وقتی عمو آمد

هیچ وقت آن فصل از سال باغ نرفته بودم.
اگرهم رفته بودم خیلی کوچک بودم و چیزی به خاطرنداشتم. همه چیز عوض شده بود.درختان بزرگ گردو،تبریزی وتوت که همیشه درانبوه برگ های شاداب وسبز بسیارباابهت بودند،لخت ولاغر انگار مرده و جان در بدن نداشتند. گنجشک هاکه روزی دسته جمعی ایستگاه راروی سرشان می گذاشتند،فرز و چابک از تیر رس تیروکمان ما فرار می کردند،پف کرده بودند دربالای شاخه های درخت تبریزی آخرین اشعه های بی رمق خورشیدراشکارمی کردند،شب سردی درپیش رو داشتند. زمستان وبهار همچنان با هم در جدال بوده و به توافق نرسیده بودند. هوای کوهستانی آنجا سی چهل روزی از بهار عقب مانده بود.روی کوه های اطراف ایستگاه راه آهن برف تمیز نشسته بودکه ازدورمانند قله بستنی قیفی، شل، نوچ وسفیدِدرخشان آرام به پائین لغزیده بود. محوطه ایستگاه که درتابستان ها شلوغ وپرهیاهو بود ، سوت وکور بود ، پشه هم پر نمی زد.
عید نوروز سال 1352بودکه با نظرخانواده با میرزا علی یکی ازاقوام همراه شدم، قراربود سیزده روزعیدرا درخانه عمورضا بگذرانم. ازآنجا که قطارنیمه شب به ایستگاه می رسید وهمه خانواده عموخواب بودند همراه میرزا علی وخانواده اش به باغ آنها رفتم. یکی دوروزآنجا بودم. یک روزبعد از ظهرسواربراسب به سوی خانه عموکه درایستگاه راه آهن قرارداشت حرکت کردیم. میرزاعلی می خواست مراتحویل عمو بدهدخودش نفت بخردو بازگردد. سوار براسبی شدیم که دوطرف آن بشکه های خالی نفت محکم بسته شده بود. وقتی میرزاعلی می خواست طناب زین اسب که به آن تنگ رسن می گفتند را محکم کند یک پایش را روی شکم اسب گذاشت وچنان فشارداد گفتم الان شیهه اسب به هوا می رود، اما اسب بی خیال تکه پوست خشک درخت تبریزی را دردهان می چرخاند تا بجود. ازآنجاکه من همیشه درفصل تابستان وشلوغی آنجا بودم ایام عید برایم کمی غریب بود. محوطه ایستگاه خلوت بودگاه گداری خانواده ای روستائی با لباس های نو می آمدند و رد می شدند. همه آنها ازدور که مرا می دیدند خیره نگاه می کردندتا ازکنارم رد شوند.تعجب آور بود در ان فصل از سال ، آن روز و ساعت یک پسربچه شهری تک وتنها مقابل موتورخانه ایستگاه ایستاده بود.بچه هاپس ازعبور ازمقابل من همچنان گردن کج کرده ومراتماشا می کردند،بیشترلج مرادرمی آوردند. یکی از آن هاتخم رنگی توی دستش را هم به من نشان داد .
عمورضا مسئول برق ایستگاه بود. من مقابل موتورخانه او نشستم تا میرزاعلی برود و نفت بگیرد و برگردد. ازموتورخانه واطرافش خاطرات بسیارشیرین داشتم. روزهای تابستان زیادی اطراف آن بازی کرده بودیم روی موتوردیزل های اسقاطی وقدیمی شیطنت می کردیم. شب های زیادی تا نیمه شب توی موتورخانه را باعموگذرانده بودیم. اما آن روزموتورخانه سوت وکور بود. اطرافش خلوت بوددرتمام ایستگاه پرنده هم پرنمی زد. وقتی میرزاعلی بااسبی که دوبشکه بزرگ نفت به پشت آن بسته بودآمد فهمیدم او تنها بازمی گرددوخوشحال شدم که شایدعمو بازگشته است. امامیرزا علی درحالی که اسب را نگه داشته بود وطناب های اسب را محکم می کرد گفت :
- همین جا بشین رضا می آد تو رو می بره.
