روزهای ابری (قسمت ششم)

روزهای ابری
قسمت ششم
شطیطه گلشاهی
عمه نرگس همانند یک فرشته به زندگی آقای مهدوی بخصوص به مهوش کوچک عشق وزندگی بخشید .خودش تعریف می کرد، وقتی مهوش را برای اولین باربه حمام بردم ، دربدنش کبودی وزخم هایی دیدم .موهایش مدت ها بودکه مرتب شانه نشده بود. به موهای صاف ولختش دستی کشیدم ،ازمنظر وزری پرسیدم: چرااینقدر بدن مهوش زخم وزارهست؟ دخترها گفتند: وقتی مادرمان به رحمت خدارفت ،ما و پسرها به مدرسه می رفتیم ،مهوش صبح ها درکوچه می رفت وبازی می کرد. بعدازظهرها هم زورش رانمی کردیم بازبه کوچه ،خوب کتک می خورد و زمین می خورد برای همین بدنش اینطوری کبود هست.عمه نرگس حتی متوجه شد که مهوش به خاطر اینکه درهنگام درس خواندن مزاحم بچه ها می شد و بهداشت فردی اش رارعایت نمی کرد ،گاهی اوقات حتی ازخواهران وبرادرانش هم کتک می خورد .
عمه نرگس موفق شده بود باآقای مهدوی وهمه فرزندانش ،بجز منظر ارتباط خوبی برقرارکند.شاید چون منظر، دختر بزرگتر بودو به راحتی نمی توانست حضور یک زن دیگر رادرجایگاه مادرش بپذیرد وعمه بخوبی این مساله رادرک کرده بودوهمین باعث شده بودکه با کج خلقی ها ولجبازی ها ی منظر، به راحتی کناربیاید .اما درعوض، زری که دختر دوم خانواده بود ،باعمه نرگس همراهی وسازگاری خوبی داشت .زری دختری نوجوان وبه نسبت منظر زیباتر و دلنشین تر بود.بعضی روزها که ازدبیرستان به منزل می آمد ومی دید عمه ازانجام کارهای خانه و نگهداری مهوش خسته شده است ،درانجام کارهای منزل تاحدی که درتوانش بودکمک می کرد.
حسین پسر بزرگتر آرام ،متین وحرف گوش کن ترازحسن بود.حسن که کوچکترین پسر خانواده بود،پرانرژی وپرجنب وجوش بودوعمه عاشق موهای مشکی وفرفری وپرپشت این پسر بود.
بااین وجودگل سرسبد فرزندانش مهوش بود.عمه همیشه بهترین لباس ها ووسایل رابرای مهوش تهیه می کرد.یادم هست مادرم می گفت :اولین باری که بعدازگذشت چندماه عمه به همراه خانواده اش به لاهیجان آمدند، ازدیدن مهوش متعجب شدم .مهوش باآنچه که درروز اول درمنزل آقای مهدوی دیده بودم زمین تاآسمان فرق می کرد . مهوش هم ازلحاظ ظاهر وهم عادات رفتاری تغییرات چشمگیری داشت.عمه برای مادرم تعریف کرده بودکه روزها که آقای مهدوی سرکار و بچه ها به مدرسه می روند ،من می مانم ومهوش .باهم ابتدا خانه راتمیز می کنیم و بعدبرای خرید به بازارمحلی نوشهر می رویم .دربازارمهوش ازدیدن مرغ محلی ،مرغابی ،اردک ،تخم مرغ اردک وغاز ومیوه های رنگارورنگ وسبزی های دسته شده غرق لذت می شود.گاهی اوقات هم سری به نانوایی پدرو فروشگاه برادرش محمدعلی می زنیم .
خلاصه عمه نرگس علاقه وتعصب عجیبی نسبت به فرزندان همسرش داشت و هرزگاهی که به زادگاهش لاهیجان می رفت ،همه فرزندانش را باخودبه خانه خویشاوندانش می برد .این علاقه وتعصب وبرخورد عمه باعث شده بودکه همه فامیل ،فرزندان آقای مهدوی را به عنوان فرزندان عمه بپذیرند وآن ها راهمانند اعضای فامیل دوست داشته باشند .
باخودم فکر کردم هنوز هم بازارهای محلی شمال ،همان حس وحال قدیمی وسنتی اش راحفظ کرده است.شاید کمترکسی باشد که به شهرهای شمالی برود وازاین بازارها خاطره ای نداشته باشد .باقدم گذاشتن دراین بازارها شور زندگی دردرون آدم جاری می شود.فروشندگان مردوزن ازابتدای صبح باصدای بلند جنس هایشان رابازبان محلی به رخ خریداران می کشند.زنان فروشنده چادربه کمر وگاها بابچه هایی که به پشت شان بسته اند محصولات خانگی شان را به مشتریان می فروشند .دراین میان دیدن ترب های بزرگ سفیدوسیاه ،ازگیل کوهی ،تمشک وحشی ،سیر تازه ، اشپل ماهی و ماهی های تازه که گاهی اوقات هنوززنده و تکان میخورند ، همراه بابوی سیر ونارنج واسپند دودشده واقعا وصف نشدنی هست .حتما مهوش کوچک درآن روزها باعمه نرگس مهربان وباتدبیر حس خوب زندگی راتجربه می کرد حتما اینطور بودکه این دختر کوچک عقب مانده ،حاضر نبودلحظه ای این زن تازه وارد رارها کند وهمیشه دوست داشت درکنارش بنشیند وگوشه چادرش رامحکم بگیرد.

پایان قسمت ۶

ادامه دارد....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.