محبوس غم فصل یک سوالات بی جواب

قدم هایش مثل سابق نبود هیچ اثری ازلبخندهای همیشگی وشلوغی هایی که
زمین رابه لرزه درمی آورد نبود.
دیدی که به دنیاداشت سرد بودومملو از وحشت ،به او که نگاه می کردم انگارکه
او رانمی شناختم.
چیزی ازسمیرایی که در خاطراتم وجود داشت نمانده بود،جلورفتم که او را
درآغوش بگیرم امابدون توجهی به من،راهش راکج کرد.
نه حرفی،نه برخوردی.کم کم دلهره ی عجیبی تمام تنم رافراگرفت.
کیفم را به طرف میز پرتاب کردم وخود نیز روی کاناپه ولوشدم.صدای تیک تاک
ساعت روی مخم رژه می رفت.
سمیرا: مامان من بادوستام،داخل کافه ی سرکوچه قرار دارم میرم و نیم ساعت
نشده برمی گردم.
مامان: آخه،سمیرا
وبدون اینکه جواب مرابشنود،خانه راترک کرد چشم به ساعت دوختم
.بیشترازوقتی که که تعیین کرده بود شد وبرنگشت دلم شور می زد ،ازبی قراری با
گوشه ی پیراهنم ور می رفتم.
درهمین حین بود که صدای چرخاندن کلید آمد.سمیرا داخل شد.
مامان:سمیرا گفتی نیم ساعت ،االن ساعت ونگاه،دوساعته...اصال به حرف من
اهمیت نمی دی،همین جور سرت ومی اندازی پایین ومی ری؟
سمیرا:شما به من اهمیت می دی که من...
مامان: چی؟
سمیرا:مامان قبلا که سرمو پایین می انداختم ومی رفتم،شماکجا بودی؟ الانم
مثل قبل،هه...
12 / محبوس غم
وبه سمت اتاقش رفت و در را محکم کوباند.
بغضی گلویم را می فشرد.
-این دو سال ، چی تغییر کرده !چرا با مامان خودش این برخورد و داره؟یعنی
مستحق این رفتارم؟
برای شام غذای مورد علاقه اش رادرست کردم ومیز را چیدم.
مامان:سمیرا دخترم،بیا شامتو بخور.سمیرا،سمیرا
سمیرا بعد از گذشت چند دقیقه،آمد و سر میز نشست.
مامان:دخترم،غذات یخ کرد بخور دیگه
سمیرا با قاشق و چنگال خود بازی می کرد و در آخر بدون اینکه لب به غذا بزند
میز شام را ترک کرد.
مامان :چرا نخوردی ؟غذای مورد علاقته که
سمیرا:غذای مورد عالقم بود،ولی الان دیگه نیست
سمیرا به سمت اتاق خود رفت وباردیگر در را محکم به هم کوباند و قفل کرد.
ازپشت در صدای گریه وزاری سمیرا را شنیدم جلو رفتم و تلنگری به در زدم.
مامان:دخترم،میشه بیام داخل ؟در و باز می کنی؟
جوابی نشنیدم برای همین سعی کردم در را باز کنم ،خود داخل بروم و متوجه
علت این رفتار ها و گریه زاری ها شوم.
اما نتوانستم در را باز کنم پس بیخیال شدم و به سمت قاب عکس روی
طاقچه رفتم وآن را در دست گرفتم.داخل عکس خانوادگی همه لبخند به
لب داشتیم.
ناخوداگاه خنده ی تلخی به چهره ام نشست اما بغضی گلویم را میفشرد.
دلیل این رفتارهای سمیرا حتما منم ...اما چرا؟؟؟
فکر همین سوالات بی جواب بودم که متوجه آمدن امیر نشدم .او مرا با بشکنی
به خود آورد
امیر:کجایی مامان ؟نیستی؟
مامان: امیر!توکی اومدی؟
امیر:همین الان،راستش و بگو مامان،رفته بودی تو فکر عروس آینده ات،مگه نه؟
مامان:اوه،اوه...هنوز نرسیده،زن می خوای؟بزار برسیم
وهر دو باهم شروع کردیم به خندیدن.
سمیرا از اتاق بیرون آمد وبه سمت آشپزخانه رفت.تا کمی آب بنوشد که چشمش
به امیر افتاد.
سمیرا:به به،داداش ،خوش اومدی ،صفاآوردی ،خب چرا با مامان همون تهران
نموندین،هرچی نباشه تهران بزرگ تره،جای پیشرفتم بیشتره،اومدین تو این شهرستان
چیکار؟
بدون اینکه چیزی بشنود،دوباره به سمت اتاق خود رفت.
تمام اتفاقات امروز را برای امیر تعریف کردم،امیر ابرو های خود را در هم کرد
وباچهره ی گره خورده وعصبانی گفت:مامان،دو ساله نبودیم زبون در آورده،می خواد
درسته قورتمون بده ،از الان من داخل این خونه ام ببینم می تونه ها تا نه کنه،الان
داداش بالای سرشه،دوباره می شه سمیرای قبل،ناراحت نباش
مامان: چی بگم والا، معلوم نیست، مشکلش چیه؟
امیر: مامان، من خسته ام می رم یکم استراحت کنم
مامان:برو،منم می رم
به سمت اتاق رفتم.چراغ رابستم و روی تخت ولو شدم.
احساس می کردم همه چی تغییرکرده است.خانه،این اتاق و حتی سمیرا
ازخستگی و فکر، چشمانم بسته شد ونفهمیدم چه موقع صبح شد.
