روزهای ابری (قسمت نهم)

روزهای ابری
قسمت نهم

شطیطه گلشاهی
...بعداز ازدواج عمه شیرین که کوچکترین فرزند خانواده بود، فرزندان آقا جان یکی پس ازدیگری درمدت سه سال ازدواج کردند ،عمه فاطی با آقای عباسی که مردی خوش پوش وخوش مشرب و خوش صحبت بود،ازدواج کرد .
آقای عباسی دوره تزریقات و امورات پرستاری دیده بود
ودرمطب* دکترکاکوان * که ازپزشکان قدیمی شهرلاهیجان بودکارمی کرد.آقای عباسی آدم خوش اختلاطی بودوهمه فامیل دوستش داشتنددرآن زمان که افرادی کمی مهارت های پزشکی وپیراپزشکی داشتند، وجودافرادی مثل آقای عباسی درفامیل نعمت بزرگی بود.
عمو محمدرضا هم با زن عمو افسر که خانم بسیارمهربان ،آرام و خوش اخلاقی بودازدواج کرد.
واما عموتقی هم که آخرین پسرخانواده بودبازن عمو فاطی که درآن موقع دختری امروزی وازنسل جدید بودازدواج کرد.زن عمو فاطی به مدرسه رفته بودودرگروههای هنری آن زمان، که در مدارس دختران رایج بود عضویت داشت .
عمو تقی وعمومحمدرضا دراتاقهای طبقه بالای منزل آقا جان ساکن شده بودند.
آقاجان وپیله خانوم مثل هر زوج دیگری ازاینکه همه فرزندان شان ،ازدواج کرده بودند خوشحال ، وازخودشان راضی بودند .دراین میان تنها غصه همه، جدایی عمو عباس اززن عمو پری بعدازچندسال زندگی مشترک وداشتن فرزند پسری به نام حمید بود.مادرم هروقت که صحبت از زندگی این دونفر می شد آهی می کشید و
می گفت :عمو عباس مرد خوب وزحمتکشی بود،زن عمو پری هم زن خوبی بود .ماهمزمان باهم درخانه آقا جان سکونت داشتیم ،هیچوقت هم این دو باهم دعواو بگو ومگویی نداشتند. ولی انگاری یکجورهایی برای هم ساخته نشده بودندزن عموپری لاهیجانی نبود و باخانواده خودازاصفهان به لاهیجان مهاجرت کرده بودند .ز ن عمو پری یک روزبی خبر ،حمیدپسرش را برداشت و به خانه پدرش رفت ودیگر هم علیرغم پیگیری های عمو عباس و میانجیگری های فامیل، به خانه شوهرش برنگشت.با این وجود عمو عباس تا اخر عمرش عشق و علاقه خود به زن و پسرش را در دلش حفظ کرد و حاضر نشد با هیچ زن دیگری ازدواج کند.وهر وقت دیگران از زن عمو پری انتقاد میکردند و یا حرفی میزدند با انها با تندی برخورد میکرد.
خلاصه روزهایکی پس ازدیگری می گذشت .دراخرین زمستان عمر آقا جان در سال 1352
آقا جان چندروزی بود احساس کسالت وخستگی می کرد. ازاین رو فرزندانش به منزل پدری آمده بودند ، همه دور بستر آقاجان حضور داشتند آقا جان برمتکایش تکیه زده بود،تسبیح بدست زیرلب باخودش زمزمه می کرد .آقاجان برای آخرین بار به فرزندانش نگاه کرد ووصیت خود را تکرار کرد که بعدازفوتش او رادرشهرقم که به اعتقادش *دری ازدروازه های بهشت درآنجا بازمی شود* به خاک بسپارند.سپس روبه عمه فاطی کرد وگفت :فاطی جان ،پاپلوسی ( سیگاری ) برایم روشن کن. هنوزآقا جان چند پوک به سیگارنزده بود که ناگهان درمیان تعجب همه ،سرش به طرفی خم و به دیارباقی شتافت .
طبق وصیت آقا جان ،علیرغم مخالفت بزرگان فامیل وبدی آب وهوا بخاطر برف شدیدی که باریده بود ،پدرم وبرادرانش به این وصیت آقا جان جامه عمل پوشاندند وهمه فرزندان ودامادها وعروسان ،این پدر مقتدررا تا خانه ابدی اش در *قبرستان دارالسلام قم* بدرقه کردند. .
پدرم همیشه از آقاجان خاطرات جالبی برایمان تعریف می کرد. یک بارکه درکلاس اول مشق می نوشتم، مدادراازدستم گرفت وبه من گفت :
دخترم سعی کن از ابتدای نوشتن ،خوش خط وخوانا بنویسی .درقدیم خیلی روی این مساله سخت گیر بودند .پدرم آقاجان خیلی خوش خط بود.درآن زمان که ما به مدرسه می رفتیم لوح های حلبی داشتیم بادوات روی آن ها خط درشت تمرین می کردیم هروقت آقا جان می دید رعایت زیبایی واصول نوشتن رانمی کنیم امرمی کرد لوح حلبی رابشوریم وخشک کنیم ودوباره ازنو بنویسیم.
