مامان ناهید

خواب بود دلم نمی خواست به صورتش نگاه کنم حتی دیدن چین و چروکهای عمیق دور لبش که برای خیلی از فامیلهای خود شیرین ملوس و جذاب بود آزارم می داد.به دستاش نگاه کردم یعنی مامان ناهید با این دستهاش ساقه خاردار گل نسترنو می چید و با بی رحمی به بدن من می زد؟ آخ که چقدر درد داشت .باورم نمیشه دستاش معصوم به نظر میاد.سفید و با انگشتان حنا کرده . حالا خوابیده سکته مغزی کرده آنقدر آنقدر مریضه که حتی نمی تونه خودش غذا بخوره با لوله بهش غذا می دن . دلم برای اون و خودم می سوخت برای اون که می تونست یک دنیا خاطره خوب تو ذهن نوه اش بذاره و نذاشت و برای خودم که باید بار این کینه رو تا آخر عمر حتی بعد از مگرش هم به دوش بکشم .اگر خاله شهین و دایی مسعود توی اتاق بغلی ننشسته بودن به خدا همه این زمزمه ها را با داد و فریاد بهش می گفتم برام مهم نیست چقدر می فهمه .آخ مامان ناهید ای کاش می تونستی آتیش دلمو از داخل قلبم ببینی . آدما چقدر عاجزن .این همون مامان ناهید قلدره که بوی عطر ش همیشه قبل از خودش به خونه وارد می شد؟ بدبخت الان بی اختاری ادرار داره وای که چه بویی می ده. واقعا راست میگن که خاطرات چه خوبش چه بدش توی ذهن بچه ها هک می شه.ولی ایکاش نمشد .ای کاش لااقل من میتونستم از این خاطرات رها بشم.ای کاش...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

رانا کمالی (5/2/1391),علیرضا علیپور صفاریان (5/2/1391),نادر ال علی (5/2/1391),مریم افشار (5/2/1391),مرتضی مرتضوی راد (5/2/1391),عليرضا تائبي (5/2/1391),خلیل میلانی فرد (6/2/1391),احسان امینی فر (6/2/1391),حمیدرضا هرندی (7/2/1391),آرش رضایی (13/2/1391),مریم افشار (1/1/1392),مریم افشار (16/1/1392),مریم افشار (14/12/1392),مریم افشار (1/3/1398),

نقطه نظرات

نام: كيمي   ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 - 07:08

قشنگ بود و غم انگيز


نام: علیرضا علیپور صفاریان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 - 10:33

نمایش مشخصات علیرضا علیپور صفاریان قشنگ و دلپذیر بود


نام:   ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 - 11:36

سلام زيبا بود


نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 - 14:57

این حسو خیلی خوب درک می کنم نفرت از کسی مثل پدر بزرگ و یا مادر بزرگ شاید خیلیا نفههمن حس ادمو ولی این حس واقعا وجود داره
خوب نوشتین
ولی اگه نمی گفتیم سکته مغزی کرده یا اخر می گفتین شاید بهتر می شود


نام: من   ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 - 17:47

خوب بود


نام: من   ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 - 17:47

خوب بود


نام: من   ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 - 17:47

خوب بود


نام: مرتضی مرتضوی راد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 - 19:29

مسلما این نوشته داستان نیست!!!


نام: احسان امینی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 ارديبهشت 1391 - 12:24

نمایش مشخصات احسان امینی فر
بسیار زیباست
احساس زیبایی در خواننده القا می شود
درود بر شما

خدای خوبی داریم ...
آنقدر خوب که با هر مقدار بار سنگین گناه ، اگر پشیمان شویم و توبه کنیم باز هم مهربانانه ما را می بخشد ...
و آنقدر بخشنده است که باز فرصت جبران را در اختیارمان می گذارد ...
آری خدای خوبی داریم ..
خدایی که مشتاقانه ما را می نگرد،
با چنین خدای بخشنده و مهربانی ؛ ناامیدی از درگاهش معنایی ندارد ...


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 - 11:35

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی کمی اول قصه لو رفته بود و موضوع سکته را لو داده بودید

شاید در اخر اگر می اومد و حتی مجهول می گذاشتید تا خواننده خودش استنتاج کند بهتر بود .

به هرحال ممنون داستانک خوبی بود .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.