روزهای ابری (قسمت چهارم)

روزهای ابری
قسمت چهارم
شطیطه گلشاهی

امروز صبح وقتی ازخواب پاشدم هوابارانی بودو حال وهوای شمال راداشت .زمانی که بچه بودم ، درهمه فصول چکمه وچتردرجای کفشی دیده می شد.هوس کردم تاس کباب درست کنم ،ناخودآگاه یادم به تاس کباب های عمه نرگس افتاد .هروقت که چندروزی به دیدن عمه نرگس به نوشهر می رفتیم ،حتما یکی ازغذاهایی که عمه نرگس برای مان درست می کرد تاس کباب بود.بالاخره باگذشت سال ها و ازدواج پدرم و عموعباس وعمو جعفر و اصلاحات ارضی وازدست دادن املاک وقدرت اربابی ،آقا جان کمی نسبت به ازدواج دخترانش انعطاف بخرج داده بود و احساس کرده بود شاید با حضور عروسان باید عمه نرگس به خانه بخت برود. عمه نرگس که درزمان جوانی خواستگاران خوبی داشت ،الان دیگر به دهه چهارم زندگی اش رسیده بود و موقعیت های خوبش راازدست داده بود.مادرم برای مان تعریف کرده بود که روزی قرارشد خواستگاری برای عمه نرگس بیاید .آقای مهدوی مردی درحدودشصت سال که همسرش یکی دوسال قبل درگذشته بود. صاحب شش فرزند به نام های محمدعلی،منظر ،زری ،حسین ،حسن ومهوش بود .ازمیان فرزندانش محمد علی ازدواج کرده بود.منظر ، زری ،حسین ،حسن ومهوش مجرد بودند .مهوش ،دختر کوچک خانواده که نه ساله بودمبتلا به سندرم داون وبه زبان خودمانی منگول بود.آقای مهدوی مرد خوش مشرب وخوش گذرانی بود،چنددرمغازه در بازار نوشهر داشت ،وضع مالی اش هم نسبتا خوب بود .دراین دوسالی که همسرش فوت شده بود دخترانش منظر وزری درکنار درس خواندن ، کارهای منزل راانجام می دادند وبه خاطر کار زیاد،کم کم به ازدواج پدرشان رضایت داده بود.آقای مهدوی توسط دوستش که اهل لاهیجان بودبا خانواده ی گلشاهی آشنا شده بودوبه خواستگاری عمه آمده بود.
درابتدای امر همه متحیر بودند ،چطور چنین زنی که خواستگاران خوبی داشت باچنین شرایطی ازدواج کند؟!آقا جان این وسط ازهمه پریشان تر بود .شاید به نحوی خودش رادراین قضیه مقصر می دانست .اگر عمه نرگس درزمان خودش ازدواج کرده بودالان صاحب فرزند و همسر مناسب تری بود.آقای مهدوی هفده سالی ازعمه نرگس بزرگتر بود وصاحب خانواده پر جمعیتی بود،خصوصا فرزند آخرش مهوش که عقب مانده ذهنی بود ونیاز به توجه ومحبت ویژه مادرانه ای داشت که شاید منظر وزری خواهران بزرگترش نتوانسته بودند جای خالی مادررابرای این کودک معصوم پرکنند.بعدازرفتن آقای مهدوی هیچ یک ازبرادران چیزی نگفتند همه فکر می کردند این عمه نرگس هست که باید خودش انتخاب کند ،یادرخانه پدربماند ویا به خانه بخت برود.کسی نمی داند که عمه نرگس آرام وتودارباخودچه فکری کردولی بعدازچندروز،عمه قبول کرد که باآقای مهدوی ازدواج کند وپابه خانه ای بگذاردکه همه بی صبرانه منتظر کسی بودند که باردیگر به خانه سروسامانی بدهد و ازبار زندگی شان بکاهد .
مادربرایمان تعریف کرد که چون همسر آقای مهدوی درگذشته بودوفرزندانش هم بزرگ بودند عمه نرگس علیرغم اصرارآقای مهدوی قبول نکرد جشنی بگیرند ومی گفت این جشن شاید برای فرزندان آقای مهدوی خاطره خوبی به جای نگذارد. مادرمی گفت آن روزها وسایل ارتباطی ونقلیه مثل الان فراوان نبودو بااینکه فاصله لاهیجان دراستان گیلان ونوشهر دراستان مازندران چند ساعتی بیشتر نبود ،رفتن عمه نرگس به خانه بخت به حساب رفتن به غریبی ودوری ازوطن حس غمگین و نوستالوژیکی داشت .بالاخره دریک روز مثل بقیه روزها ی بارانی وابری لاهیجان ، آقاجان و پیله خانم باچشمانی غمبار دختربزرگ شان نرگس خانم ر
ا آرام وبی سروصدا راهی نوشهروخانه بخت کردند .

پایان قسمت چهارم

ادامه دارد.....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

افشین رضایی (14/11/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.