به این سوی چراغ

:والا آقای دکتر خیلی بدتر شده مثل زنای خانه دار ظهرها منتظر محمد خدابیامرز میشه بیاد خونه ناهار بخوره . مدام جورابای محمدو می شوره لباساشو اتو میکنه کفشاشو واکس میزنه ای بابا منم مادرم دلم می سوزه خب آتیش می گیرم میبینم بچم داره روز به روز آب میشه چکار کنم تو رو به خدا...
:گریه نکنید حاج خانم .مگه موقع دفن شوهرش نبود
:چرا بابا بود مثل ابر بهاریم گریه می کرد تو دلم می گفتم خوبه داره خودشو خالی می کنه نمی دونستم که این وضعیت ادامه داره
:نظر من اینه که باید بستری بشه.بیمارستان ابن سینا
:بیمارستان روانی؟ چی میگید دکتر ....نمی دونم والا....در موردش فکر می کنم.
حاج خانم که رسید خونه نسترن داشت خودشو جلوی آینه آرایش می کرد . چشمش که به اون افتاد با عجله و خنده گفت مامان زود باش سر و وضعتو درست کن الان آقای کمالی و محمد آقا می یان دیگه ...زود باش... اه چقدر لتفش می دی.
:برای چی می خان بیان مامان
:وای برای خفه کردن من .خب برای خاستگاری دیگه
حاج خانم تقریبا خودشو ول کرد روی مبل اتاق .نشستو عمیق به نسترن نگاه کرد .
چکار کنم... برگشته به چهار سال قبل ...شاید حق با دکتر باشه باید ببرمش بیمارستان روانی ها .نه نه نه یک کار دیگه می کنم می برمش تو اتاق حبسش می کنم اونقدر که عقل به سرش بیاد.نه میمیره بچم ... میشینم اینقدر گریه می کنم تا دلش برام بسوزه و آدم بشه...
این فکر و هزار فکر دیگه مثل برق و باد تو ذهن آشفته حاج خانم می اومد و می رفت. توی این تخیلات غرق بود که با تیری که سینش کشید به خودش اومد.
یک کم دیگه به نسترن نگاه کرد و ناگهان تصمیم خودشو گرفت.بلند شد و چادرشو در آورد .دست و صورتشو شست و اونوقت بلند داد زد نسترن مامان جان اون روژ لب من کجاست همون که رنگ کت دامن صورتیمه ... می خام با هم ست بشن شنیدم محمد آقا خیلی خوش سلیقه است ...آره دیگه خوش سلیقه ست...داره میاد خواستگاری دختر مممماه من. ای مامان به فدات بشه الهی...خوش بخت بشی به این سوی چراغ مادر...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمیدرضا هرندی (7/2/1391),عباس عابد (7/2/1391),عليرضا تائبي (8/2/1391),راحله صهبايي (10/2/1391),سار امظلومي زاده (11/2/1391),سینا سدهی (12/2/1391),مریم افشار (30/12/1391),مریم افشار (13/12/1392),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 - 11:00

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی داستان بسیار زیبایی بود که خوب جلو می رفت

ممنون


نام: عباس عابد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 - 13:09

نمایش مشخصات عباس عابد سلام
داستان خوبی بود .
فقط جهت یاد آوری بیمارستان روزبه به بیماری های اعصاب روان اختصاص دارد نه سینا.
حالا مادر واقعا" ر.انی شد یا ادای دخترش را در می آورد؟@};-


@عباس عابد توسط مریم افشار   ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 - 17:42

سلام از نظر شما ممنون بیمارستان روزبه در شهر شما مال روانی ها است اما در شهر من نام بیمارستان روان ابن سینا است. شاید یک راه درمان بیماران روانی همسو شدن با آنها باشه شاید هم نباشه نمی دونم


نام: مریم   ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 - 13:40

واقعا زیبا بود
منم اگه جای اون مادر بودم همین کارو میکردم@};-


نام: بهنام   ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 - 21:36

تم زیبایی بود.
خوب تونستید با دیالوگ داستان رو جلو ببرید.
اما لحن حاج خانوم کمی متغیره.
زیبا بود..
با اینکه اخرش رو دوس نداشتم..
‍یروز باشید..@};-


نام: صهبا   ارسال در یکشنبه 10 ارديبهشت 1391 - 16:05

زيبا وروان بود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.