اصلا نظرمن راهم نپرسیدکه می خواهم بمانم یا با اوبروم. مات ومتحیرازحرف های اونشسته بودم که اسبش راهی کرد و رفت ، ازمن دورشد. تا بخود بیایم درپیچ آخرایستگاه و نزدیک سیمافور پائین او رادیدم که به دنبال اسب می دوید وکمی بعد در شیب جاده کنار ریل راه آهن گم شد. اسب ازشوق رسیدن به اصطبل باسرعت پیش می رفت. لحظه ای بعد نه اسب را می دیدم نه میرزاعلی را سکوت بودوسکوت که همه جا را پر کرده بود.جلوی موتورخانه نشستم وسرگردان ازاین که من باید بروم خانه عمو یا عمو می آید آنجا دنبال من .شاید بچه هایش را بفرستد. و یا شاید وقتی دسته جمعی از خانه باغ به خانه بالا می روند مرا با خود خواهند برد.
رفتم ازپنجره داخل موتورخانه را نگاه کردم آنجا هم خلوت وساکت بود.سکوتی که غم مرا بیشتر کردیاد خاطرات خوش گذشته افتادم. بوی گازوئیل وگریس برایم آشنا بود.
کم کم خورشیدپشت کوه های بلند و قهوه ای رنگ روبرو فرو رفت ومی دانستم شب تاریکی از راه می رسد.تجربه شب های تاریک آنجاراداشتم که فقط درخانه وکلبه های روستائی نورفانوس ضعیفی روشن بود ، سایه های بزرگ و ترسناک روی دیوار های کاه گلی رفتار اهالی را تقلید می کردند.موتورخانه هم که خاموش بود و موتوریست آن یعنی عمورضا معلوم نبوددرخانه کدامیک از اقوام یادوستانش دورسفره هفت سین عید نشسته بودآجیل می خوردندوخوش می گذراندند. غافل ازاینکه پسربرادرش تنها وغریب درجلوی موتورخانه منتظراو نشسته است. لحظه ای فکرکردم اگر ازعمو خبری نشدراه بیفتم و به باغ مادرجون یا میرزا علی بروم. اما با خاطره تلخ شبی که ازقطارپیاده شده بودیم وسه چهارکیلومترراه را از وسط ریل های راه آهن رفته بودم و حسابی خسته شده بودم ازآن تصمیم منصرف شدم. فکرکردم اگرمجبورشدم آنجا بمانم شب راکنارموتورخانه بین موتوردیزل قدیمی ودیواربسر ببرم. دوباره فکرکردم اگرقطارتهران از راه رسید سوارشوم ایستگاه ری پیاده شوم راه ازآنجا تا خانه را می دانستم.اما هیچ یک ازنقشه هایم عملی نبود، بیشتر رویا بود.دوران کودکی دوران غرق شدن دررویا هاست، رویاهای دست نیافتنی اما شیرین. من یک پسر بچه بی تجربه تنها وبی کسی درجائی غریب وتنهادرس تجربه می آموختم.غروب حسابی دلگیر شدم واشک چشمانم راپرکرد.آن طرف ریل های راه آهن پیرمردی را دیدم که کت وشلوارعیدبه تن کرده بودوچکمه بزرگی به پاداشت. دسته ای علف روی شانه داشت وبادست دیگرطناب گاوسفید قهوه ای را باخودمی کشید.درتابستان ها بارها آن صحنه را دیده بودم که پشت ریل راه آهن وقت توپ بازی از وسط زمین خاکی رد می شدند و بازی ما مدتی معطل می گذاشتند.. یادآوری خاطرات گذشته بیشترمراغمگین می کرد. فکرمی کردم همه کسانی که باآنهادرآنجا خاطره خوش داشتم آن ساعت کجا هستند چکار می کنند وآرزو می کردم آن لحظه آنها پیش من بودندکه نبودند.
