لحظه وداع

و لحظه وداع معشوق لحظه اش تلخ تر از زهر، تلخ تر از خنجر، تلخ تر از داغ عزیز
باورش سخت تر از باور مرگ، باورش سخت تر از سخت
ثانیه هایش دیر تر از قرن و آهسته تر
چشم ها سوزان و گریان 
حس و حالش بدتر از سیاهی و تاریکی
و بامداد شروع میشود، چشم بی گناه به ریختن اشک، و دل ساده به بیتابی دوری، دستان به جراحت، 
و منطقی که بی منطق میشود.
و روحی که شکسته میشود، به مانند یک آینه
و جسمی که جانی ندارد و نفسی نمیکشد...

این است لحظه وداع با معشوق...

✍ مجتبی زمانی 
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ک جعفری (28/8/1399),مجتبی زمانی نیشابور (28/8/1399),طراوت چراغی (29/8/1399),زهرابادره (آنا) (1/9/1399),حمید جعفری (9/9/1399),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آذر 1399 - 11:51

نمایش مشخصات حمید جعفری @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.