پا کوتاه

زمین را یخ فرا گرفته بود و دانه های درشت برف سوار بر بال های باد،بر صورت ها تازیانه میزدند.برف سنگینی زده بود و پاها تا ساق غرق میشدند.کریم پا کوتاه از خانه بیرون آمد و بعد از بستن،آن را سه قفل کرد و سپس کفش های مشکی و پاره خود را ورکشید.شال گردنش را دور صورت خود انداخت و کلاه پشمی خود را بر روی سرش محکم کرد.ظهر شده بود ولی هنوز آفتاب در نیامده بود تا به گرمای لذت بخش زمستانی دلش را خوش کند.دیگر چیزی برایش نمانده بود تا با آن دل زخم خورده اش را جلا دهد.روزگار به سختی و کند میگذشت.تنها و اندوه زده.و چه سخت است تنهاییِ اندوه زده.از زمانی که مادرش رخت از دنیا بر بست از دار دنیا فقط نفس کشیدن برایش مانده بود که آرزو میکرد آن هم زودتر برود اما زندگی پر ملال تنها راهی بود که میبایست میپیمود و عطش تنهایی را با جرعه های مسموم زندگی سرکشید.چهل و اندی خزان را دیده بود و هیچوقت آبسال برایش معنا نداشت چرا که در جوانی بار سنگین مادر بیمار خود را بر دوش گرفت و هیچ چیزی از برای خودش نداشت و هیچوقت حتی فکر پیدا کردن جفت هم به ذهنش خطور نکرد چرا که مادرش برای او همه بود اما زمانه به کسی رحمی نداشته و ندارد اما گویی برای اون از هر کسی بی رحم تر بود.مسیرش دکان چوب بری فریدون درویش بود.تنها جایی که خودش را میتوانست از لجنزار تنهایی بیرون بکشد.برف از لا به لای درزهای کفشش نفوذ میکرد و سردی هوا دو چندان میشد ولی این سرما چیزی نبود که لرز بر اندامش بیاندازد.در نگاهش،سپیدی برف هر چقدر باشد نمیتواند سیاهی زمین و زمان را بپوشاند.روبروی در دکان ایستاد و کتش را تکان داد و با دست برف ها را از روی کلاهش زدود.زنگوله های بالای در با باز کردن به صدا در آمد که نشانه ای از ورود کسی به درون بود.کسی از دیدنش به وجد نیامد.انگار که کسی اصلا ورود نکرده بود.مستقیم پیش درویش فریدون رفت که پشت دخل نشسته بود و تسبیح میزد.سلامی گفت و علیکی گرفت.درویش چوب سیگارش را از روی لبانش برداشت و گفت:
_چطوری بابا؟
_نفسی میاد و میره.
_خدا مادرت رو بیامرزه.خدا رحمتش کنه،زن خوبی بود
_خدا همه ی مارو بیامرزه درویش
_کار و بار چطوره؟اوضاع و احوالت خوبه بابا؟
_نه درویش؛اوضاعم خوب نیست.اومدم پیشت یک کم باهات درد دل کنم و راهکار ازت بخوام.چون دیگه کسی به مغز پوک شده ام نمیرسید.
_بگو بابا
_راستش من واسه خرج دوا و درمون عزیز،مغازه رو فروختم و هر چی داشتم و نداشتم دادم رفت.الانم فقط یه خونه اجاره ای برام مونده که اونم میخوام نگهش دارم چون هرجاش رو نیگاه میکنم یاد مادر خدا بیامرزم میفتم واس همین نمیخوام از دستش بدم و فقط دل به همین دلخوش کردم وگرنه اگه همینم نبود مرگ موش...
_عه پسر!این چه حرفیه؟زبون گاز بگیر . استغفرالله.
_والله
_خب،باقیش
_الانم چند ماهه پول اجاره اون خونه مونده،مش ابراهیم با درموندگی دیروز اومد که اجاره میخواد و من هیچی ندارم.داری توی دست و بالت یه پولی قرض بدی؟
_چی بگم والله.دستم خالیه.خودت میدونی که چند وقت دیگه عروسی دختر کوچیکمه.
_آره راست میگی.
_فقط یادت باشه روح مادرت رو عذاب ندی.یه وقت برنگردی بری دوباره سر وقت خلاف و این داستانا.
_نه.حواسم هست
از صندلی بلند شد و رفت روی نیمکت نشست.درویش بلند گفت:
_جمال!یه چایی بیار واس آق کریم.
