شهرسکوت

دانیال شروع به عوض کردن لباسهای خودکرد.ولباس کاررابه تن کرد.خیلی روزخوبی برای او بود.چون می توانست کارهای راکه یادگرفته به نمایش بگذاردولی همش به فکراستادمحمودبودکه دوست داشت .اوهم اینجابودکنارش تاباراهنماییهایی که اون می کرد.بااعتمادبه نفس کارخودراآغازکند.بنابراین شروع به کارکردن کرد.دوتاازسفارشات مشتریان راباتوکل برخداوندمتعال آغازکردوتحویل آنهاداد.وپول راازانهاگرفت تااخرکاربشود.وتحویل استادمحمودبدهد.بعدازاعتمام کارلباس راعوض کردودرب مغازه رابست وبه منزل استادش که نزدیک بازاربود.رفت درطول راه همش تواین فکربودکه فرداازراه برسدواستادش رادرکنارش ببیند.
درهمین فکرهابودکه خودش رادرب منزل استادمحموددید.درزدوهمسراستادرادرمقابل خوددید.وحال واحوال پرسیدوتاخبرازاستادش بگیردوهمسراستادمحمودکه فاطمه نام داشت .به اون گفت که جایی نگرانی نیست ومحمودهرچه زودتربه کارش می تواند.بگردداین خبربرای دانیال خیلی شگفت انگیزبودوازخوشحالی درپوست خودش نمی گنجید.فاطمه ازدانیال خواست برای شام درکنارآنهاباشدولی دانیال قبول نکرد.چون دوست داشت به خانه خودش برود.وبه درس خواندن بپردازدبرای همین پولی که درطول روزازمشتریان گرفته بود.به همسراستادمحمودداد.وباکلمه خداحافظ ازانجادورشد.همیشه دوست داشت .یک روزی مثل استادمحمودازدواج کند.
وبرای خودش پیشرفت کند.
درهمین فکرهای که مثل برق وبادازذهنش می گذشت خودش رادرکنارکوچه تاریک دیدکه چندتابچه آن کوچه به آزارواذیت دختری که درکوچه رفت وآمدمی کرد.دید
وهرچه سریعتربرای دفاع ازآن دخترمعصوم وبی گناه خودش راآماده کرد.
ودعوایی سختی بین اون وآن پسرهانمود.چندضربه چاقوبه دانیال زدندوپابه فرارگذاشتند.آن دخترهرچه سریعتردانیال رابه بیمارستان نزدیک رسانید.وپلیس رادرجریان گذاشت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نوریه هاشمی ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل ابطحی (6/8/1399),نوریه هاشمی (6/8/1399), ک جعفری (6/8/1399),ابوالفضل ابطحی (6/8/1399),سالار منوری خیاوی (9/8/1399),طراوت چراغی (15/8/1399),طراوت چراغی (22/8/1399),ابوالفضل ابطحی (23/8/1399),ابوالفضل ابطحی (25/8/1399),طراوت چراغی (30/8/1399),ابوالفضل ابطحی (9/9/1399),ابوالفضل ابطحی (9/9/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 آبان 1399 - 10:15

خیلی داستان عالی موفق باشین


@نوریه هاشمی توسط ابوالفضل ابطحی Members  ارسال در سه شنبه 6 آبان 1399 - 19:11

ازلطف شماسپاسگزارم انشالله شماهم موفق باشید


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 آبان 1399 - 18:15

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای ابطحی به سایت داستانک خوش اومدید من کنکوری ام خیلی وقت ندارم تو سایت داستاناتونو بخونم ، داستانتون زیباست امیدوارم که دوباره از شما داستانهایی در سایت ببینم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.