا صبح وسایل عباس آقا رو جمع و جور کردم ریختم تو یک ساک بزرگ ،یک مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم در خونشون،خدابیامرز خودش خواسته بود خانوادش از زمان اعدامش خبردار نشن.درکه باز شد یک دختر نو جوون اومد دم در ...راست گفته بود عباس...
:تو نسترنی؟
:بله
ساکو به طرفش داز کردم...
:چند سالته نسترن؟
:16سال
تو چشمام خیره شده بود مثل یک جفت چراغ قوه
:ببینم نسترن بلدی لازانیا درست کنی ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

اکرم حیدری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نادر ال علی (9/2/1391),حمیدرضا هرندی (10/2/1391),راحله صهبايي (12/2/1391),امیر سیار (17/2/1391),مریم افشار (30/12/1391),مریم افشار (1/1/1392),اکرم حیدری (4/1/1392),میثم زارع (5/7/1392),مریم افشار (13/12/1392),مریم افشار (1/3/1398),

نقطه نظرات

نام: یحیی جعفری   ارسال در شنبه 9 ارديبهشت 1391 - 14:11

سلام
داستان قشنگی بود. گفتگوهاش خیلی قشنگ رد و بدل شدن . موفق باشید ...


نام: هورشيد   ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 - 07:31

داستان قشنگي و ادبيات اين قشر خاص رو خوب نشون مي داد@};-


نام: سعيده   ارسال در شنبه 16 ارديبهشت 1391 - 08:40

بسيار عالي بود ادامه بده


نام: اکرم حیدری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 فروردين 1392 - 11:44

نمایش مشخصات اکرم حیدری رای ندادن به این داستان دور از انصافه.
خیلی خوب بود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.