دیگرناامید شده بودم که ازسمت سیمافورهمانجا که آخرین بارمیزرا علی واسبش رادیده بودم کسی به طرف من می آمد. ایستادم زنی بودکه آهسته به طرف من می آمد.کمی که دقت کردم روسری سفید او را دیدم همان روسری که وقتی مادرجون می خواست به میهمانی برودبرسر می گذاشت.کمی جلوتر آمدپیراهن بلند وگلدار مادرجون را شناختم.مادرجون با طمئنیه وآرام قدم بر می داشت دستش را در پشتش جمع کرده ، هرلحظه به من نزدیک می شد.آن لحظه بهترین هدیه خدا به من مادرجون بودکه به سوی من می آمد ، مرا با خود به باغ شلوغ خود می برد. شب همه دور چراغ گردسوز می نشستیم. مادرجون ازسماورطلائی کوچکش چای می ریخت شام می خوردیم. دیگرطاقت تنهائی نداشت با پشت دست چشمانم راپاک کردم ازمیان ریل های روی تراورس های چوبی به طرفش دویدم. انگاراوهم فهمیده بودکه من به قصد او می روم مستقیم به من نگاه می کرد. چند قدم مانده به او ایستادم صورتش را ازنزدیک دیدم اما او مادرجون نبود. روسری سفیدکه زیرگلو با سوزن بسته شده بود،دو دسته موی حنائی زیر روسری پیراهن بلندگل دارشلوارپارچه ای دبیت و حتی گالش های مشکی پلاستیکی اورا شکل مادرجون کرده بود.اومادرجون بوداما نه مادرجون من.مادرجون یکی دیگرازبچه های آن روستا. اوپیرزنی روستائی بودشکل ومانند مادرجون.آن روزها زن های روستای همه یک شکل بودند. وقتی یکهو ایستادم وجا خوردم پیرزن هم فهمید من او را باکسی اشتباه گرفته ام. مثل مادرجون ایستاد خندید گردن کج کردگفت:
- بچه کی هستی اینجا چی کارمی کنی منتظرکی هستی .
من فقط با چشمان اشک آلود نگاهش کردم. لهجه اش همان لهجه مادرجون بود جلو آمد دستی روی شانه ام گذاشت گفت:
- مهمون کی هستی خونوتون کجاست می دونی کجامی خواه بری؟
من سرم را پائین انداختم وچیزی نگفتم.
- پیرزن که دید تنها مقابل موتور خانه ایستگاه نشسته ام گفت :
- بچه شهری هستی ، برو همون جا بشین میان دنبالت توخط نروی ها قطار می آد برو بچه جون.
گفت و رفت از من دورشد. ناامید برگشتم جلوی موتورخانه .دلم می خواستدستم را بگیرد و مرا همراه خودش ببرد. پیرزنی که شباهت زیادی بامادرجون دارد حتما خانه گرمی دارد.کرسی دارد .وشب خانه گلی و محقرش پناهگاه خوبی خواهد بود همه مادربزرگ ها می توانند برای بچه ها ی دیگر هم بزرگی کنند. غربت آنقدر دندان نشان داده بود که من پسربچه کمرو خجالتی شهری راضی شدم همراه پیرزنی که گالشش شباهتی به گالش مادر بزرگ من داشت به خانه اش بروم .پیرزن از مقابل موتورخانه وزمین والیبال ،آب انبار و میله پرچم ایران گذشت مقابل ساختان بزرگ وبا ابهت سیمانی ایستگاه راه آهن ایستاد.درتوری اتاق رئیس ایستگاه رابازکرد ورفت داخل اتاق. جلوی موتورخانه نشستم. پیرزن از اتاق رئیس ایستگاه بیرون آمد رفت دورشد ، نزدیک سیما فور بالا بود . فریاد مردی که مرا صدا می کرد توجه ام راجلب کرد. مردی بلند قد با سیبلی های چخماغی بین درتوری و چهار چوب اتاق رئیس ایستگاه ایستاده بود بلند گفت :
- آی ریکا ب ِرو اینجِه هارشم کِن ریکا هسی.
فقط نگاهش کردم . دوباره با زبان فارسی گفت :
- آهای فامیل آقا رضا بیا اینجا الان آقا رضا با درزین می آد.
وقتی تردید مرا دید ، آمد بیرون با دو دست اشاره و مرا خطاب گفت :
- بیا پسر بیا توی اتاق بشین الان عموت می آد.