پدرم برایمان تعریف کرده بود ،درزمان رضا شاه که دستور کشف حجاب داده بودند اززنان می خواستند که بدون پوشیدن چادردرانظارعمومی ظاهر شوند.پاسبان ها درکوچه ها وخیابان ها چادرراازسر زنان محجبه وچادری
می کشیدند ،یکی از روزها پیله خانوم با چادربرای کاری به بیرون رفته بود.یکی از پاسبان ها ،چادررا ازسر مادرم کشید .مادرم خیلی ناراحت به خانه آمد واین ماجرا رابرای پدرم تعریف کرد .آقا جان آنچنان خشمگین شد که قلم رابرداشت نامه ای خطاب به رضا شاه نوشت و به دادگستری آن زمان که به آن عدلیه گفته می شد تحویل داد، درآن نامه ازاین پاسبان که چنین کارگستاخانه ای انجام داده بودشکایت کرده بود .این نامه آنچنان باخط خوش وانشای زیبا ،نوشته شده بودکه وقتی شکایت آقاجان به عدلیه رسید، رییس وقت عدلیه آن نامه را به تهران فرستادورضا شاه که خودآدم بی سوادی بود،بعداز دیدن خط آقاجان ونگارش زیبا ی نامه دستور دادکه مسئول پاسبانان لاهیجان ، ازآقا جان بخاطر چنین بی حرمتی وبی نزاکتی عذرخواهی کند ودرپاسخ نامه آقا جان نامه ای بدین مضمون فرستاده بود ،*که بسیار خرسندیم که درشهر کوچکی مانند لاهیجان شهروندی باسواد،فرهیخته باچنین خط ونگارشی وجوددارد*.
بعدازفوت آقاجان عمه نرگس که درهنگام فوت آقاجان در نوشهرحضور داشت ،خیلی غمگین و غصه دارشد.عمه نرگس آقاجان راخیلی دوست داشت وحتی یکبارهم از سرنوشتی که بخاطر تصمیمات آقاجان برایش رقم خورده بود،حرفی به زبان نمی آورد.
روزی که عمه برای برای مراسم سوم و هفته وارد خانه پدری شد، با دیدن برادران وخواهران داغدارش وعینک و کلاه دوری آقاجان بغضش ترکید .به هر گوشه و کنار خانه پدری که نگاه می کرد،برایش خاطره ای ازگذشته زنده می شد .صدای صحبت و هیاهوی خانواده پرجمعیتش درگوشش
می پیچید .یادروزهایی افتادکه کشاورزان ونوغانکاران برای تحویل برنج ،چای و ابریشم به منزل شان می آمدند وآقاجان ارام و با حوصله به حساب هایشان رسیدگی می کرد.
همه غصه دارو غمگین بودند ودراین وسط عمه دلش ازهمه بیشتر برای عمو عباس
می سوخت که باید باغم فقدان پدرو نبودن همسر وفرزندش کناربیاید .عمه نرگس باخودش فکر می کرد روزهای سخت درزندگی هرزنی هست .
خودش بارها درنوشهر بادردغربت ،خستگی ومشکلات زیاد دست و پنجه نرم کرده بود وهیچوقت حاضر نشده بود پدر،مادر، برادران وخواهرانش رادرجریان مشکلاتش بگذارد.بعضی روزها ازشدت خستگی وکار وسروکله زدن بابچه ها دلش نه می خواست لقمه ای بخورد و نه چیزی بنوشد ،فقط می خواست ساعتی بخوابد تابتواند دوباره روی پاهایش بایستد و به اهل منزلش خدمت کند.پیش خودش فکر می کرد چرا پری خانم همسر عباس برادرکوچکترش بااینکه زندگی خیلی راحت تری ازاوداشت زندگی اش رارهاکرد وبه خانه پدرش رفت وحمید برادرزاده کوچکش راازداشتن پدر وخانواده محروم کرد.عمه نرگس باخودش اندیشید
آیا اوکاری درست می کند یازنانی مثل پری خانوم؟
واقعا چه کسی می داند تصمیم درست چیست؟اینکه آدم به خودبیندیشد وفارغ ازهرگونه سختی ومشقتی بارزندگی ومسئولیت هایش رابردوش دیگران بگذارد،
ویا بایستد و باتمام قوا وتوانش به دیگران عشق ورزیده وزندگی ببخشد؟
حتما عمه نرگس باتدبیر ودنیا دیده می دانست فقط گذشت زمان وآینده است که درستی وهرنادرستی هرتصمیمی رامشخص خواهدکرد.

پایان قسمت نهم

این قصه ادامه دارد....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.