روزهای ابری (قسمت هشتم)

روزهای ابری
قسمت هشتم
شطیطه گلشاهی
منزل آقاجان ،دریکی ازمحلات قدیمی لاهیجان به *نام میدان* بود ،این کوچه نمونه ای بارز از کوچه های آشتی کنان بود.کوچه هایی باریک که بخاطر کم عرض بودنشان به کوچه های آشتی کنان معروف بودند.البته درحال حاضر ، باوجود عقب نشینی منازل ، تغییراتی کرده است ولی هنوز هم ازآن محله های باصفاست که حال وروز قدیم رادارد.
دریکی از بعدازظهرهای گرم وشرجی لاهیجان که عمه نرگس برای دیدن خانواده اش به لاهیجان آمده بود،درب منزل به صدادرآمد.عمه نرگس چادرش رابه سر کرد وطبق عادت آن روزها که آیفونی نبود،پرسید: کیه؟صدایی ازپشت در نیامد .عمه درراباشک و تردید بازکرد ودید جوانکی درحدودبیست ساله بالباس وظاهری امروزی وخوش صورت، بیرون در ایستاده است .جوان سلام کرد وبالبخندپرسید :ببخشید منزل آقای گلشاهی؟عمه پرسید:کدام گلشاهی ؟ دراین کوچه چند گلشاهی خانه دارند.جوان گفت :هادی گلشاهی .عمه نرگس گفت :بله فرمایش تان؟
جوان گفت :ببخشید من محمد کارگزار هستم ،برای خواستگاری ازدخترتون ،شیرین خانوم خدمت رسیده ام و....
عمه نرگس نگاهی با تعجب به سرتاپای این جوان کرد ،هنوز ریش وسبیل این پسر جوان حالت مردانه ای به خودش نگرفته بود .عمه باخودش فکر کرد، عجب! این شیرین خواهر کوچکمان چه فکری کرده،آدرس خانه رابه این پسرک داده بیادخواستگاری اش !!!
تازه این پسر ازشیرین هم ناپخته تروبی تجربه تر هست ،پاشده تنهایی ،آمده خواستگاری !!!
عمه نرگس گفت :پسرم اول اینکه من دختری ندارم،شیرین خانوم خواهرکوچکم هست. بعد هم ازمن می شنوی ، شما هنوز خیلی جوانید!! بهتره بروید کمی بزرگتر وباتجربه تر شوید و بعد به خواستگاری خواهرم بیایید .بعدهم درمیان بهت وتعجب محمد آقا ،درب منزل رابه روی این پسرجوان بست.
عمه نرگس وقتی دررابست به اهل منزل چیزی نگفت.این وسط فقط عمه شیرین جوان سراسیمه ونگران به خواهر بزرگترش که بیست وچندسالی ازاو بزرگتر بود نگاه می کرد . عمه نرگس باخودش فکر کرد که چگونه این مسئله رابا شیرین درمیان بگذارد . هنگام خواب عمه نرگس ،عمه فاطی و عمه شیرین به یادایام قدیم به سرسرا درطبقه بالا رفتند .
عمه نرگس درحالی که داشت موهای لخت وصاف مهوش راشانه می کرد ، ازعمه شیرین پرسید: شیرین جان جریان این محمد چیست ؟عمه شیرین که احترام زیادی برای خواهربزرگترش قائل بود، با خجالت گفت :خواهر جان، محمد، اهل تهران هست ودربهداری نیروی دریایی ارتش کارمی کند .درطبقه پایین منزل کرایه ای مان در رشت ،اتاقی کرایه کرده است .
عمه شیرین بعدازاتمام دوره دبیرستان ،علیرغم مخالفت آقاجان بااصرارخودوواسطه گری بقیه اعضا خانواده، درسپاه دانش آن زمان پذیرفته شده بودودوره آموزشی خودرا درشهررشت ،سپری می کرد.آقا جان بعدازپذیرش این موضوع شخصا به رشت رفته واز یکی از دوستانش که پیشنمازمسجدی در رشت بود اتاقی برای عمه شیرین وچهاردختر دیگر لاهیجانی کرایه کرده بود.اما ازقضای روزگار ، محمدآقا نیز بایکی ازدوستان خود در طبقه پایین همین منزل اقامت داشتند.