درویش به صورت جمال یک نگاهی انداخت و با چشم به او فهماند که برایش ببرد و سپس بلند شد تا به کارگاه سری بزند.دکان و کارگاه از هم سوا بود که توسط در کوچکی به هم وصل میشد.جمال استکانی برداشت و با دستمال دور گردنش آن را خشک کرد و قوری بزرگ روی سماور را برداشت و یک رنگ چای ریخت و برایش برد.دستش را دور استکان چسباند تا از گرمایش سود ببرد.صدای زنگوله در به صدا در آمد.کریم سر برگرداند تا ببیند چه کسی وارد دکان شده.رضا شش انگشت بود.اصلا تغییری نکرده بود.همانجور واترقیده و داغان.نگاهشان باهم برخورد کرد و چند لحظه ای به هم چشم دوختند.چهره اش دگرگون شد چون حوصله شنیدن خزعبلات او را نداشت.از پشت سرش آمد و دستی بر شانه اش گذاشت و گفت:
_به به!ببین کی اینجاست،عمو کریم.چه خبر؟چطوری؟
_بد نیستم.کارت رو بگو و برو.
_چقد گند اخلاق شدی؟قبلا خوش اخلاق تر بودی.
_حوصله ندارم.
_یه کاری برات دارم کریم پا کوتاه.
سرش را بلند کرد و نگاه سنگینی به وی انداخت.در حالی که استکان چای را روی نعلبکی میگذاشت گفت:
_خیلی وقته گذاشتم کنار.تو خودت خوب میدونی پس دهنت رو آب بکش.
_آلان که دیگه مادرت به رحمت خدا رفته و دست و بالت هم که خالیه.آمارت رو دارم.
_خفه شو.
درویش که متوجه حضور شش انگشت شده بود از کارگاه بیرون آمد و به سمت آن دو رفت.در حالی که سیبیل های زردش را دست میکشید به رضا گفت:
_راهتو بکش برو تا خودم پرتت نکردم بیرون.زود!
_سلام درویش.مگه چیکار کردم؟عجبا!کارت داشتم که اومدم.
_من باهات کاری ندارم.برو میگم.
از جای خود بلند شد و رفت به سمت در ولی ته دل کریم به قلقلک افتاده بود.با خودش کمی فکر کرد.او هم پشت سرش بلند شد تا بیرون از کارگاه گیرش بیاندازد.درویش بلند گفت:
_پسر...شیطون رو لعنت کن.
توجهی به حرفش نکرد و بیرون از دکان گیرش انداخت.
_کار چی هست؟
_آها!حالا شد.
_بنال دیگه.
_ببین یه خونه هست ته خیابون ۲۰ متری.خیلی وقته تحت نظر دارمش.هیچکی نمیره و نمیاد فقط هر چند روز یه بار یکی میره که نمیدونم چیکار میکنه و زودی هم میاد بیرون.فقط و فقط هم از دست تو بر میاد اگه هنوز همون کریم پا کوتاه باشی.
کریم سرش را پایین انداخته بود و فکر میکرد.سرش را بلند کرد و با استیصال به او گفت:
_تا شب بهم وقت بده.
_باشه مشکلی نیست.اگه خواستی شب بیا خونه ما.
_باشه.
در راه خانه هزاران فکر بر سرش آوار شد.نمیدانست چه باید بکند.از طرفی تاب رنجاندن روح عزیز را نداشت و از طرفی نمیخواست یادگارش را از دست بدهد.کودکی و لحظات شیرین کنار عزیز بودنش،در آن خانه ی کلنگی بود.
کنار خیابان توقف کرد.دست در جیب کتش فرو برد و سیگاری روشن کرد و به دیدن منظره سوختنش مشغول شد.زندگی او هم مانند این سیگار دود شد و به هوا رفت.آلان که سنش بالاتر رفته بود بیشتر مزه تلخ تنهایی را متوجه میشد اما با این چیزها عمر به باد رفته اش را دوباره برنمیگرداند.سیگار را در میان برف ها خاموش کرد به سمت خانه رضا شش انگشت رفت.با مشت بر در کوبید.صدایی آمد.صدای مادر رضا بود:
_کیه؟
_کریم هستم خاله مکرم.رضا هست؟
_سلام خاله.نه خونه نیست میگفت میخوام برم پیش درویش.
_اونجا باهم بودیم.جدا شدیم.
_خب حتما رفته پیش حاج عباس.
_ممنون خاله.
_قربونت.خدا مادرت رو بیامرزه.
