ازدواج به سبک دانشجویی

روبه روی هم نشسته ایم و زل زده ایم در چشم همدیگر، هر که نداند خیال می کند در چشم یکدیگر دنبال مژه ای ، گرد و خاکی چیزی هستیم. هر چند از این بابت آنچنان نگران نیستم که چه فکری می کند، بحمدالله به برکت رسانه های رسمی و غیر رسمی، گعده های اطاق های خوابگاهی و مضاف بر آن تبادل اطلاعات و تجربیات دهان به دهان، یقیناً ندانسته ای باقی نمانده و نسل کم‌اطلاعات ها منقرض شده است! خدا بیامرزد بچه های دهه های ماقبل تاریخ را، طفلی ها فرق خربزه و هندوانه را هم نمی دانستند، اما حالا.استغفرالله. سری تکان می دهم و رو به سوی خانوم می گویم: نگاه های عمیق، افسار فکر را کجا ها که نمی کشاند. و او نیز در پاسخ، چشمهایش را تیز می کند و نگاهی با مضمون « چی داری می گی»، یا چیزی در این مایه ها تحویلم می دهد. اگرچه منش معناگرایانه یا به قولی حرکت های پانتومیمی (همان لال بازی خودمان) راست کارمان نیست، ولی اجبار زمانه است دیگر، انسان را مجبور می کند تریپ فلسفی و عمیق بردارد!
راستش اگر حمل بر ریا نشود از همان اولِ اولش با چنین نگاه های عمیق و معناگرایانه میانه ای نداشتم، اما همانطور که عرض شد، فضا ما را به سمت و سوی قلمبه گویی ها و نگاه های عمق دار هل داد، والا بنده را چه به این حرف ها. نهایتاً کاری است که شده، سنگی است که ته چاه افتاده و منم که نقش آن سنگ انداز ته چاه را ایفا می کنم! به هر حال برای منِ دانشجو افت دارد اگر نگاه روشنفکرانه نداشته باشم، زشت است، اصلا تصورش هم مایه خجالت است، ، امکان ندارد، فکرش را بکن، در جمعی نشسته باشم و مرا با دانشجو بودن در آن مجلس معرفی کنن، بعدش هی در مورد اقتصاد و سیاست و فرهنگ صحبت کنند و من هم مثل ... ( دور از جان دانشجویان!) گفته های آنان را تایید کنم، بالاخره از دانشجوی این مملکت انتظار دارند، دانشجو نظریه شیوه تولید مارکس را نداند یا اینکه پلورالیسم، دگم، بوف کور و امثالهم را ورد زبان نسازدکه دانشجو نیست. به پیشنهاد بنده علاوه بر تخصص و رشته درسی، از بر کردن دو سه جمله ای از هر کدام از بزرگان فلسفه بی فایده نخواهد بود، گره هی که این جملات و اسامی باز می کند، آچار فرانسه و هزار قربانت بروم هم نمی تواند، مخصوصاً آنجا که همه چیز مهیاست الّا موضوع برای باز کردن سر صحبت، آقا معجزه می کند، تازه علاوه بر این فکر می کنند خیلی بلدید!از ما گفتن.
دوباره بر می گردم به سر منزل سکوت. یاد بعضی واقعیات که می افتم بدنم مور مور می شود. هر بار که این در این فضای نگاه های گره کرده گیر می کنم، با خودم تکرار می کنم: آخه نون و آبت کم بود، تختت ناراحت بود، لحاف و تشکت نم داشت، آخه زن گرفتنت چی بود. نه کار داری، نه پول داری، نه درست تموم شده، به اینجاش که می رسم یه نفس عمیق می کشم و لبخند ملیحی می زنم، خانوم می گوید باز هم در دلت برای اقدام انتحاریت و قهرمانه ات کف و سوت می کشی و به به و چه چه می کنی؟ یعنی عاشق این خوندن فکرش هستم. با یه حرکت سنگین برایش بشکنی می زنم و سری به تایید تکان می دهم. خدایی هم ازدواج با این شرایط چیز می خواهد، یعنی ...آهان دل شیر می خواهد.
تازه یادم افتاد برای چی زل زده بودیم. دستمان از همه جا کوتاه بود، قبل از ازدواج به هر کس و هر جا که می رسیدیم تا صحبت باز می شد، دو دستی هلمان می دادند که ای بابا دیر شد، پیر شد، از دست رفتی، واویلا، آخه تو چرا ازدواج نمی کنی برو جلو نترس، ما پشتتیم، اما حالا بنده جن شده ام و امکانات بسم الله. یعنی دست به طلا زدم، خاک می شود، حکمتش چیست، خدا می داند. نشسته بودیم برای همفکری که قربانش بروم، تنها چیزی که این وسط راهش حتی به اشتباه هم به مخیله ما خطور نمی کرد، راه حل بود!
بعد از کلی این در و آن در زدن نه آبی از دانشگاه گرم شد نه از جای دیگه! اون از خوابگاه های متاهلی ش که تا نوبت با برسد احتمالاً سیسمونی نوه مون الهی قربونش برم را هم خریدیم. وام و اینا هم که برای علمی و پژوهشی ها ست، که خب علی القاعده شامل حال ما که از مرحله پژوهشی عبور کرده ایم نمیشد، وام تولید و اینا هم که نداشتن، می موند کمک هزینه دانشجویی که آن هم ناگفته، های های باید گریه کرد و نسبت به ظلمی و منتی که به این ردیف « کمک هزینه » شده سر به بیابان گذاشت.
خواستم حرفی زده باشم که هم به میخ باشد و هم به نعل! گفتم دیدی چیکار کردی، آنقدر جزوه خوش خط نوشتی آخرش نتونستم دل از دست خط ت بکنم. هی آمدم بنشینم خودم بنویسم دیدم نمیشه، هی منو وابسته کردی. تا اینجای صحبت با نگاهی پر از شعف، لبخند محبت آمیزی نثار کرد (و یه سری حرف های دیگه که اینجا جای گفتنش نیست!) ادامه دادم : تو با این کارت باعث شدی الانش دیگه نتونم روپای خودم وایسم! بنده خدا از استدلالی که کرده بودم چشاش چهار تا شده بود. گویا با گفتن این موضوع تاریخی! مواضع قدرت کمی جابجا شد.