عمه شیرین به عمه نرگس گفت :
بخدا خواهرجان من آشنایی خاصی بامحمد ندارم ،فقط یک روز که درتمرین تیراندازی با *اسلحه ام یک* دستم آسیب دیده بودبه پیشنهاد یکی ازدوستانم ،پیش محمدآقا رفتیم وایشان دستم راپانسمان کرد.عمه فاطی که تاکنون ساکت بودوبه حرفهای خواهرانش گوش می کرد ،یکدفعه به حرف آمد وگفت :
نرگس خانوم ،زندگی من وتوبخاطر سخت گیری های آقاجان اینطوری شده ،توروخدا نگذار سرنوشت شیرین هم مثل ماشود.عمه نرگس با مهربانی به چهره فاطی خانوم خواهردومش نگاه کردوگفت :
فاطی جان،یعنی تو، که ازشیرین بزرگتر هستی وهنوز مجردی،مشکلی بااین مسئله نداری؟!عمه فاطی آهی کشید وگفت:بخدا نرگس خانوم دلم نمی خواهد شیرین هم مثل ما چوب این عتقادات وسخت گیری های بیجا رابخورد،وآرزو دارم که شیرین هرچه زودتر سروسامان بگیرد .عمه نرگس سکوت کرد و چیزی نگفت . وقتی همه به خواب رفتند ، عمه نرگس باخودش فکر می کرد که چقدرزمانه تغییر کرده وسرانجام این ماجرا چه خواهد شد؟
مادرم برایمان تعریف کرده بود
که محمدآقا منصرف نشد وباردیگر به همراه یکی ازدوستان متاهل خودوهمسرش باگل وشیرینی برای خواستگاری آمدند .این بارهم جوابی به محمد آقا داده نشد ومادرم که علاقه وسماجت محمدآقا رادیده بودوعلاقه خاصی هم به عمه شیرین داشت به محمدآقا تاکید کرده بود که حتما باید به همراه خانواده برای خواستگاری به منزل آقا جان بیایند.
مادرم همیشه میگفت :به قول قدیمی هااگر پسری واقعا دختری را بخواهد، باید اینقدر برود و بیایدتا هفت‌جفت کفش پاره شود ، به این راحتی که نباید به خواستگار جواب مثبت داد.
مادرم می گفت :شیرین خانوم خواستگاران خوبی داشت ویک روز که من باشیرین درمورد ازدواجش صحبت کردم ،به من گفت :خانم آغا جان، میدانی که من دختری نیستم که روی حرف آقاجان ،شما ،برادران وخواهرانم حرفی بزنم .اگر شما بگویید بامحمد ازدواج نکنم من مطیعم.
ولی بخداقسم اگرجز محمد ، پسر شاه هم به خواستگاری ام بیاید ، بااوازدواج نخواهم کرد .
بعدازاین بودکه مادرم متوجه شد که شیرین عاشقانه محمد آقا رادوست دارد وهمین امر سبب شد که مادرم تمام تلاشش را برای جلب موافقت آقا جان انجام‌دهد.
وبالاخره بعدازگذشت چندماه عمه شیرین ومحمد آقا باهم ازدواج کردند وبه خاطر شرایط کاری هردو نفر، دررشت ساکن شدند.
بعدازمراسم ازدواج عمه شیرین، همه به سراغ زندگیشان رفتند .
عمه نرگس هم به نوشهر برگشت و غرق در امورات روزمره زندگی
با همسر و فرزندانش شد.
عمه باخودش فکر می کرد که بعدازگذشت بیست وچند سال چقدرهمه چیز تغییر کرده ،آن زمان همه چیز تحت نظروفرمان آقاجان بودوالان شیرین جوان توانسته بود باکسی که عاشقش بوده ازدواج کند.عمه حق داشت؛
به قول پدرم:
واقعا که هر دوره ای برای خودش یک جوری هست...

پایان قسمت هشتم

این قصه ادامه دارد.....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.