از اتاق بیرون آمدم. سمیرا را دیدم به آینه ی داخل حال خیره شده است وبا خود
می گوید:تاکی چهره ی غمگین خود را پشت نقاب رنگ و روغن پنهان کنم وآهی
از ته دل می کشد.
از پشت دیوار به او نگاه می کردم و حرف هایش را می شنیدم.به طرف سمیرا
دویدم.
مامان:دخترم،بیا یه چیزی بخور بعد برو بیرون
او بدون توجه به من خانه را ترک کرد.
-سمیرا چقدر عوض شده،این همون دختر باادب و حرف گوش کن منه؟!
روی مبل نشستم و به ساعت ودر چشم دوخته ام تا سمیرا برگردد و جواب
سوالاتم را بگیرم.
امیر:مامان چرا نگفتی دخترت کله ی صبح بلند شده ،رفته بیرون
صدای چرخاندن کلید در،در آمد. امیر رو به روی در ایستاد.
امیر:کجا بودی؟
دستانش رابه طرف صورت سمیرابردکه دستش را گرفتم.
مامان:امیر بس کن پسرم، خودم باهاش حرف می زنم
سمیرا: نه بزن بزن، مامان چرا نذاشتی،گل پسرت بهم سیلی بزنه؟
مامان:امیر، سمیرا
اشک از گونه های سمیرا سر می خورد بادستانش چشمان درشت قهوهای رنگ
خودرا می فشرد.
مامان:دخترم،دلیل این رفتارات چیه؟
سمیرا:شما برای پیشرفت پسرت تا تهران همراهیش کردی و یه لحظه تنهاش
نذاشتی،توی این دو سال،اما از دخترت گذشتی،االن از من می پرسین کجا بودی؟
مامان:اما...
سمیرا: نه،مامان بزار جواب سوالتو بدم
مامان:عزیزم، این طور نیست
سمیرا:هست
امیر: زر مفت می زنه،گوش نده مامان می خواد از جواب دادن طفره بره
سمیرا:آره،زرمفت می زنم... تواین دوسال ده بار زنگ نزدی بفهمی دخترت
حالش خوبه یا نه؟مرده است یا زنده؟
مامان:از بابات می پرسیدم
سمیرا: با پیام؟
مامان:زنگ می زدم اما این دو ماه اخیر با پیام جوابم می داد
سمیرا:هه...
حرف هایش صحیح بود.لحظه ای اشک از گوشه ی چشمانم بادیدن این
رفتارهای سمیرا سرآزیر شد.
زیرتخت را نگاه کردم که آلبوم عکس های قدیمی را بیرون آوردم که خاطرات را
مرور کنم.هرچه گشتم آن ها را پیدا نکردم. درکمد بابای امیر را باز کردم تا آلبوم
عکس ها را پیدا کنم.
-خدای من...پس لباس و وسایل علی کجاست؟
دلهره ی عجیبی تمام تنم را فرا گرفت برای پیدا کردن جوابم،به اتاق سمیرا رفتم.
مامان:دخترم وسایل بابات کجاست؟
سمیرا درحال نوشیدن قهوه تلخ بود که ناگهان قهوه درگلویش پیچید و به سرفه
افتاد.
چند لحظه سکوت کرد و گوشی خود را در دست گرفت وبا آن ور رفت .مثل
اینکه دست پاچه شده بود.
مامان: نشنیدم
سمیرا: مامان ،منتظر پیام یکی از دوستام بودم ،متوجه حرفات نشدم
دوباره سوال خود را پرسیدم.
سمیرا: بابا برای کار رفته عسلویه گفتم که...
مامان:خب، اما وسایلش؟
سمیرا:چه حرفایی می زنی ؟خب، اونا هم با خودش برده ، که چیزی الزم شد
نخواد هزینه کنه
مامان:یعنی تمام وسایالش؟
سمیرا: آره دیگه
به حال رفتم ،تلفن را برداشتم وشماره ی علی را گرفتم .
"مشترک مورد نظر خاموش می باشد "
ترس عجیبی مانند خوره به جانم افتاد . احساس می
کردم اتفاق بدی رخ داده است.
چادر مشکی خود را سرکردم و برای خرید وسایل شام به سمت سوپر مارکت سر
کوچه رفتم.
مامان : سالم، آقای هاشمی
اقا هاشمی: سالم،خانم دارنگ، خوب هستید؟از این طرفا
ادامه داد به پرسیدن حال هریک از اعضای خانواده، من نیز در حال جمع کردن
یه کیلو سیب زمینی بودم که یک لحظه...
آقا هاشمی:از وقتی ،علی آقا خدا بیامرز،رحمت خدا رفته تو نبود شما دخترتون
برای خرید اینجا ...
مامان: بله؟
ضربان قلبم شروع کرد به تند تر زدن.
مامان:چی گفتید؟خدا بیامرز؟!علی آقا؟اینا یعنی چی؟
آقاهاشمی: متوجه ، منظورتون نمی شم خانم دارنگ؟
مامان:کدوم علی آقا؟
آقا هاشمی:همسرتون دیگه...نکنه شما از وفات همسرتون خبر نداشتید؟
سپس بدون هیچ حرفی ،خریدهایم را داخل مغازه گذاشتم وبدون هیچ حرفی
سوپرمارکت را ترک کردم.
اشک در چشمانم حلقه و دستانم یخ زده بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

یوسف جمالی(م.اسفند) ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (9/10/1399),زهرابادره (آنا) (19/10/1399), ک جعفری (21/10/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.