روزهای ابری ( قسمت اول)

????️????️????روزهای ابری ???? ⛈️????️⛅
داشتم اتاق راتمیز می کردم ناگهان کتاب قرآن قدیمی پدرم رادیدم .قرآن رابازکردم، واقعا قدیمی ها چه رسم قشنگی داشتند اسامی اعضای خانواده تاریخ تولد و تاریخ فوت شان رابه ساعت در صفحان سفید یادداشت می کردند .موقع تولد رابا کلمات قشنگی مثل نور چشمی خانم .......یا آقای ..... ودر پایان هم می نوشتند خداوند متعال عاقبت این نوزادمعصوم راختم به خیر کندو درادامه چند سطری خالی برای ثبت تاریخ فوت شخص جا می گذاشتند .
چنان تحت تاثیر قرارگرفتم که ادامه نظافت راکنارگذاشتم و با علاقه متن هایی که پدرعزیزم باخط خوش نوشته بود خواندم .
ناگهان تاریخ فوت عمه نرگس عزیزم نظرم راجلب کرد .عمه نرگس ازپدرم یکسال بزرگ تر بود واز پدرم زودتر هم فوت شده بود.
پرنده خیالم پرکشید به سال های دور وبه خاطرات خانه قشنگ پدری.یادروزهایی افتادم که عمه نرگس گل از نوشهر به منزلمان می آمد وصبح های زودبرای خواندن نماز صبح چادرسفید ومقنعه گلدارش رامی پوشید و روی سجاده زیبایش می نشست و نماز می خواند همیشه گل های یاس ومحمدی خشک شده درجانمازش بود و صبح ها بوی خوب این گل ها مشام آدم رانوازش می کرد ، صدای اذان صبح مسجد آیت الله کوشالی و صدای باران و نجوای آرام دعا ومناجات عمه نغمه زیبایی بود که آرامش رادرعمق وجودم جاری می ساخت.
یک روز صبح که ازخواب بیدارشده بودم ،ازایوان طبقه بالا به حلقه هایی که ازقطرات باران درحوض وسط خانه بوجودآمده بودند نگاه می کردم ،ماهی های قرمز داخل حوض زیر این حلقه ها بالا وپایین می شدند وصحنه زیبایی بوجود آورده بودند .قطرات باران برروی برگ ها وگل های شمعدانی که درچهارسوی حوض قرارداشتند، فرو می نشست وآرام درداخل حوض جاری می شد. عمه جان نمازش راتمام کرده بود.برگشتم وبه صورت زیبا ونورانی وکشیده اش نگاه کردم .آرام نگاهش راازمهرهای تسبیح به طرف من برگرداند. بالبخندی زیبا جواب سلامم راداد.وقت راغنیمت شمر دم تا سوالی که همیشه درذهنم بالا وپایین می شد راازش بپرسم . پرسیدم عمه جان شما که مدرسه نرفتید چطور قران می خوانید؟ پاسخ داد:قرآن خواندن را ،پدرت محمدعلی آرام آرام به من درخانه یادداد،بازپرسیدم چطور شما که دختر یکی ازاربابان لاهیجان بودید ووضعیت مالی خوبی داشتید به مدرسه نرفتید ؟ آن موقع مدرسه دخترانه درلاهیجان بود؟
بالبخندی آرام گفت :چرا عزیزم در آن سالها (سالهای 1305) مدرسه پسرانه ودخترانه ابتدایی درلاهیجان بودولی آقاجان و پیله خانم (-درزمان شمالی یعنی خانم بزرگ) خدابیامرز می گفتند دخترها اگه بروند مدرسه و خواندن و نوشتن را یادبگیرند به پسرها نامه می دهند واین حرفاو.....
حتی دراین حالت نوعی رضایت ومهربانی در چشمان وصورتش نقش بسته بودوهیچ اثری از ناراحتی وخشم رادرچهره مهربان وزیبایش ندیدم.
عمه نرگس همیشه برای من مظهر صبر و غرور و خویشتن داری بود.خیلی چیزها پدرومادرازعمه نرگس برای من وبرادروخواهرهایم تعریف کرده بودند .هروقت که صحبت عمه نرگس می شد پدرم با آهی ازدل می گفت:نرگس خانوم درزمان جوانی اش برورو وزیبایی خاصی داشت ،درفامیل وجاهت و متانت وکدبانو گری اش زبانزد بود
ولی آقا جان خدابیامرز که دراون زمان برای خودش برو و بیایی داشت ، هیچ کس را درحد واندازه های نرگس خانوم نمی دید . پدرگاهی اوقات پک عمیقی به سیگارش می زد وجوری درفکرفرو میرفت که انگار خاطرات قدیمی مثل فیلمی جلوی چشمش رژه می رفت می گفت :شاید هم یکی ازدلایل دیگری که ارباب هادی به خواستگارهای نرگس خانوم جواب رد می داد این بود که نرگس خانم ازهمان دوران کودکی خیلی زرنگ وکدبانو بود وهمیشه دم دست آبجی خانوم (آبجی مادربزرگ پدری پدروعمه نرگس )راه می رفت همه فنون خانه داری و آشپزی را ازایشان یادگرفته بود وآقا جان یک جورهایی به وجوداین دختر زرنگ وعاقل درمنزل وابسته شده بود.
پدر می گفت :آن موقع ها مثل الان نبود.بچه ها تابزرگ می شدند باید درخانه مسئولیت هایی را به عهده می گرفتند .پسرها کارهای بیرون ودخترها کارهای منزل انجام می دادند واین وسط بچه های بزرگ تر باربیشتری رابردوش می کشیدند .یادم هست پدر خیلی عمه شیرین عمه کوچک مان رادوست داشت هروقت درموردش صحبت می کرد لبخندی می زد ،همیشه سربه سر مادرم می گذاشت و می گفت این شیرینی من رابد بخت کرده آخه عمه شیرین گل واسطه ازدواج پدرومادرم بود.عمه شیرین دختر زرنگی بود ودرخیاط خانه خانم فروتن مادرم رادیده بود و بااینکه دراون زمان دختر کوچکی بود اصرارکرده بود که ختما پدرم ،مادرم راببیند و اینکه مادرم دختر لایقی هست واین دو کنارهم خوشبخت می شوند که الحق هم خیلی درست گفته بود.بگذریم پدرم می گفت :این آخری ها مثل این شیرین که رفت درس خواند وبرای خودش معلمی شد زیاددیگر سخت نمی گرفتند.شاید نرگس خانوم هم اگر درس می خواند برای خودش الان معلم ویاکارمتدی شده بود.بالاخره هردوره برای خودش یکجور هست.
????????????????????????????????????????
[پایان قسمت اول ادامه دارد....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروز پورصفر بروجنی (27/10/1399),شطیطه گلشاهی (1/11/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.