پسرک معتاد

آن روز پسرک معتاد خیلی بدحال به نظر می‌رسید. رفتم کنارش و ازش پرسیدم: "کمک نمیخوای داداش؟" چشمهایش را باز کرد و نگاه عجیبی بهم کرد. با کمی مکث گفت: "امروز خیلی مراقب ماشینها باش." بعد پوزخندی زد و ادامه داد "هرچند دیگه فرقی نمی کنه، یک ماه و نیم دیگه هممون میمیریم." دلم برایش سوخت. انگار بدجوری توهم زده بود.

درست همان روز موقع عبور از خیابان تصادف بدی کردم. الان دو هفته است که در بیمارستان بستری هستم و هر روز به حرفهای پسرک معتاد فکر میکنم. بدتر از همه خبری بود که امروز در تلویزیون پخش شد: "سازمان فضایی ناسا اعلام کرده تا یک ماه دیگر شهابسنگ بزرگی از کنار زمین عبور خواهد کرد اما طبق محاسبات هیچ خطری برای زمین ایجاد نخواهد کرد."


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.6 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (22/6/1399),سید محمد حسینی متکازینی (26/6/1399),سید محسن جاویدکار (1/7/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.