دیدم دور نمای روزهای آتی زندگی دو نوگل نوشکفته باغ تبلیغات و وعده های برو جلو ما پشتتیم، داره از آواز شور، به نوای نینوا و ماهور شیفت می کنه، باد مردانگی در سرم وزید و ستون خیمه گی زندگی در نظرم متجلی شد، خواستم تا باد بر غبغب انداخته، یک حرفی حرکتی بزنم شاید معنی قدرت و استقامت و خیالت راحت باشه خودم درستش می کنم بدهد. با لبخندی مملو از شیطنت و سر شار از خود ممنونی! که احتمالاً برق آفتاب بر گوشه دندان نیش باز شده ام نیز افتاده بود گفتم عزیزم دیدی آخرش به دریای نگاهت افتادم، با همین نگاه بود که قایق زندگیم را برای بودن با تو از انباری بیرون کشیدم و به ساحلت انداختم! تأملش به لحظه نکشید، جواب داد: عزیزم این قایقی که تو داشتی باهاش استخرم میرفتی روی آب هم نمی ایستاد چه برسد به اینکه هم خودت را سوار کنی و هم من را! برو که شانس آوردی این دریا که میگی انقد درگیر درس و دانشگاه شده که عمقش مثه دریاچه ارومیه کم شده، والا اگه خونه بابام بودم، عمرمو که ( شما بخونید سن و سالم) پای درس نذاشته بودم الان داشتی وسط دریای خزر دست و پا زنون با کرام الکاتبین و قاضی و تقسیط بند مهریه سرو کار داشتی.
حرف که به اینجا رسید، احساس کردم بعد از آن همه درس خواندن تا به حال حرف به این قانع کنندگی نشنیده بودم.به این نتیجه رسیدم که تفاهم علمی و استدلالی خیلی زیادی داریم ،دوباره تو انتخابم، به خودم احسنت کردم.بالاخره در ازدواج ما اگر خونه و ماشین و پول و زرق و برق اگر نیست، لااقل دو تا مدرک تحصیلی عالیه و دو نفر آدم اهل استدلال که هست که خیلی خوب می تونن با حرف زدن هم دیگه رو قانع کنن!

پی نوشت: هیچکس نمی گه ماست من ترشه!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد ثمانی (15/10/1392),مهلا لاهوتی (15/10/1392),يونس رنجبر (15/10/1392),جعفر عباسی (16/10/1392),محمد طحانی سعدی (16/10/1392),موژان تقوی (17/10/1392),بهار قمر (17/10/1392),هانيه صدر (7/9/1393),داناآزاد (24/8/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.