غرور کوفتی

:سلام سلام سلام زود باش سفره رو بنداز که خیلی گرسنه ام
:مامان
:فعلا تا وقتی غذا نخوردم هیچی نگو کمیل اصلا جمبشو ندارم
:بد اخلاق
:دهنتو ببند کمیل ...
:بی انصاف
:من بی انصافم یا تو ...میگم بزار بعدا ...خسته ام...میفهمی
:من همتونو می فهمم .شماها چی؟
:ااا نه بابا میفهمی ها... مگه وقتی می خاستی اون دختررو عقد کنی فهمیدی ما چرا مخالفت کردیم.یادته چکار کردی؟یادته چجوری زدی تو دهن اون خواهر بیچارت.چرا چون فقط گفته بود برادر من نسترن مال خانواده ما نیست همین. دختری که چشم صد نفر دنبالشه نمی تونه زن زندگی باشه.زن خوشگل مال دیگرانه... اینو هم فهمیدی...بابا دست مریضات تو چقدر فهمیده ایی جون خودت.
منو این همه غم به خدا...
بقیه شو یادش نیامد.دلش می خواست زار زار گریه کنه .بگه غلط کردم اسمم مرده .مگه مردا گریه نمی کنن .مگه مردا اشتباه نمیکنن .حالا یک خبطی کردم .بیا سرمو ببر خلاصم کن دیگه .تا کی می خایی سر کوفت بزنی .
چرا هیچ وقت جرات نکرده این حرفهارو مستقیم به مامانش بزنه خودشم نمی دونست .هر وقت می خواست در مورد نسترن با مامانش صحبت کنه آخرش دعوا می شد.
راستش نسترن هم همیشه همینو بهش می گفت ...می گفت کمیل جان تو خیلی مغروری ...طوری رفتار می کنی که انگار دیگران باید بخاطر اشتباهات ازت معذرت بخان.اما اینارو اینقدر با نازو اتفار می گفت که کمیل نه تنها ناراحت نمی شد ...حتی تو دلش قند هم آب می شد. حالا چرا شنیدن این حرفا از دهن مادرش اینقدر براش تلخ وناگواربود نمی دونست.
:آره این اشتباه من بود .آره آبجی شهین هم گفته بود.نسترن از اولش هم اشتباه بود .مال من نبود .من دزدیدمش. خب مال دزدی...دزدیده می شه دیگه.می گی چکار کنم . تو یک راه حل جلوم بزار...هم آبروم رفته هم غرورم جریهه دار شده .میگی چکار کنم. من که براش کم نذاشتم. صبح تا شب دنده صد تا یک غاز عوض می کردم تا اون هیچی کم نداشته باشه...فکر می کردم براش قهرمانم.فکر می کردم عاشقمه .فکر می کردم هیچ کسی رو جز من نمی بینه...حالا هم غم خیانتش داره آتیشم می زنه هم نبودش .مامان فقط می خام برگرده بگه چرا...چرا برام عکساشو فرستاده.برای اینکه بیشتر آتیشم بده.مامان من هنوزم از ته دل دوستش دارم...می بینی چقدر خاک تو سرم...بیا از این شهر برین.شاید فرجی بشه.آخ که چقدر دلم می خاد بخوابم و دیگه هیچ وقت بیدار نشم...
کمیل تمام این حرفارو توی ذهنش مرور می کرد اما بازم این غرور کوفتیش بود که برنده شد.
بلند شد.رفت توی آشبزخونه چاقو قصابی بابای خدابیامرزشو برداشت .نگاهش کردو گفت ...راست گفتی بابا بعضی چاقو ها دستشون رو می برن...نفسشو راست کرد و رفت طرف در خروجی...
:کمیل...کمیل کجا داری میری...کمیل...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.6 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهدی گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عليرضا تائبي (8/2/1391),مهدی گودرزی (8/2/1391),سار امظلومي زاده (8/2/1391),نادر ال علی (8/2/1391),عماد احمدیوسفی (12/2/1391),سینا سدهی (12/2/1391),مریم افشار (30/12/1391),مریم افشار (1/1/1392),مریم افشار (13/12/1392),مریم افشار (1/3/1398),

نقطه نظرات

نام: مهدی گودرزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 ارديبهشت 1391 - 19:25

نمایش مشخصات مهدی گودرزی اخرش چی شد :-/ :-/ :-/

سلام مریم خانم@};-

جدا دختر خشگل مال دیگرانه ؟؟؟

جالب بود ؛ موفق باشید


نام: مریم   ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1391 - 19:57

آخر خودشو کشت یا یکی دیگرو؟؟؟؟
قشنگ بود خسته نباشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.