حاج عباس سر کوچه بقالی داشت.رضا و چند نفر دیگر آتشی روشن کرده بودند و دور آن ایستاده بودند و حرف میزدند.از دور کریم را دید و به سمتش حرکت کرد.
_چی شد؟قرار بود شب بیای؟
_همین امشب میرم تو.
_امشب؟
_آره
_امشب که نمیشه باید ببین داستان از چه قراره.
_داستان از این قراره که من امشب میرم داخل خونه و تو هم بیرون کشیک میدی مثل قدیما.هرچی هم حاصل شد هفتاد من سی تو.
_سی؟عمرا.
_عمرا و کوفت!من دارم خطر میکنم.
_باشه قبول.هرچی تو بگی.
_قرار ما ساعت سر ساعت دو کنار دکه روزنامه فروشی سر بیست متری.
از هم جدا شدن هر کدام به سویی رفتند.
کریم در دلش غوغایی بود.انگار که در دلش رخت میشستند.لحظه ای نبود که صورت معصوم و بی گناه عزیز از جلوی چشمانش عبور نکند لذا آب ریخته شده را نمیتوان جمع کرد.
به خانه رفت و ساعات انتظارش را با دود سیگار پر کرد تا اینکه وقت قرار سر رسید.به سراغ وسایل قدیمی اش رفت و لباسش را تن کرد.هوا سردتر شده بود و سوز سرما استخوان خردکن.نزدیک دکه،رضا را دید که ایستاده و دستهایش را به هم میمالد.نزدیک شد و گفت:
_از کی اینجایی؟
_چهار یا پنج ساعتی میشه.
_چه خبر؟
_دور و ور ساعت هشت بود که یارو رفت داخل و بعد از چند دقیقه اومد بیرون.خبری نیست.
_باشه پس هوامو داشته باش.اگر چیزی شد صوت بزن و فرار کن.مثل قدیم.
_حله.
هوا آنقدر تاریک بود که چشم،چشم را نمیدید.کریم پا کوتاه از پشت درخت های کنار پیاده رو خزید و نزدیک دیوار شد.از همان شگرد قدیمی اش استفاده کرد.طناب را گره ای شل زد و بر تیرک روی دیوار انداخت و آرام آرام بالا رفت.دستانش رو بر دیوار تکیه کرد و خودش را به پایین سر داد.خانه بزرگی بود.برف سرتاسر حیاط را گرفته بود و حوض از شدت سرما یخ زده بود.در ورودی قفل بود.الماس خود را از کیف بیرون آورد و شیشه کنار قفل را برید.کلید پشت در بود و در را باز کرد.وارد شد.چراغ قوه کوچکش را روشن کرد.گویی وارد خانه اشباح شده بود.همه را خاک گرفته بود و سرما از در و دیوار بیرون میزد.خانه توسط پلکانی به دو قسمت جدا میشد.کفش هایش را در آورد و شروع کرد به گشتن خانه اما چیز با ارزشی پیدا نکرد به جز مقداری ظرف و سینی نقره.از پلکان بالا رفت.در انتهای راهرو در چوبی سفیدی وجود داشت که میشد حس کرد این اتاق نسبت به اتاقهای دیگر تفاوتی دارد.مستقیم به آن اتاق رفت و در را باز کرد.در قدیمی بود و حرکت لولاهای زنگ زده صدای گوش خراشی را ایجاد کرد که باعث شد سکوت خانه بشکند.
_صادق جان!پسرم؟تویی؟
لحظه ای قلب کریم از حرکت باز ایستاد.انگار خون در رگ هایش خشک شده بود.
_صادق؟
صدا،صدای یک پیرزن بود.راحت میشد فهمید.نور چراغ قوه به داخل اتاق مشخص بود.سریعا خاموش کرد.
_صادق، مادر چرا حرف نمیزنی؟
یعنی نور چراغ قوه را ندید؟
سرش را از در به آرامی به داخل اتاق چرخاند.سیاهی مطلق بر اتاق مستقر بود.با خودش گفت حتما پیرزن است،چراغ قوه را روشن میکنم اگر قیل و قال کرد دهانش را میبندم.چراغ را روشن کرد و خودش را به سرعت به کنار تخت رساند.نور را به سمت صدا گرفت.پیرزنی حدودا هفتاد یا هشتاد ساله روی تخت دراز کشیده بود و چشمانش به هم دوخته شده بود.لحظه ای سکوت همه جا را فرا گرفت.
_نه!تو صادق نیستی.تو بوی صادق را نمیدهی و حرفی هم نمیزنی.
