شهرسکوت

یک پسرفقیری بنام دانیال دریک شهردورافتاده زندگی می کرد.که هیچ کسی رانداشت .وهمیشه باخاطرات پدرومادرخودروزهاوشبهارامی گذرانید.وقتی بچهارامی دید.که دست پدرومادرشان رامی گرفتند.خیلی ناراحت وغمهای زیادی دروجودش سنگینی می کرد.وحتی گریه های شبانه اوهیچ وقت بندنمی آمد.ودرغمهای زیادی خودرادیدمی زد.وتنهاخلاصی شدن ازاین ناراحتی هابرای دانیال درس خواندن وکارکردن بود.که ازاین غمهاخودش رادورنگه دارد.وبه آرامشی که برای اون بهتربودبرسد.صبح آن روزازخانه خارج شدکه به بازاربرودومشغول کارشود.چون دانیال درفروشگاه طلاسازی مشغول به کاربود.وحتی استادازوان خیلی راضی بودچون پشتکارش خیلی خوب بود.وهم اعتمادزیادی به دانیال داشت .وحتی مشتریان هم به اون احترام میگذاشتند.ونبودن استادکارهایشان رابه دست دانیال می سپردند.
شبهابعدازتمام شدن کارتاصبح درس میخوند.چون دوست داشت.یک آینده خوبی رابرای خودش ایجادکند.که روی پاهای خودش بایستد.
یک روزصبح که دانیال برای شروع کاربه بازاررفته بودناگهان چشمش به بست شدن درمغازه افتاد.وتاجویاشدفهمیدکه استادش باماشین تصادف کرده واکنون دربیمارستان بستری شده است .وهرچه سریعترخودرابه بیمارستان رساند.وقتی وارداتاقی که استادش روی تخت دید.ناراحت ونگران بود.بچهای استادکنارتخت دیدوازخجالت نتوانست وارداتاق بشود.وجبوربه ترک خودازاتاق شد.خیلی برایش سخت بودچون تازه داشت فن طلاسازی رایادمی گرفت .
درهمین فکرهابود.که همسراستادمحمود/دانیال راروی صندلی که کناربیمارنشسته بود.دیدجلوتررفت وبادانیال احوال پرسی کرد.وتمام جریان تصادف استادمحمودرابرای دانیال تعریف کرد:وکلیدمغازه رابه اون دادکه اون مغازه رااداره کند.
اولاخیلی ناراحت بودکه چندمدت نبودن استادمحمودبرایش دردناک باشد.وازطرف دیگربرایش موقعیت خوبی بود.که خودش رانشان بدهدوهرچه یادگرفته است.رابتواندبه خوبی اجراکند.
همیشه خیلی سکوت داشت ودوست داشت بودن هیچ حرفی کارش رابدون نقص وایرادبه پیش ببرد>ولی همیشه دلش می خواست سکوتش رابایکی درمیان بگذاردوحرف دلش رابایکی بزند. ولی کسی نبود باوان حرف بزند.بااین فکرهای که نبودن پدرومادرخیلی برایش سخت تروسنگین ترخواهدبود.خودرادرپارک دیدروی صندلیهای پارک نشست ودرفکرفرورفت که چگونه تنهایی ونبودن هیچ کس برایش خیلی سخت ترخواهدبود.همینطوری که فکرش به این چیزهاسپری میشود.جوانی خیلی زیبارادیدکه به طرفش آمد.وکنارش نشست تمام بدنش یک لحظه خیس عرق شد.ولی ناچاربودتحمل کند.همیشه دوست داشت بااون همه زحمت که به خودش می داد.پیشرفت کندتابتوانددل پدرومادرش راشادکند.
بااین حرفهاخودش راآرام می کردوهمیشه دلش پربودازامیدهاویک رنگی هاکه بتواند.آینده خوبی راداشته باشد/دانیال ازطرف دیگرنگران استادش بودکه هرچه زودترازبیمارستان مرخص بشدتاازاون چیزهای زیادی رایادبگیرید.وخودش رابرای درس خواندن آماده کرده بودچون کتاب خواندن راخیلی دوست داشت دلش همیشه بادرس خواندن آرامش میگرفت وخیلی لذت می برد.
دانیال ازجایش بلندشدوبااین فکرهابه راه خودادامه داد.تابتوانددرمغازه رابازکندوخودش رادرموقعیت پیشرفت ببیند.
به بازاررسیدودرب مغازه راباذکرصلوات بازکردواول کارراباذکرصلوات وامیدبه خداوندبزرگ اغازکردودرب مغازه راآب وجاروکشید.وشروع به سفارشات که مشتریان کرده بودند.خودش راآماده کرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالفضل ابطحی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالفضل ابطحی (16/7/1399),مجتبی زمانی نیشابور (23/7/1399),ابوالفضل ابطحی (25/7/1399),طراوت چراغی (28/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.