در دام دوستان

تا خود صبح بیدار بودیم و هنوز ماجراهای هیجان انگیز امیر تموم نشده بود، پشت سر شب تعریف می کرد و ما روده بر شده بودیم از خنده هاش، غافل از اینکه قرار بودم من هم سوژه یکی دیگه از قصه هاش باشم.
علی رفت دست به آب و برگرده، با مکثی کوتاه امیر هم دنبالش رفت. برگشتنی باهم وارد اطاق شدند، علی گفت بچه ها با کله پاچه چطورید، بریم یه دست آبگوشت بزنیم جون بگیریم، من که مهمون بودم و منتظر تصمیم اونا. امیر رفت شلوارش رو از چوب لباسی برداشت و همین طور که یه لنگشو به پاش کرده بود، گفت آره پاشین بریم که الان خیلی فاز میده. و بعد رو به من کرد گفت، پاشو دیگه، چرا معطلی. خب من مهمون بودم و اتفاقاً بدم هم نمیومد باهاشون برم بیرون. بچه های پر انرژی بودن.
چند دیقه ای آماده شدیم و راه افتادیم به سمت خیابون اصلی، سمت کله پاچه ای خوش طعم. وارد که شدیم امیر مثل همیشه مثل یه آدم بلد کار ،فوری رفت و سفارش رو داد و اومد نشست و شروع به تعریف یه قصه دیگه کرد. منم که سرخوشی زده بود به سرم، فقط هر هر می خندیدم
با بگو بخند آبگوشت خوردیم و گوشتشم پیچوندیم به نون و باقی ماجرا.
امیر زودتر تموم کرد و رفت که حساب کنه، کارتش رو داد ،یارو کشید و گفت نداره. امیرم که انگار شاخ در آورده باشه، با یه حالت تندی گفت، یعنی چی که نداره، همین دیشب موجودی گرفتم، داداش یه تومن ته کارت خوابیده میگی نداره. رو به علی کرد و گفت علی کارتتو بده ،کارت اونم گرفت و کشید و باز همون پیغام که موجودی کافی نیست. علی رفت واساد دم مغازه که سیگاری روشن کنه، امیر هم کارت ها رو گرفت و با یه حالت قاطی گفت داداش عابر بانک اینورا کجاس. اونم آدرس چند تا مغازه بالاتر رو داد. اونم تیز پرید رو رفت در مغازه و اینور اونورش رو نگاه کرد و رفت، چند ثانیه نگذشته بود که علی داد زد، اونجا که نیست ،اونهاش ،نمی بینی تابلوشو، همین طور که داشت می گفت، اونم رفت سمتی که امیر رفته بود و من که شسته رفته و مثه بچه خوبا نشستم سر میز که الان میان یه دیقه دیگه میان. که آقا به خودم اومدم دیدم بیست دیقه گذشته و خبری نشد، رفتم دم در مغازه نگاه کنم کجان این دو تا ، که شاگرد کله پزه از پشت مچ دستم رو چشبید، گفت کجا؟ منم که جا خورده بودم گفتم هیچ جا! گفت پولشو نمیدی، گفتم رفتن از بانک بگیرن، یه خنده ای کرد و گفت یعنی تا حالا دو زاریت نیفتاده دوستات کاشتنت اینجا و رفتن.منم که حیرون و بهت زده، یهو احساس عرق سردی پشت گردنم کردم، دست کردم تو جیبم ،وحشت سرتا پامو گرفته بود، یارو جوری زل زده بود تو چشام که انگار سارق بانک جهانی رو تو دام انداخته، کیف پولم رو که حس کردم یه نفس راحتی کشیدم انگار حکم بخشودگی از قصاص رو بهم دادن، کارتم رو درآوردم و دادم کشید و 25 تومن ازش کسر کرد. از مغازه اومدم بیرون و رفتم به سمت خونه امیر اینا. تو راه زنگ زدم به موبایلش، هنوز باورم نشده بود که همچین کاری کردن. گوشی رو که برداشت، پرسیدم کجایید، گفت خونه و زد زیر خنده و صدای علی هم می اومد.گفت ظرفا رو شستی، گفتم نه پولشو دادم، همینو برای علی گفت که این که پول داشته، و این چنین پرده از نقشه شومشون کنار رفت، نامردا قصد داشتن یکاری کنن تا در عوض پول کله پاچه مجبور شم ظرف بشورم. با یادآوری قیافه ی کله پزه، همچینم دور از ذهن نبود. از همونجا رامو کج کردم و برگشتم خونمون و این آخرین باری بود که همچین رودستی از اینا خوردم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

شايان قاسمي بختياري (26/10/1392),آرش شمس (26/10/1392), ناصرباران دوست (26/10/1392),بهزاد ساوانا (27/10/1392),پروانه صانعی (3/11/1392),

نقطه نظرات

نام: آرش شمس کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 دي 1392 - 13:59

نمایش مشخصات آرش شمس به نظر من اشتباهات زیادی داره :قرار بودم من هم-چند دیقه ای-سمت کله پاچه خوش طعم -بلد کار واسادو...


@آرش شمس توسط داناآزاد Members  ارسال در پنجشنبه 26 دي 1392 - 15:34

حق با شماست. راستش من فقط می نویسم و دوباره نمی خونمش. برای همین غلط تایپیش زیاد میشه.
ممنون از نظرتتون


نام: شايان قاسمي بختياري کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 دي 1392 - 00:33

نمایش مشخصات شايان قاسمي بختياري سلام خوب بود.امان از دست دوست ناباب كمي مشكل نگارشي دارد اين هم بخاطر كمتر توجه كردن است. خواندن چندبار ه داستان توسط نويسنده حكايت غلطكي دارد كه جاده را هموار مي كند.باتشكر


@شايان قاسمي بختياري توسط داناآزاد Members  ارسال در جمعه 27 دي 1392 - 19:56

ممنون از محبت و توجهتون
بله موافقم باهاتون ایراده تایپی و نگارشی داره. کم حوصلگیه دیگه، بعد نوشتن دیگه نمی خونم


نام: بهزاد ساوانا   ارسال در جمعه 27 دي 1392 - 15:33

با سلام

عجب داستاني بود وعجب پندي درش نهفته بود ممنون كه مينويسيد حتي اگر باز حوصله خوندنش را نداشته باشيد باز هم سپاس دوست گرامي به هر حال نويسنده ها هم انواع گوناگون دارند شما هم از نسل ويكتور هوگوييد .

:) @};-


@بهزاد ساوانا توسط داناآزاد Members  ارسال در جمعه 27 دي 1392 - 19:59

سپاسگزارم.
حسابی نسبت یه این سیاهه خط خطی بنده محبت نثار نمودید. عمرتون طولانی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.