کریم هیچ نگفت.انگار در آن لحظه لال شده بود.
_اگر دزدی هر چه میخواهی بگیر و با خود ببر.کمد کنار من مقداری النگو و انگشتر هست.آنها را بگیر و برو.
دیگر نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود.تعجب کرد.با چراغش به دور و ور اتاق نگاهی کرد.هیچ نبود جز سکوت و سکوت و سکوت و نور ماهی که از لابلای پرده ی اتاق بر صورتش میافتاد.یاد عزیز افتاد که چقدر شبیه اوست.صورتش،دستانش،موهای حنا بسته اش.اشک در چشمان کریم حلقه زد.پیرزن گفت:
_هنوز آنجایی؟
_آره مادر جان.
_پیدا کردی؟
_چیو؟
_النگوها و حلقه ی داخل کشو.
_نه.
_چرا نمیگیری و بری؟برشون دار و زودتر برو میخوام زودتر استراحت کنم.من از دار دنیا همینارو دارم.اینارم تو بگیر و برو.فقط دعا کن بخوابم و دیگه بیدار نشم.
_چرا مادر؟
_دیگه خسته شدم.چندین و چند ساله که تنهام.بچه هام بهم سر نمیزنن.این همه سال واسشون زحمت کشیدم ولی انگار که من مرده ام!کاش مرده بودم.خدا با زنده نگه داشتنم داره منو عذاب میده.چشم هم ندارم که ببینم.اگر هر چند روز نوه ام نیاد که از بوی گند خرابکاری خودم خفه میشم.تو بگو پسر جون!این دنیا ارزش زندگی کردن داره؟
کریم درنگی کرد.نمیدانست چه جوابی بدهد.اگر جوابش آره بود که دروغ گفته بود و اگر هم نه که حالش را از این بدتر کرده بود.
صورت عزیز هر لحظه جلوی چشمانش بود.پیرزن را میدید اصلا انگار خود عزیز را میدید.بغض کرده بود و حرف زدنش به تته پته افتاد:
_نه مادر،ارزش ندارد
_پس دعا کن که فردا صبح بیدار نشم
_من تورو میبرم پیش خودم ازت نگه داری میکنم به ارواح عزیز قسم.
_نه مادر،نمیخوام دیگه سر بار تو هم بشم.دیگه بستمه.
کریم پشت دستش را گاز گرفت تا پیرزن صدای هق هق زدنش را نشنود.برایش دعا کند که زودتر بمیرد؟آخر این چه دعاییست که به درگاه خدا بکند؟اگر خدا میخواست همچین دعایی را بشنود و مستجاب کند که دیگر اورا با این وضعیت و اینجور رها نمیکرد!
پیرزن را خواباند:
_دراز بکش مادر.
از گوشه تخت بالشتی را بلند کرد و در یک دستش گرفت.موهای روی پیشانی پیرزن را کنار زد و بوسه ای زد.پیرزن گفت:
_من که نمیبینمت پسرم ولی خدا عاقبت بخیرت کنه مادر.
_بخواب مادر.
بالشت را محکم روی صورت پیرزن گرفت و فشار داد.در حالی که اشک از چشمانش جاری بود و زار میزد با تمام توانش بالشت را فشار میداد.پیرزن تقلا میکرد ولی صدایی ازش در نمی آمد.ملحفه زیرش را در دستانش گرفته بود و میفشرد و پاهایش را تکان میداد.انگار خودش هم دلش میخواست.پس از چند لحظه دیگر تقلایی در کار نبود اما اشک های کریم همچنان برقرار بود و بر زمین میریخت.بالشت را از روی صورت پیرزن گرفت و به صورتش نگاهی کرد.انگار صورتش نورانی شده بود.از روی کمد کنار تخت عکس پیرزن را برداشت و در کیفش گذاشت و از پله ها پایین رفت.انگار دیگر سرما را احساس نمیکرد.احساس میکرد آرامش خاصی پیدا کرده است.از در بیرون رفت.رضا به سرعت به طرفش آمد:
_چی شد؟چی پیدا کردی؟
_هیچی یک کم ظرف نقره.
_همین؟
_آره،بیا همش مال تو.
بدون اینکه به رضا توجه ای کند به سمت خانه رفت.عکس پیرزن را از کیفش در آورد و کنار عکس عزیز بر روی دیوار گذاشت.

پایان






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش خرم فر (24/12/1399),حمید جعفری (25/12/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.