با کمروئی رفتم جلو.ازتوی اتاق صدای چند مرد بگوش می رسید که با صدای بلند صحبت می کردند. توی دفتر رئیس ایستگاه رفت پشت میز خودش نشست. عکس شاه در قاب بزرگی بالای سرش بود. شاه جدی به من نگاه می کرد مثل عکس بالای تخته سیاه توی کلاس درس .یاد کلاس ریاضی و معلم بد اخلاقش افتادم.کنارمیزبزرگ چوبی روی صندلی بزرگ چهارنفره قطار نشستم. دورتر تخت چوبی قدیمی قرار داشت که چندین بالشت وپتو روی آن انداخته شده بود ،هوس خوابیدن را زنده می کرد. چند مرد کنار هم روبروی من نشسته بودند، چای می نوشیدند. در میان آن ها فقط یک نفر شناختم. عمو مومن پیرمرد دکاندار ایستگاه بود. فصل تابستان که به ندرت سکه ای گیرمان می آمد می رفتیم واز مغازه اش آدامس خروس ، پفک ، تی تاپ و یا یام یام می خریدیم. مردی با لباس کارسرمه ای فانوس پرچم وچراغ قوه دردست کنار من نشسته بود. می دانستم راهبان است. سر خم کرد از بالا گفت:
- پسر برادرآقا رضا هستی؟
سرم را تکان دادم.
مرد سیبیلو به سیگارش پکی زد گفت:
- مش میرزعلی آمد سفارش کرد تو رو بیاریم تو دفتر اما من یادم رفت.
بعد خاکستر سیگارش را توی ظرفی ریخت گفت:
- قطار پائین تاخیرداشت داشتم درزین بالا رو می گرفتم یادم رفت، نیر باجی آمد گفت.
راهبان وسایلش را کنارش گذاشت لیوان چای را برداشت نگاهم کرد گفت:
- ناراحت نباش الان آقا رضا می آد زنگ زد گفت تواینجا هستی ، کلاس چندی؟
- دوم.
- ها پس هش سالته پسر من هم کلاس دومه اسمش نباته ، نباتعلی.
مردسیبلو از روی بخاری گازوئیلی کنارمیزش کتری وقوری را برداشت توی لیوان شیشه ای زردرنگی چای کم رنگی و بی جانی ریخت جلویم گذاشت.قندانی که توی آن قندکشمش نبات شکرپنیروشکلات ترش ویک مهره آهنی بودراکنارلیوان کشیدگفت:
- بیا چائی بخورتا عموت بیاد، ناراحت نباش عموت هم نیامد همین جامی خوابی هم گرمه هم امن.
به تخت چوبی ته اتاق وبخاری گازوئیلی اشاره کرد. فکرکردم آنجا بهترازکناردیوارموتورخانه و موتورهای اسقاطی است. پدر نباتعلی وسایلش را برداشت ایستاد که برود صدایی به گوش رسیدگفت :
- بیا این هم درزین ازبالا آمد .
گفت وازدفتر بیرون رفت.صدای درزین آمد ازمقابل ایستگاه رد شدکمی دورترایستاد، نزدیک موتورخانه. نمی دانستم تکلیفم چیست باید بروم بنشینم ویا چه . هیچ کدام از مردان توی اتاق به اندازه من از شنیدن صدای درزین خوشحال نشدند و هیچ عکس العملی ازخود نشان نداند، در حال که من می خواستم از خوشحالی پرواز کنم. هنوزیک جرعه دیگرچای توی لیوان من بودکه صدای موتوردیزل بلندشد.لامپ های شروع کردن به چشمک زدن. رئیس ایستگاه خوشحال به چشمک لامپ های قوی اشاره کردگفت :
- بیا این هم آقا رضا ، اون وردنیا هم که باشه اول شب توی موتورخونه حاضره ، آخه برق ایستگاه دستشه.
به یک باره همه لامپ های توی اتاق ،ایستگاه وتیرهای برق کنارریل ها تانزدیک سیمافورپائین که ازقاب پنجرهای بزرگ اتاق آنها را می دیدم چشمک زدند وروشن شد، نورهمه جا رافراگرفت.رادیوی کنارمرد شروع به خواندن ترانه کرد.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

فاطمه گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (27/12/1399),فاطمه گودرزی (27/12/1399),مریم موسوی (1/1/1400),

نقطه نظرات

نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 اسفند 1399 - 17:01

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی شیرین
احسنت
ادامه دارد
بین جمله ها خلوته

پیاز داغ بیشتری

خاطرات خلاصه نویسی شده است

سپاس از این که مهان خاطراتان بودیم

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.